فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم بقا

قسمت: 42

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
صدای موسیقی و پیوستگی با طبیعت، جذابیت خاصی به فضای کافه رستوران می داد، عده ای از طبقه دوم از پهنای آسمان و درخشش ستاره ها لذت می بردند، عده ای به دریاچه نگاه میکردند و با آرامش آن همراه می شدند. گروهی هم نمایش رقص و صحبت با آشنایانشان را در این فضای بکر، ترجیح می دادند.
آتان به همراه رز قدم به قدم از پله ها بالا رفت و به طبقه ی دوم رسید. با نگاهی به فضای کافه، نفسی کشید و از عطر بی نظیر یاس لبخند زد. به خودش که آمد دست ظریف رز او را به طرف میز شماره ده کشاند، درست همان موقع دختری زیبا با پوستی درخشان و موهای حنایی به طرفشان دست تکان داد.
از قبل می دانست که در این قرار تنها نخواهند بود، نگاهی به مرد جوانی انداخت که مقابل اریکا می نشست و به طرفشان لبخند می زد. مرد جوان به نسبت هیکل خوبی داشت، پیراهن سفیدی پوشیده بود و با نبستن دو دکمه ی بالای آن، عضلاتش را به نمایش می گذاشت. کنار ابرو اش زخمی عمودی داشت که کاملا با ظاهر مردانه اش در هم آمیخته بود.
رز از دست آتان جدا شد، به طرف اریکا حرکت کرد و او را در آغوش گرفت  « دختر جذاب من! ممنونم که اومدی....» 
آتان هم با رابرت دست داد و بعد از سلام و احوال پرسی، رز آن دو را به آتان معرفی کرد. 
چند دقیقه ی نگذشته بود که با هم گرم گرفتند. رابرت می خواست بحثی باز کند و در مورد عمق رابطه آنها بیشتر بفهمد، بنابراین پرسید:
 «آتان، کجا با رز آشنا شدی؟» لیوان هات چاکلتی که از قبل سفارش داده بود، چرخاند و به واکنش آتان خیره شد. 
اریکا از زیر میز لگدی به سمتش زد، نزدیک بود لیوانش بیفتد.  «احمق، پسر خالشه. کجا میخوان با هم آشنا شده باشن؟» 
صدای سوت دوباره بلند شد.  « تو واقعا برای داشتن همچین دختر خاله ای خوش شانسی! بهت حسادت می کنم.» 
 «شاید، شاید هم نه. قدیمیا میگفتن آواز بلبل شنیدن از دور خوشه! راست میگفتن، اگه مراقب نباشی ممکنه گاز هم بگیرن» 
رز نیشگون محکمی از پهلوی آتان و گرفت و باعث شد بدنش از شوک بلرزد. اریکا بعد از دیدن این اتفاق نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با بازیگوشی خندید. 
با این وجود رابرت به واکنش آنها توجهی نداشت و به فخر فروشی ادامه داد:
 «میدونی رویای چند نفر رو دزدیدی؟ اگه  بچه های دبیرستان حرفای امشبت رو میشنیدن قلبشون تیکه تیکه می شد.» چهره ای نا امیدانه به خودش گرفت و به فکر فرو رفت. 
اریکا هم هر از گاهی با رز صحبت می کرد و در کنار این صحبت ها از خوردن کیک لذت می برد. 
 «آبجی، اگه این پسر خاله ی با شخصیتت خواست نخاله بازی در بیاره، می دونی که باید کجا بیای نه؟» 
کارد و چنگال را داخل کیک فرو برد و همراه با برش دادن آن، نگاهی به طرف آتان انداخت. 
 «میدونم جذاب من، اروم باش! ممکنه از ترس فراری بدیش، اونوقت از همین امشب رو سرت خراب میشم.» 
 «کیه که از بودن با تو بدش بیاد، میخوای همین الان بریم؟» 
 «به چشمای پسرم نگاه کن، دلت میاد اشکاشو ببینی؟» 
 «اره به نظرم جذاب میشه.....» 
آتان به جز لبخند در مقابل شیطنت های اریکا و رز، ناتوان بود. 
ترجیح می داد دوباره با رابرت سر صحبت را باز کند. 
 «بهت میخوره، مثل من سال آخری باشی. برنامت برای سال دیگه چیه؟» 
 «به من که آره ولی به تو نمیخوره، فعلا تو نجاری کار میکنم. بعدش رو نمیدونم! تو چی، سر کار میری؟ » 
 «من منتظر کنکور میمونم!» 
 «درسته! با خودم چی فکر کردم. چرا باید بری سر کار؟ » 
آتان نگاه های عجیب اریکا و رابرت را روی خودش احساس کرد.  «چیه خب، طبیعی نیست؟ همه برای کنکور درس میخونن. عجیب اینه که تو این سال های سرنوشت ساز بری سر کار! » 
رز لبخدی زد و دست آتان را نوازش کرد.  «من تا پارسال میرفتم خیاطی، میدونستی؟» 
 «آره، برای سرگرمی میرفتی آموزش خیاطی، یادمه ولی اون موقع سال اولی بودی» 
 «درسته برای سرگرمی!» 
