پادشاه ابعادی
قسمت: 177
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 177: پاداش و مجازات(2)
سایه از شنیدن اینکه قرار است همه پادشاهانی که به جهنم رفتند آزاد شوند شوکه شده بود.
«برای شما که کاری نداره، ولی میخواید باهاشون چیکار کنید؟»
کایرن و آنیل هم کنجکاو شده بودند.
هیچوقت تصور نمیکردند کانگجون چنین کاری کند، برای همین خیلی هیجانزده بودند.
عادی بود که اینطور واکنش بدهند.
کانگجون داشت آنها را از جهنمیکه برایشان خیلی دردناک بود راحت میکرد. مگر میشد هیجان زده نباشند.
کانگجون دهانش را باز کرد.
«نزدیک ایستگاه پاواریا دنیاهای فرعی زیادی وجود داره. پادشاههای آزاد شده رو میفرستم تا از این دنیاها نگهبانی کنن.»
«اوه! ایده خوبیه ارباب.»
کانگجون لبخند زد.
«دیگه خبری از رقابت بین پادشاهها نیست. هر کدوم از پادشاهها باید از یه دنیا نگهبانی کنن. اگه به این وظیفه عمل نکنن میفرستمشون جهنم.»
کانگجون قصد نداشت جهنم را به طور کامل کنار بگذارد.
اگر مجازاتی آماده نمیکرد همه از وظیفه خود سرباز میزدند.
با دیدن جهنم دنیای سماوی تصمیم گرفته بود به جای مجازات از آن مانند مکانی برای توبه استفاده کند.
«کایرن و آنیل.»
«بله ارباب.»
«مقر فرماندهی اینجا میشه مرکز کل دنیاها. بنابراین وظیفه شما اینه که از پادشاهها به طور جدی پشتیبانی کنید. باید به هر پادشاهی که به کمک نیاز داره کمک کنید.»
«چشم ارباب!»
چشمان کایرن و آنیل از هیجان برق میزد.
هر دو موافق تغییرات اخیر بودند.
پادشاهان دیگر لازم نبود با هم رقابت کنند و حالا باید از دنیای مربوطه خود محافظت میکردند.
مقر فرماندهی هم پایگاهی میشد که از آنها حمایت میکرد.
قلب هر دویشان به شدت میتپید.
«ارباب! فکر نمیکردم هیچوقت این روز رو به چشم ببینم. اینجوری قلمروی ارباب در آینده تا بینهایت گسترش پیدا میکنه.»
«هیچ چیز قشنگتر از این نیست که پادشاهها برای نگهبان شدن از دریای ابعادی پهناور عبور میکنن.»
کانگجون به آنها خندید.
لازم نبود قلمرواش را اینطور گسترش دهد.
قلمرویی که داشت همین حالا هم یک دریای ابعادی بود.
میتوانست هر کاری میخواست بدون نیاز به اعضای خانواده یا پادشاهانش انجام دهد.
ولی اینطوری خیلی تنها میشد.
کایرن و آنیل نمیدانستند قدرت کانگجون به نقطهای رسیده که برای انجام کاری حتی نیازی به کمک آنها ندارد.
اگر میفهمیدند برای او فایدهای ندارند خیلی ناامید میشدند.
و دیگر وظایفشان را با اشتیاق انجام نمیدادند.
به همین دلیل کانگجون از قدرت خود رونمایی نکرده بود.
ترجیح میداد مسائل دنیاهای فرعی را به اعضای خانواده و پادشاهان بسپارد.
سایه گفت:
«پس من مجازات پادشاهان رو متوقف میکنم و اختیارشون رو به لوکان حاکم ابعادی میسپرم.»
«خوبه.»
همه پادشاهانی که در جهنم مجازات میشدند به لطف کانگجون آزاد شدند.
همه یکی یکی به دنیاهای کوچکی که کانگجون برایشان مشخص کرده بود اعزام میشدند.
البته همینجوری آنها را اعزام نکرد.
سطح همه آنها رو به حالت اولیه برگرداند تا هنگام نگهبانی توسط هیولاهای رده پایین کشته شوند.
همه این کارها برای این بود که مجبور شوند تجربه کسب کنند و به مرحلهای برسند که لایق نگهبانی باشند.
علاوه بر اینها، کانگجون تصمیم گرفت یک دوره آموزشی هم برای آنها تدارک ببیند.
در بخشهایی از دنیاهای کوچک، جاهایی بود که اگر هیولاهای آن کشته میشدند هم باز به حالت عادی برمیگشتند.
باید قبل از هر کاری این هیولاها را رده بندی میکرد و هر کدام را به یک گروه از نگهبانان تازهکار، متوسط یا سطح بالا میسپرد.
برای اینکه به نگهبانان انگیزه بدهد هم برایشان مأموریتهایی آماده کرده بود که فقط مشغول جنگ بیهوده با هیولاها نباشند.
کانگجون این مسئولیت را به الهه شائونیل و فرشتگان واگذار کرد.
خدایان شیطانی هم موظف بودند سیاهچال درست کنند.
