اصیل و خونخوار
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دستهاش رو داخل جیب هودیش کرد و پرسید:
- یعنی حس میکنی یه نفر تعقیبت میکنه؟
نفسم رو بیرون فوت کردم و گفتم:
- آره.
از جوی آبی گذشتیم و وارد پیادهرویی شدیم.
اطراف کاملاً تاریک بود و نصف بیشتر چراغ برقها سوخته بودن؛ به همین دلیل فاطمه چراغقوهی گوشیش رو روشن کرده و جلومون گرفته بود.
به اطراف نگاه کردم که چراغ همهی خونهها خاموش بود؛ انگار هیچکس داخلشون زندگی نمیکرد!
کوچهها و خیابونها کاملاً سوتوکور بود و حتی یه آدم هم دیده نمیشد و حشرهای هم پر نمیزد.
این روستا مخوفترین مکانی بود که تو ۲۱ سال عمرم دیده بودم.
صدای فاطمه باعث شد از نگاه کردن به روستا دست بردارم.
- الان چی؟
نگاهش کردم و پرسیدم:
- چی الان چی؟
- الان هم تعقیبت میکنه؟
سؤالش باعث شد برای خودم هم سؤال بشه و به اطرافم نگاه کنم.
درحال بررسی پشت سرم بودم که فاطمه به سرم کوبید. دستم رو کشید و به جلو هلم داد و گفت:
- احمقِ بیشعور! چرا ضایعبازی درمیاری؟
با چشمهای گرد نگاهش کردم که غرید:
- مرگ! چیه؟
حرصی گفتم:
- مگه نگفتی ببین دنبالته یا نه؟
اخم کرد و گفت:
- من گفتم ضایعبازی دربیاری؟ دخترهی خل داره قشنگ برمیگرده پشتش رو نگاه میکنه! دیوونهی احمق!
اخم کردم و غریدم:
- فاطمه، خیلی دارم بهت ارفاق میکنم که میذارم فحشبارونم کنی. پررو نشو.
دستش رو تو هوا تکون داد.
- برو بابا!
و از من جلوتر حرکت کرد.
دخترهی وحشی عصبی! عین سگ میمونه.
با اخمی که بین پیشونیم بود، دستهام رو توی جیبم کردم و راه افتادم که صدای هیسمانندی رو شنیدم.
متعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم؛ اما خبری نبود. شونهای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم که دوباره شنیدمش.
دوباره پشت سرم رو نگاه کردم و همون لحظه اون چشمهای سفیدرنگ رو دیدم.
اما نه پشت سرم، بلکه پشت شیشهی یه مغازه که داخلش کاملاً تاریک بود و نور اون چشمهای سفیدرنگ، کاملاً توی ذوق میزد.
از جام پریدم و جیغ زدم:
- فاطمه فاطمه! اونجاست، بدو!
و سمت مغازه دویدم و فاطمه سریع سمتم برگشت و بهطرفم دوید.
همینکه به مغازه رسیدم، اون چشمها غیب شدن.
متعجب سر جام متوقف شدم و به مغازهی تاریک زل زدم. کجا رفت؟!
فاطمه کنارم ایستاد. روی زانوهاش خم شد و نفسنفسزنون پرسید:
- کو؟ کجاست؟
مبهوت گفتم:
- پشت شیشهی مغازه بود؛ اما یهو ناپدید شد.
فاطمه متعجب به من و بعد به مغازه نگاه کرد. بلند شد و ایستاد و گفت:
- تو مطمئنی توهم نزدی؟
سریع سمتش برگشتم و گفتم:
- به خدا قسم میخورم دیدمش! من میبینمش. اون تعقیبم میکنه.
- چرا فقط شبا؟
به روبهروم زل زدم و زمزمه کردم:
- برای من هم سؤاله.
فاطمه نفسش رو بیرون فوت کرد. کلافه دستی به صورتش کشید و سمتم اومد و گفت:
- بیا. بیا برگردیم خونه.
نگاهش کردم و پرسیدم:
- یعنی نریم جنگله؟
نگاهش رو ازم گرفت و سرش رو تکون داد.
- نمیدونم والا.
سرم رو به تأیید تکون دادم و گفتم:
- خیله خب، بیا بریم.
قدم اول رو که برداشتم چیزی مثل نور از کنارم گذشت و شال و موهام رو به هم ریخت.
متعجب سر جام توقف کردم و به فاطمه زل زدم که داشت شالش رو مرتب میکرد و با چشمهای گرد به اطراف خیره شده بود.
- تو هم دیدیش؟
فاطمه آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- آره. چی بود؟
دهن باز کردم تا چیزی بگم که یهو دوباره همون چیز، بهسرعت از کنارمون گذشت.
وحشتزده گفتم:
- فاطمه، بیا بریم.
