همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 29
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۸
اسمم اسماعیله (۴)
یو ایلهان بعد از این که دید تلویزیون گزارش خودش در مورد پلنگ وسط شهر رو تغییر داده، به کارگاه برگشت. همون طور که انتظار داشت، ملکه نفوذ بالایی در دولت داشت.
با این حال، این چیزا اهمیتی نداشتن. تنها چیزی که مهم بود مهارتای یو ایلهان بودن!
[قلب هیولای کلاس دو ۰/۵۰۰]
[خون ترول ۰/۵۰۰ لیتر]
[خواب خوب و با کیفیت ۱۲/۱۰۰ ساعت]
[سنگ جادوی هیولای کلاس سه ۱/۱]
یو ایلهان وقتی که داشت به شرایط تکامل مهارت استراحت نگاه میکرد، لبخند زد.
«کار خوب کنی، نتیجهی خوبم میبینی.»
[مثبت نگریت منو کشته.]
وقتی ارتا این رو گفت، به یو ایلهان برخورد چون انگار داشت مسخرش میکرد. برای این که ارتا ساکت شه، یو ایلهان سرش رو محکم تکون داد تا ارتا اذیت شه. بعدش به بقیه ی شرایط نگاه کرد.
«خوب بزرگترین مشکلم ترولها هستن. تا حالا که هیولاهای دنیاهای دیگه نیومدن روی زمین...»
[اگر میتونستی میرفتیم دنیای دیگه و با مأموریتهایی که بهت داده میشد به دستشون میاوردی.]
«یه جوری حرف میزنی که انگار من نخواستم برم دنیای دیگه.»
ارتا به خاطر این حرفش یو ایلهان رو ناراحت کرد و برای این که از دلش دربیاره، به باد دستور داد تا سرش رو خنک کنه.
[انباشت مانا روی زمین داره به سرعت زیاد میشه، پس به زودی این مشکل هم حل میشه. به زودی ترول هم میاد اینجا.]
«ولی توی رمانهای تخیلی خوندم که خون ترول به اندازهی طلا با ارزشه. نکنه به خاطر خاصیت درمان جراحات بدنی که داره، جزء شرایط تکامل استراحت هست؟ بعد میشه خوردش؟ انگار میشه توی معجون هم ازشون استفاده کرد، نه؟»
ارتا با خوشحالی جواب داد: [دقیقاً به خاطر همینه. البته اگه نسبت به سمهای خیلی قوی، خیلی خیلی مقاوم باشی!]
«گم شوووو!»
در واقع، مقاومت در برابر سم در بدن افراد با بالا رفتن سطح، بالا میره! تا الان که مقاومت در برابر سم به سه دسته تقسیم میشه: مقاومت کم، مقاومت معمولی، و مقاومت خیلی خیلی زیاد. یو ایلهان نمیدونست بعد از این سطح دیگه چه نوع مقاومتی ایجاد میشه.
[انقدر به رمانهای تخیلی اعتماد نکن. آخه کدوم خری خون خام ترول رو میخوره؟ توی دنیاهای دیگه معجون درست میشه ولی موادی که توشون استفاده میشه از ترول نیستن.]
«فهمیدم بابا.»
به هر حال برای تکامل مهارت استراحت به خون ترول که آدما نمیتونن بخورنش، نیاز بود.
یو ایلهان واقعاً براش سؤال شده بود که مهارت استراحت از کجا اومده براش و قراره که براش چی کار کنه اصلاً.
[قلب هیولای کلاس دو خفته هم به دست آوردنش سخته. با این مشکلی نداری؟]
«فکر کنم اگه سلاحام رو ارتقاء بدم بتونم یه جوری به دستشون بیارم...»
یه دفه یو ایلهان به هارکانیومی که گوشهی کارگاهش بود خیره شد. همون لحظه، ارتا موهای یو ایلهان رو کشید و گفت: [به هیچ عنوان اجازه نمیدم.]
«فقط یه ذره!»
[امکان نداره.]
یو ایلهان عصبانی شد و شروع به غر زدن کرد ولی ارتا کوتاه نمیومد.
