پادشاه ابعادی
قسمت: 176
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 176: پاداش و مجازات (1)
سانگ هون همانطور که میرفت با کانگجون چیزی بنوشد به کارمندانش گفت به خانه برگردند.
چنین اتفاقی برای کارمندهایی که آنجا کار میکردند عادی بود.
تازه با اینکه خانه میرفتند حقوقشان را هم میگرفتند. مگر شغلی بهتر از این هم جایی پیدا میشد؟
تق تق!
چند نفر پشت در بودند. سانگ هون دستش را برای آنها تکان داد.
«امروز باز نیست. یه روز دیگه بیاید.»
«آه، دوباره؟»
«آقای رئیس! لطفاً!»
«لطفاً فقط یه وعده.»
سانگ هون اخم کرد. دانشجوها معمولاً همینجا میآمدند.
«دوباره شماها؟ خیلی سرو صدا میکنید، برین یه جای دیگه.»
«اگه خودمون بپزیمش چطور؟»
«هوهو! رئیس بزرگ!»
«لطفاً لطفاً! بی سروصدا میخوریم.»
سانگ هون همچنان اخم کرده بود. اما با این حال ده بشقاب گوشت خوک آماده کرد.
«هییس. مزاحما. خوب میدونین چجوری گوشت خوشمزه گیر بیارین. فکر کنم همینقدر کافیه. بیصدا بخورینش.»
«هورا! آقای رئیس بهترینه!»
«ممنونیم آقای رئیس.»
شعار مغازه این بود که حق با رئیس مغازه است نه مشتری.
فقط وقتی که رئیس میخواست مغازه باز میشد.
رئیس مرد بدجنسی نبود.
ولی حتی مشتریها هم باید مثل کارمندهای مغازه با رئیس رفتار میکردند.
مشتریهایی که باب میل رئیس نبودند فوراً بیرون میشدند.
با این حال در نهایت بهخاطر گوشت خوشمزه مغازه دوباره برمیگشتند.
راست یا دروغش مشخص نبود ولی شایعه شده بود که کسانی که در این مغازه گوشت میخوردند سالم و سرحالتر میشوند.
همهاش بابت این بود که سانگ هون بهترین مواد ترمیم کنندهاش را روی گوشتها میریخت.
کسانی که از این گوشت میخوردند حتی ممکن بود به طرز معجزهآسایی از سرطان نجات پیدا کنند، اگرچه رئیس به قصد درمان بیماری این کار را نکرده بود.
با اینکار فقط میخواست رعایت حال مشتریان را کرده باشد.
کانگجون ناگهان پرسید:
«اینجارو دوست داری؟»
«معلومه. هزار بار از اینکه با موجودات ویرانگر مبارزه کنم و نذارم ایستگاه پاواریا رو خراب کنن بهتره.»
سانگ هون میخواست تا نابودی زمین روی آن زندگی کند.
البته زمین بهخاطر علاقه خودش هم که شده بود به این راحتی نابود نمیشد. تازه جز خودش کانگجون هم مدافع زمین بود.
«اینجارو نگه میداری؟»
«احتمالاً یه ده سالی نگهش دارم. بعدش میرم سراغ مرغ فروشی و بعدشم شاید بزنم توی کار اردک فروشی.»
«معلومه که خوب به شکمت میرسی.»
«خوردن از هر چیزی بهتره. هوهو، هنوز یه عالمه چیز هست که نخوردم. مثل ساق خوک یا سوسیس خون.»
تنها رویای سانگ هون اژدها این بود که انواع گوشت فروشیها را تأسیس کند.
همانطور که کانگجون و سانگ هون غذا میخوردند، شخص آشنایی وارد مغازه شد.
«چی؟ اگه برنامه ریختین باید منم دعوت میکردین. دارین تکخوری میکنین؟»
کلجارک بود، پادشاه شیطانی برتری که روزی ترسناکترین موجود ایستگاه پاواریا بود.
اما حالا، کیم جیونی بود که در کره شمالی زندگی میکرد.
لباسی عادی و ساده به تن داشت و چیزی از شیطان بودنش معلوم نبود.
برای اینکه توجه انسانهای مذکر را جلب نکند اینطور لباس پوشیده بود. از افراد مزاحمیکه هر روز به او نزدیک میشدند کلافه شده بود.
سانگ هون خندید.
«کانگجون یهویی ظاهر شد. فرصت نکردم زنگ بزنم.»
کانگجون هم خندید.
«خوش اومدی کلجارک-نه، کیم جیون.»
«هههه، حالا که کانگجون منو اینجوری صدا میزنه واقعاً حس میکنم کرهایم. چیزی بنوشیم؟»
جیون یک بطری سوجو برداشت، روبروی آتش نشست و خوشحال به نظر میرسید.
چندتا بطری نوشیدنی مانده بود؟
ناگهان در مغازه باز شد و کسی داخل شد.
زنی با کت و شلوار که بدن لاغری شبیه مدلها داشت.
