اصیل و خونخوار
قسمت: 9
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
ذهنم درگیر این سؤال بود که یهو چیزی مثل دستهای نامرئی، گلوم رو چسبید و محکم فشار داد.
سعی کردم جیغ بزنم؛ اما رسماً داشتم خفه میشدم.
دست و پا میزدم و برای آزاد شدن تقلا میکردم؛ اما اون دست نامرئی دستبردار نبود.
به اطراف گلوم، جایی که فکر میکردم اون دستها باشن، چنگ زدم و تونستم چیزی شبیه دست حس کنم.
دستهام رو دور مچ دستهای نامرئی حلقه کردم؛ اما شبیه این بود که هوا رو گرفتم.
تندتند لگد پروندم و حلقهی دستهام رو محکمتر کردم؛ اما داشتم خفه میشدم.
مرگ جلوی چشمهام بود و تقلاهام داشت کم و کمتر میشد که یهو فشارهای روی گلو و بدنم از بین رفت.
دهنم رو بهشدت باز کردم و هوا رو وحشیانه بلعیدم و وارد ریههام کردم.
نفسنفس زدم و دستی به دور گردنم کشیدم که تونستم اون چیزی رو که داشت خفهم میکرد، ببینم. حالا دیگه نامرئی نبود.
فقط میتونستم ببینم که شبیه آدمه؛ چون شنل سیاهی سرش بود و اون رو کاملاً پوشونده بود. روی زمین افتاده بود و سعی داشت بلند بشه.
آروم از جام بلند شدم که یهو اون جونور سمتم چرخید؛ اما نتونستم چهرهش رو ببینم؛ چون کلاه شنلش بلند بود؛ ولی صدای خرناس کشیدنهاش بهوضوح شنیده میشد.
آروم عقبعقب رفتم و اون ناگهانی سمتم خیز برداشت؛ اما چیزی به سرعت باد، اون رو روی هوا زد و روی زمین پرتش کرد.
با چشمهای گرد به منظرهی روبهرو و ناجیم خیره شدم که به نظر مردی قدبلند میرسید.
از سرش و موهای کوتاه مشکیرنگش فهمیدم مَرده. مردی با ردای بلند مشکی که فقط تو فیلمها دیده بودم.
بهش زل زده بودم که سمتم برگشت و من سر جام میخکوب شدم.
اون همون کسی بود که من رو تعقیب میکرد؛ با چشمهای سفیدرنگش.
با چشمهای گرد به صورت رنگپریده و چشمهایی که هیچ مردمکی نداشت و سفیدِ سفید بود، زل زدم.
لبهای به رنگ خون اون مرد از هم باز شدن و با صدای کلفتش بهم هشدار داد:
- فرار کن!
عقبتر رفتم و زمزمه کردم:
- چی؟!
اینبار صریحتر گفت و تقریباً داد زد:
- فرار کن!
و همون لحظه اون جونور از جاش بلند شد و سمت من هجوم آورد که اون مرد، یا در واقع ناجی تعقیبکنندهی من، از جاش کنده شد. جهش بلندی زد و سمت اون جونور حملهور شد.
مضطرب و وحشتزده، بهشون پشت کردم و سریع سمت راهی برای فرار دویدم.
به مِههای اطرافم بیاهمیت بودم. فقط میدویدم.
نفسنفسزنون درحال دویدن بودم که پام به چیزی گیر کرد و پخش زمین شدم.
نالهای کردم و خواستم بلند بشم که صدای فاطمه اومد:
- افسانه! وای خدا! افسانه معلوم هست کجایی تو؟
و بعد دستم توسطش کشیده شد و من رو بلند کرد. تو یه حرکت من رو توی بغلش کشید و گفت:
- دخترهی دیوونه! فقط یه لحظه رفتم سمت درختهای اونوری و کلاً گمت کردم.
به اطرافی نگاه کردم که هیچ مِهی نبود و هوا صافِ صاف بود. حتی خبری از اون مرد و اون جونور هم نبود.
پرسیدم:
- تو کجا بودی؟
فاطمه من رو از خودش جدا کرد و گفت:
- همینجا بودم. تو کجا رفتی؟
نگاهش کردم و با لکنت گفتم:
- من... من...
سؤالی نگاهم کرد که لبم رو گاز گرفتم. محسوس اطراف رو نگاه کردم و ملتمس به فاطمه گفتم:
- بریم خونه.
***
طول و عرض خونه رو طی کردم که فاطمه گفت:
- یعنی چی آخه؟ مطمئنی توهم...