[اینجوری توازن به هم میخوره. فقط میتونم بذارم از سندان و چکش استفاده کنی. پس تا قبل از پایان مأموریت ساخت تلههای مرگ، برای خودتم یه چیز به دردبخور باهاشون درست کن.]
«اَه.»
بازم خوب بود که میتونست از ابزار بهشتی برای ساخت وسیلههاش استفاده کنه. وقتی یو ایلهان نیزش رو تعمیر میکرد، احساس کرد که این ابزار چقدر تأثیرات خوبی دارن.
ولی تنها چیزی که داشت آهن و فولاد بود، و بهترین چیزیم که میتونست بسازه یه نیزهی فولادی بودش. پس شاید باید شروع به استفاده از تیتانیوم میکرد! وقتی این فکر به ذهن یو ایلهان رسید، سرش رو تکون داد.
«باید در مورد ساخت وسیله از استخون بیشتر یاد بگیرم.»
[با توجه به استعدادی که داری توی ساخت وسیله از فلزات پیشرفتت بیشتره.]
یو ایلهان هم این رو میدونست، به خاطر همین، دلش میخواست یکم هارکانیوم کِش بره.
«اَه، ولش کن. بذار ببینم با این چیزایی که دارم چی میتونم بسازم.»
[منتظر این حرفت بودم.]
از پوست سوراخ سوراخ که میشه برای قسمتی از بدن، زره درست کرد. یو ایلهان به غیر استخونهای محکم، ماهیچه و تاندونهای پلنگ سیاه رو هم داشت.
یو ایلهان اولش زوبینها و ستونها رو تعمیر کرد. چون از استخون پلنگ غولپیکر بودن زیاد آسیب ندیده بودن. تنها کاری که یو ایلهان میتونست بکنه این بود که تنابها رو با استفاده از پوست بچه پلنگ محکمتر کنه.
وقتی کار زوبین و تناب و ستونها تموم شد، رفت سراغ ماهیچهها و تاندونها.
«کشسانی ماهیچههاش عالیه!»
[باز یه فکر عجیب و غریب رسیده ذهنت؟]
معلومه که آره! یو ایلهان یه لبخندی زد. انگار داشت به ساخت یه وسیلهی عجیب با ماهیچهها فکر میکرد.
یو ایلهان یه آهی کشید و با خودش فکر کرد: با این که ماهیچهها کشسان بودن ولی در برابر قدرت سلاحهای گرم انسانها کم میوردن. در کل، حتی هیولاها هم ممکنه نتونن در مقابل سلاحهای مدرن آدما جون سالم به در ببرن!
تاندونها هم که فقط محکم بودن و کشسانی نداشتن، و آخرش یو ایلهان انداختشون توی کوره.
«داشتم فکر میکردم بعد از این که نسبت به سم مقاوم شدم، کبابشون کنم و بخورمشون!»
[تا اون موقع که خراب شده!]
ارتا که با خودش فکر میکرد الان یو ایلهان میخواد یه وسیلهی عجیب بسازه، بعد از شنیدن حرف یو ایلهان تعجب کرد.
اما تاندونایی که توی کوره بودن تغییر کردن و وقتی یو ایلهان دیدشون، چشماش شروع به برق زدن کرد.
«اینجا رو ببین...»
شاید این تغییر به خاطر شعلهی ابدی بوده، یا شاید به خاطر تولد نامعمول پلنگ سیاه! هیچ کس دلیل این تغییر رو نمیدونست ولی یه چیزی مشخص بود که نه جادو و نه معجزه این کار رو کرده. این تغییرات واقعی بودن.
شعلهی ابدی بزرگتر و بزرگتر شد و تاندونها هم یواش یواش به رنگ قرمز آتشین دراومدن.
«چرا نگفتی اینجوری هم میشه استفادشوت کرد؟»
یو ایلهان با چشمانی درخشان به کوره خیره موند ولی ارتا روش رو برگردوند و گفت:
[من که مسئول ساخت و ساز نیستم. از کجا باید میدونستم که تاندونای هیولا در برخورد با شعلهی ابدی اینجوری میشه!]
«باید بیشتر حرارت بدم. باید ببینم چقدر دووم میاره.»