کانگجون قبلاً او را دیده بود.
او کسی نبود جز جانگ سویون یا همان پادشاه آویا که روزی متحد کانگجون شده بود.
اما حالا که کانگجون پادشاه مطلق زمین هوانمونگ شده بود این اتحاد بیمعنی بود.
«چه خبره؟»
« با ساختمون دلتا تماس گرفتم و بهم گفتن که اینجایید.»
جانگ سویون محترمانه صحبت میکرد.
البته هنوز نمیدانست که کانگجون از سطح ماورایی فراتر رفته. ولی همینکه پادشاه مطلق هوانمونگ شده بود باعث میشد به او احترام بگذارد.
«اگه باهام کاری داشتی میتونی هر وقت خواستی باهام تماس بگیری.»
چشمان سویون درخشید.
«باید تنهایی باهات حرف بزنم. به نشستمون با پادشاهها مربوطه.»
«پس بهم بگید.»
سانگ هون یک پرده نامرئی دور خودشان کشید که صدایی بیرون نرود.
«دیکتاتورا و سیاستمدارای فاسد زمین اخیراً بازنشسته شدن. برای همین پادشاهها تصمیم گرفتن که متحد شن و زمینو تبدیل به جای بهتری کنن. ما میخوایم مشکلاتی مثل جنگ و گرسنگی ریشهکن شه.»
«ایده خیلی خوبیه.»
«میتونیم به لطف لوکان عملیش کنیم.»
همینطور بود. حالا که کانگجون حالا پادشاه مطلق هوانمونگ شده بود، باقی پادشاهان دلیلی برای مخالفت با او نداشتند.
هیچکس نمیدانست که بازنشسته شدن سیاستمداران زمین در واقع کار کیم جیون است.
پادشاهان بیشتر نواحی زمین را تحت سلطه خود درآورده بودند اما با اینحال میخواستند زمین را جای بهتری برای زندگی کنند.
جانگ سویون ادامه داد:
«من اخیراً متوجه شدم موجودات بیگانه میخوان به زمین حمله کنن. در واقع، از همون موقعی که اعضای خانواده کانگجون رو به دنیای سماوی فرستادن، فهمیدم که زیردستای خدایان شیطانی زمینو نشونه گرفته بودن.»
ارتش بزرگی از بشقاب پرندهها به نزدیکی زمین رسیده بود.
فقط لحظهای کنار زمین بودند و بعد ناپدید شدند، اما کسانی که همان یک لحظه بشقاب پرندهها را دیده بودند وحشت کرده بودند.
البته اکثر مردم چیزی ندیده بودند. کیراداک و ارتش سیاره والس فوراً آنها را نابود کردند.
جانگ سویون هم که اینها را نمیدانست ترسیده بود.
«خلاصه، برای یکپارچه کردن سیاره و دفاع در برابر موجودات بیگانه، لازمه که یه دولت متحد داشته باشیم و زمینو هدایت کنیم.»
«خب از من چی میخواید؟»
«میخوایم مسئولیت این دولت متحد رو به خودت بسپریم. البته این تشکیلات هدایت و دفاع از زمین کاملاً سریه و قرار نیست مردم عادی ازش بویی ببرن.»
کانگجون خندید. رئیس دولت مخفی! دولت مخفیای که از نگهبانان زمین تشکیل شده بود.
او همین الان هم داشت از زمین محافظت میکرد.
ولی این وظیفه برای پادشاهی مثل سویون خیلی سخت بود.
حالت طبیعیاش این بود که این مسئولیت به کانگجون واگذار میشد.
اینگونه همه پادشاهان هم قبولش میکردند و از او پیروی میکردند.
اگر این مقام به کسی جز کانگجون واگذار میشد اعتراض و گلههای پادشاهان رو برمیانگخیت.
کانگجون سر تکان داد. نمیخواست درگیر دردسر تازهای شوند.
علاوه بر این چنینی مقامی برای خود کانگجون آزاردهنده نبود. تازه میتوانست بعضی از وظایفش را به دیگران بسپارد.
«پس خودم انجامش میدم.»
جانگ سویون از اینکه کانگجون خودش این مسئولیت را قبول کرد خوشحال شده بود.
«واقعاً؟ میترسیدم ردش کنید.»
«اینکارا رو میسپرم به منشی و نمایندهم.»
«نماینده؟»
«وکیل هان یون سو.»
هان یون سو اژدهای عجیبی بود.
جانگ سو یون با او آشنا بود اما فقط میدانست که او وکیلی در موسسه حقوقی اژدهای سیاه است.
همه پادشاهان میدانستند که موسسه حقوقی اژدهای سیاه مسئول پرداخت پاداشها و جمعآوری جریمههاست.
ولی هیچکدام حتی تصور نمیکردند که رئیس آنجا هان یون سو باشد. هان یون سو حتی عضو خانواده کانگجون هم بود و روی زمین هم سلطه داشت.