خدایان شیطانی هم رده بندی داشتند: تازهکار، متوسط، حرفهای، عالیرتبه، خارقالعاده و جهنمی!
برای همین سیاهچالها هم در شش رده ساخته شدند.
خدایان شیطانی در دنیای مهر و موم زندانی شده بودند پس ساختن سیاهچال برای آنها کار سرگرمکنندهای بود.
بعد از ساختن سیاهچالها، داخل هر کدام هیولا، هیولاهای برتر و گنجینههای فراوان قرار میدادند.
گنجینهها ارزشی برای خدایان شیطانی نداشتند.
هرچه گنجینههای یک سیاهچال بیشتر میشد، سختی آن هم بیشتر میشد.
اکثر سیاه چالهایی که خدایان شیطانی ساخته بودند رده جهنمی بودند و کانگجون را مجبور کرده بودند که دستور بدهد بیشتر روی ردههای پایینتر تمرکز کنند.
دنیای سماوی هم در این کار به خدایان شیطانی کمک کرد و تصمیم گرفت پاداش بعضی از مأموریتها وسیلههایی با قدرت الهی باشد.
کانگجون که دید همه چیز خوب پیش میرود باقی کارها را به الهه شائونیل سپرد.
شائونیل میدانست چطور کانگجون را از نتیجه کار راضی کند.
حالا کانگجون باید اعضای خانوادهاش را ملاقات میکرد و به آنها انگیزه میداد.
«رودیام داره چیکار میکنه؟»
دیو حرفهای، رودیام، یکی از اعضای خانواده کانگجون بود که بعد از کایرن آمده بود.
قبلا در کارگاه مقرفرماندهی مدیر بود و حالا که منابع پیوسته وارد آنجا میشد نیازی به وجود کارگاه نبود.
بنابرین رودیام حالا نگهبان دنیایی بود که دیوها در آن زندگی میکردند.
کانگجون در حالی وارد شد که رودیام بعد از نبردی با موجودات موش شکلی به اسم لاتای خونین در حال استراحت بود.
«اوه! ارباب!»
رودیام فوراً به سمت کانگجون شتافت و همین باعث شد که زمین بیفتد.
«ارباب اومده، اونگ.»
لحن عجیب ولی مودبانهای داشت. فقط وقتی با کانگجون حرف میزد اونگ اونگ میکرد.
«درسته. چیزی معذبت کرده؟»
«نه چیزی نیست، اونگ. اینجا همه چیز جالبه، اونگ.»
«خوشحالم که اینطوره.»
«اینو بگیرید، اونگ.»
«این چیه؟»
رودیام عصایی که تازه دریافت کرده بود را به عنوان هدیه به کانگجون تقدیم کرد.
{عصای لاتا(کمیاب)}
-سرعت جادو کردن را تا 5% افزایش میدهد.
کانگجون نیازی به این هدیه نداشت اما بهخاطر صداقت رودیام آنرا پذیرفت.
«ممنونم. منم برات یه هدیه دارم.»
کانگجون مجموعهای از تجهیزات و سلاحهای رده افسانهای به همراه ده وسیله رده قهرمان بیرون آورد.
«اینارو بگیر.»
«اوه! واقعاً میتونم همچین چیزایی رو قبول کنم، اونگ؟»
«حالا که نگهبانی کارت خیلی سختتر شده. این بهت کمک میکنه بهتر عمل کنی. ازشون استفاده کن.»
این تجهیزات طوری طراحی شده بودند که هرکس آنها را میپوشید اندازهاش شوند.
«متوجهم، اونگ. ممنون، اونگ. هههه!.»
رودیام حالا زرهای درخشان و افسانهای به تن داشت.
«بعداً میبینمت.»
کانگجون تعداد زیادی تجهیزات رده سماوی که از دنیای سماوی پاداش گرفته بود و تجهیزات رده شیطانی که از خدایان شیطانی گرفته بود داشت، اما با این حال هدیهای به رودیام داد که با سطحش همخوانی داشته باشد.
اگر تجهیزات بهتر از این به او میداد، احتمالا تمریناتش را نادیده میگرفت.
سپس، به دیدن گرموز غول رفت که حالا محافظ قاره لازارد بود.
«کیکیکی!»
«کیکیکی!»
قاره لازارد پر از مانتیسهای غولپیکر بود، برای همین گرموز از مقر فرماندهی یک راتیان قرض گرفته بود تا بتواند بجنگد.
«کوااااااااه!»
مانتیسهای غولپیکر از فریاد گرموز میترسیدند. پس از اینکه گرموز آنها را به عقب راند راتیان جلو پرید و به آنها حمله کرد.
کوانگ! کواجیک! کراانچ!
سوکوک! سوکوک!
برنده این نبرد کسی نبود جز گرموز و ارتش راتیانش.
«یووواه!»
گرموز نعره پیروزی کشید و کسانی که از دور گرموز را میدیدند او را تشویق کردند.
«وااااو!»
«پیروزی!»
«گرموز بهترینه!»
کسانی که آنجا بودند بدن آدمیزاد و کله خرگوش داشتند.
قدشان تقریباً به یک متر میرسید.