یو ایلهان به حرفای ارتا گوش نمیداد. شعلهی ابدی هم بعد از حرف یو ایلهان دماش بالاتر رفت، انگار میشنید که چی میگه؛ و تاندونهای پلنگ سیاه در دمایی که تا حالا روی زمین ایجاد نشده بود، داغ شد.
«بسه.»
یو ایلهان به خاطر تجربهای که توی هزار سال به دست آورده بود، فهمید که همین مقدار حرارت کافیه. یواش با انبر تاندونها رو درآورد. بعد از این که یه خرده خنک شدن، با هر وسیلهای که توی کارگاه به دستش نیومد، شروع به شکل دادنش کرد. پارشون کرد. چکش کاریشون کرد. نقاط ذوب و یخشون رو هم تست کرد. و در آخر به یه نتیجهای رسید:
«اسم این چیزی رو که ساختم میذارم نوار پلاستیک پلنگ غولپیکر.»
تاندونهای پلنگ سیاه همینجوریش خیلی محکم بودن. آب و آتیش و ضربه زیاد روشون تأثیر نداشت. وقتیم که توی شعلهی ابدی داغ شده بود، از ماهیچههای پلنگ هم کشسانتر شده بودن.
به خاطر محکم بودن بافت تاندون، کشسانی عالی داشت. پس الکی که یو ایلهان اسمش رو نذاشته بود نوار پلاستیکی پلنگ غولپیکر.
با قویترین نواری که تا خالا روی زمین ساخته شده بود، قابل مقایسه نبود.
[خیلی عالیه! ولی چی میخوایی باش درست کنی؟]
«فقط یه چیز میشه باش درست کرد.»
که اون هم پایلبانکر بود. ساختار پایلبانکر مثل تفنگ بود ولی پیچیدگیها و دردسرهای خودش رو داشت. اما برای از بین بردن دشمن با تیغههای فلزی سلاحی عالی بود که با باروت در فواصل نزدیک میشد ازش استفاده کرد.
یو ایلهان میخواست با این نوار پلاستیکی که درست کرده بود یه پایلبانکر بسازه.
[این چیزای عجیب و غریب فقط به ذهن تو میرسه!]
«اون شعلهی ابدی که اونجاس، میتونه تاندونها رو جوری تغییر بده که برام قابل استفاده باشن، پس چرا که نه!»
این فکر ساخت وسیله با نوار پلاستیکی یه دفه به ذهن یو ایلهان خطور کرد. حتی داشت به این فکر میکرد که با استخونا چی کار کنه که بتونه ازشون توی پایلبانکر استفاده کنه.
[واقعاً دیگه در مورد تواناییت زبونم بند اومده!]
ارتا آهی کشید و فقط یو ایلهان رو تماشا کرد.
بزرگترین و قطورترین استخون برای ساختار بیرونی انتخاب شد تا اجزای داخلی رو در بر بگیره. نوار پلاستیکی هم که با حرارت دیدن محکمتر شده بود، برای اجزای داخلی استفاده شد. یو ایلهان یه جوری این مراحل رو انجام میداد که ارتا فکر کرد حتماً طراحیش رو قبلاً دیده. فرایند ساخت پایلبانکر مثل آب روان جریان داشت.
«اگه برای دستش از چرم استفاده کنم خوب میشه، نه؟»
یو ایلهان این وسیله رو با توجه به نیازش ساخت. البته انتظاراتش انقدر زیاد بود که همین خودش باعث مشکل میشد.
«اگه قویتر بشم، میتونم اجزای داخلیش رو هم تغییر بدم و نوارهای بیشتری استفاده کنم تا محکمتر شه.»
[نمیدونم چرا این فکر که تفکرات تو با عقل جور در نمیان، از ذهنم بیرون نمیره.]
به غیر خود پایلبانکر، گلولههاش هم مهم بودن! یو ایلهان گلولهها رو از دندون پلنگ سیاه ساخت. بدن پلنگ به اندازهی کافی بزرگ بود و دندوناش هم خوب بلند و قطور و نسبت به استخونها تیزتر و محکمتر بودن.