اگر این وظایف را به هان یون سو میسپرد مشکلات جنگ و گرسنگی واقعاً حل میشد.
تا الان برای اینکه در کارهای زمین دخالت نکرده باشد دست به کاری نزده بود.
کانگجون به سانگ هون و جیون لبخند زد و گفت:
«شما دوتا هم باید گاهی بهم کمک کنین. من خیلی وقت ندارم.»
«البته. نگران این چیزا نباشید.»
«من همین الانم برای کمک برنامه ریزی کردم.»
اگر هردوی ماوراییها به هان یون سو کمک میکردند، زمین به زودی تبدیل به جای خوبی برای زندگی میشد.
سویون مضطرب بود چون هیچ آشناییای با سانگ هون و جیون نداشت.
کانگجون به او لبخند زد.
«خب بیا بشین. بیا گوشت بخوریم.»
«اشکالی نداره؟»
«نه راحت باش.»
«هوهو! اینقدر بوی گوشت خوب بود که همش منتظر بودم همینو بگید.»
جانگ سویون تشکر کرد و نشست. بعد از مدتی، هان یون سو، هایون و کلت هم با تماس کانگجون به آنجا آمدند. تعداد مهمانان مغازه بیشتر و بیشتر میشد.
پس از آن قرار بود به خانه مرغ فروشی جیون بروند و بعدش هم به اودن فروشی سانگ هون!
کانگجون مثل یک آدم معمولی میخورد، مینوشید و بازی میکرد.
همگی تا آخر شب مشغول جشن گرفتن بودند.
وقتی نزدیک سحر شد، کانگجون به تخت خواب رفت تا وارد هوانمونگ شود.
{آیا میخواهید به پایگاه ساختمان دلتا در هوانمونگ زمین بروید؟}
{بله/خیر}
کانگجون برای رفتن به هوانمونگ دیگر لازم نبود بخوابد.
اما کانگجون به اجرای همان روش قدیمی ادامه میداد.
همهش بابت هایون بود.
وقتی کانگجون خواب بود هایون از او محافظت میکرد.
خوشحالی هایون برای کانگجون از همه چیز مهمتر بود. اصلا دلش نمیخواست دلخوشی هایون را از او بگیرد.
«بله! برو.»
چشمانش را بست به به پایگاه ساختمان دلتا رسید.
هوااااک!
کانگجون وارد مقر فرماندهی شد. کایرن و آنیل آنجا منتظرش بودند.
«حتما خیلی بهتون سخت گذشته ارباب.»
«شما تونستید دنیای سماوی رو شکست بدین.»
صدای هردویشان پر از آشفتگی بود.
باقی اعضا نمیدانستند کانگجون چنین کاری کرده.
از آنجایی که کایرن و آنیل مشاوران نظامی هوانمونگ بودند خدایان برتر خاطراتشان را پاک نکرده بودند.
حتی خاطرات جهنم را به وضوح به یاد میآوردند.
شاید بهخاطر همان خاطرات اینقدر آشفته شده بودند. کانگجون از دیدن آنها متاثر شده بود.
«شما ها بیشتر از من سختی کشیدین.»
«نه، من بهخاطر آشناییم با جهنم بهم سخت نگذشته.»
کایرن پوزخند زد. آنقدر ذهن قدرتمندی داشت که میتوانست به خاطراتش از جهنم بخندد.
آنیل مدت طولانیای در جهنم گیر افتاده بود.
«هوهو! حداقل از جهنم پادشاها بهتر بود.»
جهنمیکه پادشاهان شکست خورده به آن میرفتند...
پادشاهان شکست خورده میتوانستند پس از مدتی شکل یک پادشاه سایه، زندگیشان را از سر بگیرند. مجازات جهنم پادشاهان بارها از جهنم دنیای سماوی وحشتناکتر بود.
«جهنم...دیگه قرار نیست برگردین اونجا.»
حالا که کانگجون حاکم هوانمونگ شده بود میتوانست در تمام مسائل مربوط به هوانمونگ دخالت کند.
میتوانست با سایهها هم معامله کند، گرچه نیازی به این کار هم نبود.
«سایهها رو احضار کن.»
«بله ارباب.»
کانگجون به کایرن دستور داد تا سایه ساکن پایگاهش را احضار کند.
سایه فوراً ظاهر شد و گفت:
«منو صدا زدین پادشاه ابعاد؟»
«بذار برم سر اصل مطلب. من میخوام همه پادشاهایی که تو جهنمن رو آزاد کنم.»
کسانی که تنها گناهشان شکست خوردن بود!
البته که شکست خوردگان لایق ستایش هم نبودند.
ولی با این حال شکست خوردن گناه نبود. آنها فقط مهارت لازم را نداشتند. کانگجون نمیفهمید چرا بهخاطر چنین چیزی باید به جهنم بروند.
نمیدانست چه کسی اولین بار قوانین هوانمونگ را نوشته و دیگر دلیلی هم نداشت قوانین را بپذیرد.
کتابهای تصادفی