وظیفه گرموز محافظت از این موجودات بامزه دربرابر مانتیسها بود.
«هاهاها! بهتون کمک میکنم مانتیسا رو شکست بدید، پس نگران نباشید!»
گرموز از اینکه میتوانست از کسی محافظت کند به خود میبالید تا اینکه با دیدن کانگجون چشمانش گرد شد.
«از دیدن ارباب خوشحالم.»
کووونگ!
گرموز با کله زمین خورد. گرچه کلهاش چیزی نشد.
«بهت گفته بودم اگه تا کمر خم شی کافیه، ولی دوباره کار خودتو کردی.»
«کیکی، فقط از دیدن ارباب خوشحال شدم.»
«میبینم که سخت مشغول کاری. خوبه.»
کانگجون از اینکه میدید گرموز از ایگوتها دفاع میکند راضی بود.
برای همین به او هم یک مجموعه تجهیزات رده افسانهای و مجموعه دهتایی تجهیزات رده قهرمان داد.
«اینارو بگیر. به دردت میخورن.»
«کووووه!ممنون.»
گرموز با دیدن تجهیزات رده افسانهای خوشحال شد.
کانگجون سراغ قارهای که به کاجل داده بود رفت.
اگرچه کاجل به جای دفاع در برابر دشمنانی که احاطهاش کرده بودند در حال بازی و نادیده گرفتن مأموریت خود بود.
«الان داری چیکار میکنی؟»
«آ-آه! ارباب!.»
کاجل وحشت کرد. سرش را خاراند و خنده ناجوری سر داد.
«شما ندیدین، ولی من سعی کردم مشکلو حل کنم. تا الان سخت کار کردم و حالا اولین باره که از کارم غافل شدم.»
«هممم، جدی؟»
کانگجون فوراً خاطرات کاجل را خواند.
کاجل دروغ گفته بود. فقط یکی دو بار اینکار را نکرده بود و تازه علاوه بر آن الفهای جنگلهایی که قرار بود از آنها محافظت کند را هم اذیت میکرد.
کانگجون از دست کاجل خشمگین شده بود.
«پس که جرئت کردی به من دروغ بگی. تو شایسته نگهبان بودن نیستی. یه نگهبان دیگه رو میفرستم جات و تو هم میری جهنم.»
«هق! ارباب!»
بنابرین کاجل اولین زندانی جهنم جدید شد تا بابت غفلت از مأموریتش مجازات شود.
کانگجون بعد از مجازات به سمت قاره روجن که هکسیا محافظش بود راه افتاد.
از زمین کوچکتر بود ولی جایی بود که انسانها ساکنش بودند.
مهندسی جادویی آنجا پیشرفته بود و کشتیهای پرنده در آسمان دیده میشد.
ماشینهایی با سوخت مانا و چراغهای نورانی و زیبا هم در شهر به چشم میخورد.
«جای قشنگیه.»
منظره طبیعی آنجا کانگجون را ترغیب میکرد که برای استراحت به همانجا برود.
وقتی کانگجون رسید هکسیا در پایگاه نبود و زیر قلعه نگهبانی رفته بود.
«چرا اون پایینه ؟»
کانگجون حس کرد اتفاق عجیبی افتاده و به جایی که هکسیا بود رفت.
«یه سیاهچال.»
گاهی اوقات در بعضی دنیاهای کوچک هوانمونگ سیاهچالهای اسرارآمیزی ظاهر میشد.
هکسیا مشغول گشت و گذار در سیاه چال بود.
با این حال وقتی کانگجون او را پیدا کرد در شرایط وخیمی بود. با یک گولم بزرگ مبارزه کرده بود و به شدت مجروح شده بود.
«هکسیا!»
هکسیای زخمی با شنیدن این صدای آشنا متعجب شد ولی وقتی دید کانگجون آمده خوشحال شد.
«ا-ارباب!»
«اینجا چیکار میکنی؟»
«همونطور که دیدید، دارم با این دشمن میجنگم.»
گولم جوری سر جایش میخکوب شده بود که انگار زمان ایستاده. همهش بهخاطر کانگجون بود.
کانگجون نچ نچی کرد و هکسیا را به حالت اول خود برگرداند.
«این دشمن هم رده خدایان شیطانیه؟ باید از مقرفرماندهی کمک میگرفتی.»
«سعیمو کردم ولی حمله کرد. دیگه چارهای نداشتم.»
هکسیا از مرگ نجات پیدا کرده بود و حالا کاملاً بهبود یافته بود.
البته اگر میمرد هم بهخاطر تواناییای که کانگجون پس از پادشاه مطلق شدن به دست آورده بود، دوباره زنده میشد.
کانگجون ناگهان سرش را بالا گرفت و داخل غار را نگاه کرد.
«این هاله چیه؟»
اول سعی کرده بود آن را نادیده بگیرد ولی انرژی عجیبی از داخل غاری که گولم از آن محافظت میکرد حس کرده بود.
«هکسیا! همینجا منتظرم باش.»
کانگجون بلافاصله وارد غار شد.
کتابهای تصادفی
