فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم بقا

قسمت: 43

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
صفحه ی گوشی را باز کرد و نگاهی به پیام های قبلی دیا انداخت. 
آب دهانش را قورت داد، حس گرم بوسه های روی گونه اش اکنون به داغی در دلش تبدیل شده بود. «پس همه اون لحظه‌ها خیال خام من بودن؟ محبتی که بهم نشون می‌دادی... دروغ بود. چرا من؟ چی ازت خواستم جز عشقی که آخرش مثل یه شوخی تلخ شد؟» چند ضربه به سینه خودش زد.
بار ها سرفه کرد و در کنار سرفه ها، آهنگی از گذشته در ذهنش پخش شد، انگار نمیخواست یک لحظه از فکر به او دست بردارد.  « نمیدونم اگه، یه روز بری میمیرم؟» 
 «خفه شو عوضی!» 
صدای آتان مردی را که درست چند قدم با او فاصله داشت، شوکه کرد. مرد در یک دست سیگاری روشن کرده بود و با دست دیگر، تلفن همراهش را نزدیک گوشش نگه می داشت. 
 «یک لحظه صبر کن عزیزم، هر چقدر من می خوام خوب باشم، مردم نمیذارن! 
صدایی بازیگوش به او جواب داد:
 «چی شده جک، باز میخوای تا دو هفته بری بیمارستان؟ ایندفعه خیال نکن میام بالا سرت! اگه هم اومدم زمان بستری بودنت رو با دستای خودم تمدید می کنم.» 
 «نه عزیزم خبری از دعوا نیست، یه بچه کوچولوی روانی اینجاست که تنش بدجوری میخاره، کاری باهاش ندارم. فقط بهش یاد میدم به دیگران احترام بذاره.» 
 «باشه فقط زیاده روی نکن!» 
گوشی را داخل جیبش انداخت و به طرف آتان فریاد زد:
 «ننه بابات بهت ادب یاد ندادن؟ صحبت من با نامزدم چه ربطی به تو داشت که اینجوری داد بزنی؟» 
آتان با تعجب اطرافش را نگاه کرد، وقتی کسی را دور و بر ندید انگشت را به طرف خودش گرفت و گفت:
 «با منی؟» 
 «نه دارم با خودم حرف میزنم، میخوای به این راحتی بپیچونی؟ به نظرت دم دارم یا گوشام درازه؟» 
 «برو دیوونه، حوصله ندارم!» 
مشت محکمی روی صورتش نشست و بدنش را به زمین انداخت، نفهمید چه اتفاقی افتاد و چطور کارش به اینجا رسید. درد مشتی که خورد، اندکی از حواسش را برگرداند. 
جای کبودی روی صورتش را با یک دست پوشاند و انگشتانش را به ارامی روی زخمش زد. 
 «درد می کنه، لعنت بهش!» 
با تعجب به طرف مقابل نگاه انداخت، مرد با قد 190 سانت، هیکلی درشت و موهای بلند بالای سرش ایستاد و کامی از سیگار گرفت، و پوزخند زد:
 «حتی نمیتونی روی پاهات واستی عوضی، اونوقت زیر گوش مردم داد می زنی و میخوای همینجوری در بری؟» 
آتان به سختی بلند شد، لباسش را تکاند و پرسید:
 «دیوونه ای؟ هر کی و میبینی با مشت میپری به جونش؟» 
 «اول که سرم داد زدی به اینجاش فکر نکرده بودی نه؟» 
 «با تو نبودم حرومی!» 
دستی رو گونه اش کشید. صدای مرد از پشت سرش شنیده می‌شد، اما ذهنش چنان درگیر درد و فکری ناتمام بود که نمی‌توانست حتی یک لحظه به پشت سر نگاه کند.
«هی کجا سرت و انداختی میری؟ 
بدون توجه به صدا، وارد رستوران شد و به طرف طبقه دوم حرکت کرد.  «اینم از شانس ماست! *** کنه ردی نذاشته باشه. حوصله توضیح به بقیه رو ندارم.» 
باحالتی گرفته و غرق در افکارش به جلو رفت تا اینکه صدای اریکا او را مخاطب قرار داد:
 «چیشد، تو که زودتر از اونا برگشتی؟» 
 «بین راه ندیدمشون! دیگه هر جا باشن باید کم کم برگردن.» 
