فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه ابعادی

قسمت: 168

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 168 : شرایط مهر و موم کردن (بخش اول)

کانگ‌جون بعد از اینکه بدن او ناپدید شد، متعجب گشت.

«اون هنوز وارد مهر و موم نشده. معلومه که یه خدای شیطانی هستش.»

قدرت هوان‌مونگ باعث شده بود که بشه شخصی رو بدون گوهر قدرت مهر و موم کرد.

در لحظه‌ای که هدف رو شکست می‌داد، آن‌ها وارد مهر و موم می‌شدند اما کاردیا مقاومت کرده بود.

هویینگ!

در همان زمان، طوفانی از بوران در محوطه برفی ایجاد شد و کاردیا دوباره ظاهر شد.

یک موقعیت احیای عالی

درست مثل اولین باری که کاردیا را دیده بود.

حتی لباس سفید برجسته‌ای که بخش های مهم بدنش را پوشانده بود هم به مانند قبل بود.

قدرت حمله‌اش نیز اصلا کم نشده بود.

اگر یک خدای برتر شیطانی می‌مرد، می‌بایست قدرتش بعد از احیا کم می‌شد، اما کاردیا اینطور نبود.

در حقیقت، کانگ‌جون از این ویژگی خوشش آمد.

حتی اگر یه حریف قوی پیداش می‌شد و کانگ‌جون رو می‌کشت، او هنوز می‌توانست بدون کم شدن قدرت در همان حالت زنده شود.

کاردیا نیز توی همچین وضعیتی بود.

اگر قدرت کانگ‌جون به قدر قابل توجه‌ای از کاردیا بیشتر بود پس امکان پذیر بود که برای مدت کوتاهی احیای او را به تاخیر بیاندازد یا بتواند که مهر و موم را انجام دهد، اما مسئله این نبود.

او می‌توانست پیروز شود اما پیروزی غیر منتظره‌ای نبود، پس راه دیگری نبود که به محض زنده شدنش او را بکشد.

کاردیا نیز این را می‌دانست و با حالت نفرت انگیزی به کانگ‌جون خیره شده بود.

«در آخر، همون‌طور که پیشگویی‌ها گفتن تو جلوی من رو می‌گیری. بعدش ما تا ابدیت می‌جنگیم. من هم جلوی تورو جهت رهایی از این مکان برای همیشه می‌گیرم.»

با آن حرف‌ها شمشیرش را باری دیگر در دست گرفت.

هویییینگ! پاپاپات!

شمشیر کانگ‌جون را هدف گرفت! بعد از مجزا سازی فضا‌های بی‌شمار، او تمام آن‌ها را به سلاح‌هایی جهت هدف قرار دادن کانگ‌جون تبدیل کرد.

تمام آن‌ها قدرت نابودی بالایی داشتند که یک خدای برتر شیطانی را با خاک یکسان کنند.

«چقدر پر دردسر.» کانگ‌جون از بین حملات دوید و شمشیرش را تاب داد.

نیازی به دفاع نبود از اونجایی که هیچ آسیب بزرگی بهش نمی‌زدند و فقط درد می‌کشید.

البته، دردش قابل توجه بود.

او می‌توانست که نیش یک یا دو مورچه را تحمل کند، اما اگر هزاران موش همزمان گازش می‌گرفتند چی؟

درد وحشتناکی می‌شد.

پاپاپاک!

کانگ‌جون از بین سلاح‌ها دوید و بی‌رحمانه به بدن کاردیا ضربه زد.

کوووک!

بدنش دچار درد شدیدی شد.

درست به مانند اینکه قطره قطره دریا شده باشد، او جراحت مهلکی ندیده بود اما درد روی هم انباشته شده بود.

با این‌حال، کانگ‌جون سعی کرد تا دوباره بدن کاردیا را برش دهد.

سیوکیوک!

«آک! ل-لعنت! عصبانیم...»

یک خط از گردن تا کمر کاردیا کشیده شد و بدنش ناپدید شد.

او به کانگ‌جون زل زد و رفت.

گرچه، بعد از ناپدید شدن بلافاصله برگشت.

در همین حین، بدن خونین کانگ‌جون به حالت اصلی‌اش برگشت.

او نیاز نداشت که از معجون یا جادوی ترمیم استفاده کند، خودش خودش را ترمیم می‌کرد.

او به یاد نمی‌آورد که چند بار کاردیا را بعد از آن کشت.

بنظر می‌آمد که هزار باری شده باشد.

کانگ‌جون به کشتن او ادامه داد و کاردیا پیوسته می‌مرد.

اما برعکس تاناتوس، روحیه مبارزه‌اش هر بار که می‌مرد بیشتر شعله ور می‌گشت.

کانگ‌جون متوجه جای ظاهر شدنش شد و شمشیرش را به سمت او هدف گرفت.