سمتش براق شدم و غریدم:
- مگر اینکه همهی اینا خواب باشه، نه توهم که خواب نیست. همین نیم ساعت پیش این اتفاقات افتاد.
فاطمه کلافه دستهاش رو توی هوا تکون داد و گفت:
- آخه اصلاً تو عقلم نمیگنجه. مگه میشه؟! مثل یه کابوسه.
بازوهام رو بغل کردم و همونطور که توی خونه رژه میرفتم، گفتم:
- من مرده بودم. اگه اون یارو نجاتم نداده بود، مرده بودم.
فاطمه نگاهم کرد و پرسید:
- اون یاروی چشمسفیدی که تعقیبت میکرد نجاتت داد، آره؟
دستی به صورتم کشیدم.
- آره دیگه.
- چه شکلی بود؟
شونهای بالا انداختم و گفتم:
- نمیدونم... اِم... خب چشماش کاملاً سفید بود و...
- یعنی مردمک و قرنیه و اینا نداشت؟
نگاهش کردم.
- نه. به نظر سندار هم میرسید. احتمالاً چهل و خوردهای!
فاطمه نیشش باز شد و هیجانزده پرسید:
- ترسناک بود؟
ابرویی بالا انداختم.
- نه؛ جز چشماش.
نیشش بازتر شد.
- جنتلمن بود؟
با چشمهای گرد نگاهش کردم و گفتم:
- فاطمه، خوبی؟! دارم میگم نزدیک بود بمیرم؛ بعد تو...
فاطمه خندید و گفت:
- میخوام نظریههام رو بگم که چرا تعقیبت میکنه. شاید عاشقت شده! اگه خوشگله برو باهاش...
حرفش با برخورد بالشتی به صورتش توسط من، نصفه موند.
بالشت رو کنار زد و غرید:
- نکبت!
بالاخره جایی نشستم. زانوهام رو بـ*ـغل کردم و خیره به روبهروم گفتم:
- باید از اینجا بریم فاطمه.
فاطمه نفس عمیقی کشید. به زمین خیره شد و گفت:
- آره فکر کنم.
نگاهش کردم و گفتم:
- اینجا عادی نیست. اصلاً هم عادی نیست. مرموزه؛ ترسناکه؛ سوتوکوره؛ شبها تاریکه و روزها ابری؛ حیوونا تیکهپاره میشن؛ بهت حمله میکنن. اینجا یه مرگش هست.
فاطمه سر تکون داد و گفت:
- قبول دارم.
بعد نگاهم کرد و ادامه داد:
- اما تو کنجکاو نیستی؟ نمیخوای سر از راز اینجا دربیاری؟
نگاهش کردم و گفتم:
- به قیمت از دست دادن جونم؟
اخم کرد و گفت:
- نه احمق! مگه اکتشافگرها هم میمیرن؟
ابرویی بالا انداختم.
- ما اکتشافگر نیستیم.
فاطمه چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و گفت:
- میدونم نیستیم؛ اما فقط میخوایم کنجکاوی کنیم.
- یادت نیست اون مَرده درمورد کنجکاوی تو این روستا چی میگفت؟
فاطمه کلافه گفت:
- بیخیال افسانه! خواهش میکنم! حالم به هم میخوره از این زندگی عادی با روند عادیش. یه چالش میخوام.
- اما...
- یا اصلاً یهکار کنیم. برای اینکه راحتتر باشی، بیا اول از همه این خونهی قدیمی رو بگردیم.
- آخه خالهی مامان من چه چیز عجیبی داره؟
فاطمه همونطور که از جاش بلند میشد، گفت:
- نمیدونم؛ ولی بیا بریم.
و سمتم اومد و دستم رو کشید و بهزور بلندم کرد.
از در خونه خارج شدیم. دمپاییهایی رو که داخل جاکفشی کهنه بود، پوشیدیم و از پلهها پایین رفتیم.
آروم گفتم:
- کلاً شبا اینجا امنیت نداره. بهتره تند باشیم.
- خیله خب بابا!
این رو گفت و سمت پلههایی که داخل حیاط بود و به پایین منتهی میشد، رفت. سریع سمتش رفتم و پرسیدم:
- کجا داری میری؟
فاطمه از پلهها پایین رفت و گفت:
- این پایین زیرزمینه. بیا.
دنبالش راه افتادم و فقط تو دلم خدا خدا کردم اتفاق بد دیگهای نیفته.
فاطمه قفل اهرمی رو باز کرد و داخل رفت. خواستم دنبالش داخل بشم که دوباره همون صدای هیسمانند رو شنیدم.
کتابهای تصادفی