اریکا با کنجکاوی به سمت آتان خیره شد، لباس هایش کمی خاکی و بهم ریخته به نظر می رسید. گوشه ی چشمانش خشکی زده بود و کبودی بزرگی روی گونه اش داشت. 
 «چیکار کردی با خودت، دو دقیقه رفتی پایین و با یه بادمجون زیر چشمت برگشتی؟» 
 «خیلی مشخصه؟» 
 «مشخص که نه! فقط اندازه ی کف دست بنفش شده.» 
 «بین راه خوردم زمین!» 
 «راه رفتن بلد نیستی؟» 
 «تو دیگه اذیتم نکن همینجوری حالم گرفته اس.» 
سر میز نشست، اریکا بلند شد و بدنش را به طرفش خم کرد.  «چیکار میکنی؟» 
به دنبال صدای آتان، انگشتان باریک و نازک اریکا روی کبودی صورتش کشیده شد. با حس درد روی گونه اش ناله ای زد و گفت:  « نکن، کرم داری؟» 
 «الان بیشتر شبیهمون شدی! انگار بچه پولدارا هم آدمن.» 
 «تیکه ننداز، نمیدونم چیکارش کنم. مامانم خیلی پیله اس!» 
 «یعنی وقتی مامان جونت بفهمه، قراره از اینم رنگارنگ‌تر بشی؟ » 
  «ولش کن، صحبت کردن در موردش دردی رو دوا نمیکنه!» 
اریکا لبخندی زدی و با کنجکاوی به آتان خیره ماند، دستانش را از زیر چانه اش بیرون کشید و گفت:
 «حالت چشمات برام خیلی آشناست! نمیتونم با دیدنش کمکت نکنم. راه حل داره ولی از الا میگم برات گرون تموم میشه... »
صندلی اش را عقب کشید و روی صندلی کنار آتان نشست. 
کیفش را باز کرد و بعد از کمی کلنجار رفتن، یک پماد تیوپی از بین لوازم آرایشش بیرون آورد. کمی از آن را روی انگشتش مالید و با ضربات مداوم روی کبودی آتان پخش کرد. 
 «چیکار میکنی؟» 
 «یه لحظه واستا الان تموم میشه!» 
 لمس انگشتانش روی کبودی کمی درد داشت اما آتان صبورانه منتظر ماند تا اریکا کارش را تمام کند. همانطور که با چشمانش او را دنبال می کرد، اریکا با ظرافت و دقت یک پد آرایشی برداشت و لایه ای از پنکیک را به حالت ضربه ای روی کبودی پخش کرد. 
 «خب تمومه! میخوای ببینی؟» 
آینه ی کوچکی را بیرون آورد و به طرف آتان دراز کرد. 
 «شاهکارم رو ببین! با قبلش مو نمی زنه.» 
آتان با اینکه امید چندانی نداشت آینه را از دست اریکا گرفت و به دقت ناحیه ی سوزش روی صورتش را بررسی کرد، هیچ اثری از کبودی وجود نداشت. 
اخم هایش گره خورد و پرسید: 
 «اصلا کبودی ای در کار بود؟ یا مسخرم داشتی؟» 
 «میخوای آرایش و پاک کنم تا بفهمی؟» 
 «نه! نه! ممنونم از کمکت، روش جالبی بود.» 
اریکا پماد تیوپی را به همراه پنکیک داخل جعبه ای گذاشت و جعبه را به طرف آتان هل داد. 
 «کانسیلر و پنکیک برای ترمیم لازمت میشه، تا وقتی جای کبودی بره باید مراحلی رو که انجام دادم. تکرار کنی!» 
 «فکر نمیکردم کیف به این کوچیکی اینقدر مجهز و کاربردی باشه!» 
 « من یه فروشنده ام، این وسایل از ضروریات کارمه. در هر صورت فکر نکن همینجوری لوازمم رو بهت بخشیدم. تا قرار بعدی باید بهترین مارک رو برام بخری اگه نه پیس رز آبرو برات نمیذارم!» 
 با چهره ای در هم کشیده به فکر فرو رفت. 
 «قرار بعدی؟ فکر نمیکنم دیگه نیازی بهش باشه!» نگاهی به اریکا انداخت و با لبخند زمزمه کرد:
 «ممنون، حتما جبران میکنم!» 
 «نیازی نیست از من تشکر کنی اینا همش بخاطر آرابلاست!» 
 «از طرف من ازش تشکر کن، وقتی گفتی شبیه منه کنجکاو شدم ببینمش!» 
 «دیدنی نیست، فقط برای تشکر یه غذای گربه براش بگیر!» با شنیدن این جمله عضلات صورت آتان برای انجام واکنش فلج شدند «..........»

کتاب‌های تصادفی