فاطمه بهم نزدیک شد. بازوم رو گرفت و گفت:
- م... موافقم.
دست همدیگه رو سفت گرفتیم و شروع به تندتند راه رفتن کردیم.
توی دلم داشتم پشتسرهم صلوات میفرستادم که یهو کسی از پشت سر به کمرم زد. جیغ زدم و از جا پریدم. نفسنفسزنون به پشت سرم نگاه کردم؛ اما هیچکس نبود.
با لکنت زمزمه کردم:
- ف... فاطمه!
اما صدای خرناس بلندی مثل خرناس یه حیوون، باعث شد صدای ضعیف من شنیده نشه.
جیغ زدم:
- فاطمه!
صداش اومد:
- من اینجام افسانه.
سریع برگشتم و فاطمه رو دیدم که در فاصلهی چند سانتی من، ایستاده بود.
سریع سمتش حرکت کردم که یهو ناپدید شد.
سر جام ایستادم و متعجب به اطراف نگاه کردم؛ اما هیچی معلوم نبود و مِه غلیظی همهجا رو پوشونده بود.
مِه از کجا اومد؟! این سؤال توی ذهنم چراغ داد؛ اما قبل از اینکه وقت کنم دنبال جوابش بگردم، صدای فاطمه رو شنیدم:
- افسانه!
سریع سمت صدا برگشتم؛ اما فقط مِه بود و مِه.
مِه دوروبرم رو کاملاً پوشونده بود؛ انگار محاصرهم کرده بود تا راه فراری نداشته باشم؛ تا گم بشم.
داد زدم:
- فاطمه، کجایی؟
صداش از سمت چپم اومد:
- اینجام افسانه.
سریع بهسمت چپ حرکت کردم که یکدفعه صداش از سمت راستم اومد:
- اینجام.
با قلبی که نزدیک بود بیرون بزنه، سمت راست رفتم که صداش از پشت سرم اومد:
- اوه نه! من اینجام.
جیغ زدم:
- تو کجایی؟
این بار صداش از کنار گوشم اومد:
- اینجام.
اما این صدای فاطمه نبود.
خواستم سمتش برگردم که یهو چیزی محکم هلم داد. پرت شدم و روی زمین افتادم و سرم به آسفالت برخورد کرد.
نفسنفسزنون و وحشتزده سرم رو بلند کردم و سعی کردم بین مِه، اطراف رو تشخیص بدم؛ اما امکانپذیر نبود. مِه زیادی غلیظ بود.
بلند جیغ زدم:
- فاطمه! فاطمه کجایی؟
با صدای جیغ زنونه و بلندی، از جام پریدم و به اطرافم نگاه کردم که یهو یه زن با یه پیرهن بلند سفید دیدم که با موهای افشونش داشت سمتم میدوید.
سریع از جام بلند شدم و سمتش دویدم.
- خانم... خانم تو رو خدا کمکم کنین!
زن بهم رسید. روبهروم ایستاد و بازوهام رو سفت گرفت و با قیافهی وحشتزدهش جیغ زد:
- کمکم کن!
متعجب نگاهش کردم که یهو تخمهای چشمهاش دراومدن و مثل یه قطرهی آب، اما درشتتر، روی گونهش غلتیدن.
خون فواره زد و علاوه بر اینکه روی صورتم پاشید ، توی دهن زن هم فرو رفت.
بعد تونستم انگشتهایی استخونی با ناخنهایی کثیف و بلند ببینم که از کاسهی چشمهای زن بیرون زده بودن و تکون میخوردن.
جیغ بلندی زدم که شرط میبندم حنجرهم پاره شد.
پشتسرهم جیغ زدم و خودم رو محکم تکون دادم تا دستهای اون زن از دور بازوهام باز بشه.
داد زدم:
- ولم کن! ولم کن!
اما دهن اون زن باز شد و جیغ زد:
- کمکم کن!
گریهم گرفته بود و حالا با جیغ زدنها و تقلا کردنهام، گریه هم میکردم.
اون انگشتهای کَریه از کاسهی چشم زن دراومدن و بعد زن مثل یه جسد روم افتاد. جیغ زدم و به عقب تلوتلو خوردم و جسد رو روی زمین پرت کردم.
نفسنفسزنون به اطراف نگاه کردم و سعی کردم راهم رو از بین مِه غلیظ پیدا کنم.
به جلو قدم برداشتم که یهو چیزی روم پرید و پخش زمین شدم.
جیغ زدم و چرخیدم تا اون چیز رو از روم بلند کنم؛ اما هیچی روی من نبود.
وحشتزده به بدنم نگاه کردم. هیچی روم نبود؛ اما چرا من احساس میکردم یکی روم نشسته؟
کتابهای تصادفی