هرچند، او جاخالی می‌داد و بعد کانگ‌جون مجبور می‌شد که کاردیا را دنبال کند و مدت زمان کشتنش بیشتر طول می‌کشید.

کانگ‌جون با ناراحتی پرسید.

«چرا تسلیم نمی‌شی؟ نمی‌تونی من رو شکست بدی، کاردیا.»

«خفه شو، حرومزاده لعنتی! نمی‌ذارم بدون من از اینجا بیرون بری.»

«چقدر دیگه قصد داری که بمیری؟»

«بذار ببینم! میلیاردها بار. شاید بعد از اینکه میلیارد‌ها بار مردم نظرم رو عوض کردم. اگر اون‌قدر مردم اون‌وقت راجع بهش جدی فکر می‌کنم. اما قبل از اون، امکان نداره. هرچقدر که دلت می‌خواد من رو بکش. دوباره زنده می‌شم!»

کاردیا به کانگ‌جون خیره شد.

«.....»

کانگ‌جون گیج شده بود. طرز تفکرش با یک خدای برتر شیطانی زمین تا آسمان فرق می‌کرد.

کانگ‌جون در آخر متوجه شد که کاردیا هرچقدر هم که بمیره، تسلیم نمی‌شه.

و اوضاع همینطوری باقی می‌ماند.

حالا کانگ‌جون دو راه داشت.

یکی اینکه در قدرت هوان‌مونگ بیشتر پیش بره و به طرز چشمگیری قوی بشه تا بتونه کاردیا رو مهر کنه.

هرچند، کانگ‌جون می‌دانست که این کمابیش غیرممکنه.

تا به اینجا، همه چیز در مدت زمان کوتاهی از زمان امکان پذیر شده بودند اما این یکی آسان نبود.

او به خاطر جاودان بودن هیچ حسی نسبت به زمان نداشت اما مدت زمان زیادی از تمرین و مراقبت و شانس رو نیاز داشت.

بنابراین، از راه اول نمی‌توانست پیش بره.

راه دوم مذاکره کردن با کاردیا بود.

اما این هم مسخره بود.

اگر که او می‌خواست که کاردیا زیردست او بشود باید در مقابل چیزی را به او می‌داد. چه چیزی می‌توانست او را راضی کند؟

چه شرایطی می‌توانست باعث موافقت یک خدای برتر شیطانی بشود؟

همچین چیزی غیرممکن بود.

مجبور بود که او را میلیارد‌ها بار بکشد و بهش بگوید که ژرفا را برای همیشه ترک نمی‌کند.

کاردیا هیچ‌کدوم از شرایطی که کانگ‌جون بهش می‌داد را قبول نمی‌کرد مگر اینکه دیوانه بشه.

با این‌حال، یک احتمالی وجود داشت.

اگر میلیارد‌ها بار می‌کشتش و آن زمان بهش می‌گفت، کاردیا قبول می‌کرد.

کاردیا یک موجود کینه‌ای بود.[1]

به محض اینکه فرارش از ژرفا غیرممکن شده بود، به نظر می‌رسید که می‌خواست با نگه داشتن کانگ‌جون در ژرفا تلافیش کنه.

کانگ‌جون مطمئن نبود و فقط شمشیرش را تکان داد.

«فقط به کشتنش ادامه می‌دم.»

راه دیگری نداشت.

اگر مذاکره مسخره‌ای پیشنهاد می‌کرد ممکن بود مسخره بشه.

بنابراین، سعی کرد فقط خودش را سرگرم کشتن کاردیا بکند.

در هر صورت، هیچ موجود قوی دیگری در سیستم ابعادی حس نمی‌شد.

اگر کاردیا وارد سیستم ابعادی می‌شد، فاجعه‌ای رخ می‌داد.

بنابراین، کانگ‌جون با کشتن کاردیا داشت از سیستم ابعادی محافظت می‌کرد.

کشتن کاردیا هدفمند بود اما بعد از مدتی آن را حس نکرد.

هیچ معنایی پشتش نبود.

فقط کشتن کاردیا! روی آن تمرکز کرد.

سیکیوک!چواک!پوهاک!

کانگ‌جون خیلی آرام می‌کشت و کاردیا با حالت کینه آمیزی احیا می‌شد. اما از درون، خیلی ترسیده بود.

«اون چشم‌ها، به نظر می‌رسه که واقعا قصد داره تا ابدیت من رو بکشه.»

او امیدوار بود که کانگ‌جون مذاکره کند و وقتی که همچین کاری انجام نداد، آهی کشید.

در پایان، به نظر می‌‌رسید که خودش باید مذاکره را شروع کند.

«صبر کن! بذار صحبت کنیم.»

کانگ‌جون همین که با شمشیر در حال نزدیک شدن به کاردیا بود گفت:

«چه صحبتی؟ فقط بمیر.»