اریکا با دیدن چهره ی در هم رفته رز، لبخند تلخی زد و ادامه داد:  «منم گلفروشی کار میکنم»  کارت ویزیت ساده ای را روی میز گذاشت و به طرفش هل داد.
رابرت نتوانست خنده خودش را نگه دارد:  « عجیبه؟ ولی اگه نیاز داشته باشن، هر کاری میکنن....» 
آتان کمی خجالت کشید، نگاهی به لبخند رز انداخت و نمیخواست بیشتر از این ناتوان به نظر برسد. 
 «منم بیکار، بیکار نیستم! هر از گاهی یه چیزی مینویسم» 
اریکا دستانش را زیر چانه گذاشت و با کنجاوی پرسید:
 «مثلا؟ » 
 «مثلا، نامه های عاشقانه! دلبری های شبانه. زندگی سخته  میدونی؟» 
 «بی مزه، گفتم واقعا نویسنده ای چیزی هستی!» 
 «اگه یکم دیگه تو رویای بقیه دووم بیارم، نویسنده هم می شم...» 
 «اونوقت چی مینویسی؟» 
 «هر چی تو چشماش ببینم!» 
 «مسخره.....» 
بعد از حدود یک ساعت تقریبا همه چیز روی میز، خورده شده بود. رز اشاره ای به پیشخدمت کرد و پرسید:
 «ببخشید سرویس بهداشتی اینجا کجاست؟» 
 پیشخدمت به سمتشان رفت و با احترام جواب داد.  «بیرون رستوران، به سمت دریاچه.» 
 «ممنون.» 
 «چیز دیگه ای لازم ندارین؟» 
رابرت و رز نتوانستند به خوردن ادامه بدند و بلافاصله از رستوران بیرون رفتند. آتان نگاهی به اریکا انداخت. دختر جوان با انگشتانش بازی می کرد و برای صحبت مردد به نظر می رسید. 
 «چیزی شده؟» 
 «نه، هیچی.» 
 «بگو خب» 
 « من علاقه ی زیادی به کیک دارم و نمیتونم خودم و کنترل کنم.» 
 «خب از اول بگو، کیک میخوام. چرا خجالت میکشی؟ » 
پیشخدمت که کنارشان ایستاده بود به سرعت سفارش را ثبت کرد. با وجود ثبت سفارش، چشمان اریکا یک ثانیه هم از آتان جدا نشد و با حالتی متفکر به سمتش خیره ماند. 
 «چیزی روی صورتمه؟» 
 «نه چیزی نیست، فقط یه سوالی ذهنمو درگیر کرده»
 «بپرس!» 
 «تو از ته دلت رز رو دوست داری؟»
 «اره، چطور؟» 
 «حاضری بخاطرش هر کاری بکنی؟» 
 «عجیب رفتار میکنی اریکا، چیزی شده؟» 
 «نه همینجوری! برام سوال بود.» با گذر زمان خبری از رابرت و رز نشد.  « آتان به نظرت بچه ها دیر نکردن؟ مشکلی پیش نیومده باشه! » 
 «نمیدونم، منم باید برم دستشویی. بین راه یه نگاهی میندازم.» 
با عجله از پله ها پایین رفت، حس عجیبی مثل خوره به دلش افتاده بود. نمی دانست چرا اما هر قدمی که بر میداشت، استرسش بیشتر می شد. در میانه پله ها تلو تلو خورد و سرش را بین دو دستش گرفت، نبض های تند و درد شدیدی که در بدنش پیچید، او را از پا در آورد. اما اراده ای در قلبش نگذاشت بنشیند و بالاخره از رستوران خارج شد. 
سایه ی زن و مرد جوان کنار دریاچه دیده می شد. با خیره شدن به آن ها هیکل رز و رابرت را تشخیص داد. 
 «چرا اونجا واستادن!» 
بی سر و صدا به سمتشان حرکت کرد، رابرت سیگار می کشید و رز در سکوت به دریاچه خیره مانده بود. 
 «یه نخ هم برا من روشن کن!» 
رز سیگار را از دست رابرت برداشت و دوباره سکوت بینشان برقرار شد. 
 «تصمیمت رو گرفتی؟» 
 «در مورد؟» 
 «واقعا میخوای با این پسره آتان باشی؟» 
 «اره، بسه دیگه بدبختی کشیدم نه؟ بالاخره نوبتم شده زندگی کنم. چرا باید روز و شب کنم و شب از بدبختیام به خواب پناه ببرم؟» 
 «میفهممت، ولی دلم برای ویلیام می سوزه!» 
 «گور پدرش، مردک تا در یه ساندویچی میومد تا یه هفته  خواب از سرش میپرید. تا کی باید میسوختم و میساختم؟» 
 «علاقه ای هم بهش داری؟» 
پوزخندی زد و جواب داد:
 «کی، آتان؟ یه بچه سوسول بالا شهری که تو زندگیش به چشماش اخم نیومده چه جذابیتی میتونه داشته باشه؟» 
 «پس فقط بحث پوله؟» 
 «همه ی دنیا بحث پوله، همینقدر که لازم نیست صبح تا شب به خرج زندگیم فکر کنم راضیم. به نظرت در حقش ظلم میشه؟» 
 «نه! چه ظلمی؟ اون به چیزی که میخواد میرسه. به تنها کسایی که تو این دنیا ظلم شده ماهاییم که برای پول هر کاری میکنیم...» 
بعد از شنیدن حرف هایشان، قلب آتان سنگین تر شد، انگار تمام دنیا روی شانه هایش افتاده بود و نمیتوانست در مقابل با آن نفس بکشد، قطرات اشک پوست صورتش را نوازش کردند. نفس عمیقی کشید و با قدم های متزلزل بدون اینکه توجهی را جلب کند به طرف رستوران برگشت......

کتاب‌های تصادفی