یو ایلهان هفت گلوله ساخت ولی یه دفع نگران شد.
«باید با سنگ جادو ارتقائشون بدم.»
[به نظر من اینا الان به اندازهی کافی وحشتناک قوین!]
«اگه از سنگ جادوی پلنگ سیاه براش استفاده کنم، معرکه میشه!»
[اگه مطمئنی یه هیولای کلاس سه رو قبل از به وجود اومدن ترولها میبینی، هر کاری میخوایی باهاش بکن.]
حرف ارتا، حرف حساب بود و یو ایلهان هم از خیر استفاده از سنگ جادو برای پایلبانکر گذشت و اون رو به زمانی موکول کرد که بتونه براش سنگ جادو جور کنه...
بعد گلولهها و قالب بیرونی، نوبت سوار کردنشون بود.
جایگذاری گلولهها داخل قالب راحت بود. تنها مشکل، نحوهی کشیدن دستهی بارگذاری و کشیده شدن گلوله به داخل و تنظیم نوار پلاستیکی بود.
یو ایلهان با دقت زیادی پایلبانکر رو ساخت و برای بارگیری سه درجه گذاشت و وقتی که میخواست درجهی اول رو بارگیری کنه خیلی سخت بود.
«ااااااه... مامااااان!»
[مامانت توی دنیای دیگس!]
یو ایلهان بعد از قراردادن زوری دسته زامن در درجهی اول، یه نفس راحت کشید و این تنها راهش بود.
«چقدر وقت گرفت ازم؟»
[دو ثانیه حدوداً.]
«میدونستم ممکنه نتونم با سرعت ازش استفاده کنم. لعنتی، برای درجهی اولش مامانم رو صدا زدم؛ حتماً برای درجهی سوم باید جدم جلو چشام بیاد.»
ده ثانیه طول کشید تا برای درجهی دوم نتظیم شه و دو دیقه برای درجهی سوم. اگه یو ایلهان پشت سر هم بارگیریش نمیکرد، حتماً بیشتر زمان میگرفت.
البته قبل از این که جد و آباد یو ایلهان جلو چشمش بیان، بارگیری پایلبانکر تموم شد. درست بعد از بارگیری، یه متن سبزی توی چشم یو ایلهان نمایش داده شد که انگار منتظر بود کارش تموم شه، بعد بیاد.
[پایلبانکری با سرعت نور ساخته شد.] [رتبه : منحصر به فرد]
[قدرت حمله- درجهی اول: ۱۲۰، درجهی دوم: ۱۸۰۰، درجهی سوم: ۲۹۰۰]
[خصوصیات: سرعت بارگیری ۲۰٪ کاهش، و سرعت حمله ۲۰٪ افزایش مییابد.]
[مقاومت: ۱۲۴۰/۱۲۴۰]
[سلاحی که توسط استاد ماهر آهنگری از استخوان، دندان و تاندونهای پلنگ سیاه ساخته شده است. سلاحی ستودنی است زیرا که برای استفاده از آن نیازی به جادو نیست اما استفاده از آن و حمل و نقلش سخت است که جزء معایب به حساب میآید.]
این پایلبانکر که بدون استفاده از مانا ساخته شده بود، هم خصوصیت آلفا داشت و هم خصوصیت دیگه: سرعت بارگیری رو کاهش و سرعت حمله رو افزایش میداد! یو ایلهان با دیدن این خصوصیات نزدیک بود اشک شوق بریزه. ولی ارتا که استاد پیدا کردن جوانب منفی همه چیز بود پرید وسط.
[واقعاً عیب ناجوری داره برای بارگیری گلوله، سه دیقه زمان میبره.]
«هه. این برای هیولاهای بزرگ استفاده میشه.»
[نگو که میخوایی...؟]
«خوب، حالا بریم سراغ سلاحایی برای هیولاهای کوچولو!»
[میفهمی استراحت یعنی چی؟ میفهمی؟]
یو ایلهان خستگی براش معنی نداشت و با نوار پلاستیکی شروع به ساختن سلاح کرد، تا زمانی که فرشتهها برای ساخت تلهی مرگ سوم اومدن!
کتابهای تصادفی