«فقط بذار 1000 بار بکشمت.»

«چی؟»

«اگر 1000 بار بمیری اون‌وقت من خدمتکارت می‌شم.»

کاردیا با لبخند بزرگی به کانگ‌جون خیره شد. اگر کانگ‌جون اجازه انتقام به او می‌داد آن‌وقت او زیردست او می‌شد.

کانگ‌جون پوزخندی زد.

او آن‌قدر ساده نبود که حرف او را باور کند.

قصد نداشت که 1000 بار بمیرد، اما اگر هم داشت، کاردیا ممکن بود که قولش را پس بگیرد.

«خفه شو و بمیر.»

کانگ‌جون شمشیرش را در گلوی او فرو کرد.

بعد از اینکه او احیا شد، با اخمی به کانگ‌جون خیره گشت.

«100 بار چی؟»

«هیچ پیشنهادی در کار نیست. تو فقط قراره بمیری. اگر نمی‌خوای بمیری پس مهر شو و بعدش زیردست من شو.»

کانگ‌جون او را دوباره کشت. چشمش از کینه پر شده بود وقتی که دوباره زنده شد. اینقدر نا‌امید بود که می‌خواست گریه کند.

«10 بار! ، نه یه بار! لطفا توسط من بمیر، و من زیردستت می‌شم.»

«یه بار؟»

کانگ‌جون برای لحظه کوتاهی به آن فکر کرد. مسخره بود. گرچه، یه بار مردن چیز سختی نبود. اگر هم قصد گول زدن او را داشت، یه بار انجام دادنش مهم نبود.

یعنی چقدر دوست داشت که کانگ‌جون را بکشد؟

«اگر یک بار من رو بکشی زیردست من می‌شی؟»

«آره. فقط بذار یک بار بکشمت.»

کانگ‌جون در باطن نمی‌خواست این کار را انجام دهد اما نتوانست جلویش را بگیرد. اعضای خاندانش در جهنم در حال گریه کردن بودند و او نمی‌توانست به کشتن کاردیا تا ابد ادامه دهد.

او تصمیم گرفت که شانسش را امتحان بکند.

«باشه. اما، یادت باشه که سر قولت بمونی.»

کانگ‌جون قدرت هوان‌مونگ را که از بدنش محافظت می‌کرد، کاهش داد.

پوهاک!

سپس کاردیا طوری نزدیک شد که انگار تمام عمرش منتظر همچین لحظه‌ای بود که به قلب کانگ‌جون با شمشیرش ضربه بزند.

«هوهوهو! کشتن!»

«آه!»

بدن کانگ‌جون نابود و به خاکستر تبدیل شد.

گرچه، او بلافاصله در حالت اصلی‌اش زنده شد.

در وضعیت عالی قرار داشت. کانگ‌جون به تلخی خندید.

«مردن همیشه حس بدی داره.»

حتی اگر که تعداد بی‌شماری احیا امکان پذیر بود، مردن هیچ‌وقت لذت بخش نبود.

از یک طرف، کاردیا حالت به شدت لذت بخشی به خود گرفته بود.

انگار که دشمن اتحاد را کشته بود یا دشمنی که شخص نزدیکی به او را به قتل رسانده باشد.

یعنی اینها چشم‌های کسایی بود که گروه راهزنین را ناکار کرده بودند؟

کانگ‌جون حس می‌کرد دارد شکوه یک قهرمان یا مبارزی که کشور را نجات داده بود را تماشا می‌کرد.

کانگ‌جون گیج شده بود اما به او گفت:

«کاردیا! حالا همون‌طور که قول دادی زیردست من شو. تو باید برای همیشه در دنیای هوان‌مونگ در مهر و موم باشی.»

اگر با میل خودش وارد دنیای مُهر نمی‌شد آن وقت کانگ‌جون نمی‌توانست او را مجبور کند.

البته، کانگ‌جون فهمید که این مسخره‌اس.

مهم نبود چطور بهش فکر کنه، یک بار مردن او را ارضا نمی‌کرد.

تعجب کننده هم نبود، کاردیا فریاد کشید.

«دیوونه‌ای؟ همچین کار مسخره‌ای رو نمی‌کنم.»

«می‌خوای قولت رو بشکنی؟»

«هه، من فقط گفتم که می‌خوام زیردستت بشم. زیردست مجبور نیست که از دستورات سرورش پیروی کنه. برعکس، مواقعی هستش که ارباب باید به دستورات زیردستش گوش بشه.»

«در آخر، این تازه اولشه.»

کانگ‌جون اونقدرا هم ناامید نشده بود که کاردیا سر قولش نمانده بود.

اما، او مطمئن نبود پس یک بار مردن به فهمیدنش می‌ارزید.

[1] کینه شتری داشت به اصطلاح!

کتاب‌های تصادفی