همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 28
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۷
اسمم اسماعیله (۳)
همگروه شدن کار راحتی بود. کانگ میرا فقط باید یه دست بده تا همگروهی یو ایلهان بشه.
[گروه تشکیل شد.]
[تعداد اعضاء: ۲]
در اون لحظه، یو ایلهان یه حس شگفت انگیزی داشت که کانگ میرا بهش نزدیکتر شده. یه واکنش روانشناختی طبیعی بود. یو ایلهان حس کرد که تمام پنج حسش فقط روی کانگ میرا متمرکز شده. خوب این واقعاً طبیعیه که بین دو نفر از یک جامعه همچین حسی به وجود بیاد.
«چیه؟ نکنه بار اولته که با کسی همگروه میشی؟»
«شوکه شدم چون خیلی وقته با کسی همگروه نبودم.»
یو ایلهان با آرامش جواب سؤال به جای کانگ میرا رو داد. باید در آینده بیشتر حواسش رو جمع بکنه که معلوم نشه آدم تنهاییه. بعد، نیزش رو درآورد. از وقتی با پلنگ سیاه درگیر شده، این اولین باره که میخواست از نیزش استفاده کنه.
«هه...»
یو ایلهان به پلنگ سیاهی که از بدنش خون میریخت با سردی نگاه کرد.
با این که یو ایلهان خودش رو آمادهی مبارزه با پلنگ کرده بود ولی توی این درگیری خیلی سختی کشید! به خاطر همین، حتی اگرم هیولا بهش التماس میکرد، نمیذاشت زنده بمونه.
گرچه این پلنگه تا چند دیقهی دیگه بدون این که یو ایلهان کاری کنه هم میمرد ولی با این حال، یو ایلهان دست به کار شد. یه نفس عمیق و کوتاهی کشید و با تمام قدرت نیزش رو پرت کرد.
[شما ۲۹۳۸۰۹۷ تجربه کسب کردید.]
[شما به سطح ۳۶ رسیدید. قدرت بدنی، چابکی، سلامتی و جادوی شما هر کدام ۱۰ واحد افزایش پیدا کردند.]
[شما سوابق پلنگ سیاه سطح ۱۰۲ را به دست آوردید.]
بعد از دیدن این نوشتهها، یه شوک سنگینی به خاطر تغییر سطح از ۲۸ به ۳۶ به بدن یو ایلهان وارد شد.
یو ایلهان از فشاری که به ماهیچههاش و استخوناش وارد شد، دندونهاش رو به هم سابید. انگار برای کانگ میرا هم همین اتفاق افتاد چون توی ماشینی که نشسته بود بدون این که حرفی بزنه بدنش شروع به لرزیدن کرد.
«فکر کردم بازم امتیازها فقط برای من اومدن.»
یو ایلهان فکر کرد که مثل پلنگ مادر، این بار هم تمام سوابق و تغییرات برای خودش اومده و چیزی به کانگ میرا نرسیده ولی وقتی که دید کانگ میرا هم تغییراتی حس کرده، خیالش راحت شد. اما بازم یو ایلهان از این همه تغییر تعجب کرده بود. ارتا که متوجه این موضوع شد، گفت:
[تفاوت هیولای کلاس سه با دو خیلی زیاده. کلاس دو و یک تقریباً یه جورایی مثل همن ولی سه خیلی بالاس.]
«که این طور.»
درد یو ایلهان یه دفه به همون سرعتی که در بدنش پخش شد از بین رفت. یه خرده یو ایلهان بدنش رو کشید تا متوجه تغییرات بشه. بعدش به پلنگ بیجونی که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
به پوستش خوب دقت کرد.
«چرم خوبی از توش در نمیاد.»
[منتظر این حرفت بودم.]
ولی با این حال، پوست یه هیولای کلاس سه خیلی بهتر از کلاس دو یا یک بود. درسته که این پلنگ توی اختفاء مهارت داشت و مقاومت بالایی در برابر ضربات نداشت ولی بازم کلاس سه بود! اگه یو ایلهان از پوستش زره بسازه، مطمئناً از زرهی که الان داشت با کیفیتتر و مقاومتر میشد.
و چون این پلنگ هیولای کلاس سه بود، یو ایلهان هر جور شده باید میکشتش و نتیجه این شد که پوستش سوراخ سوراخ شده بود با گلولههای اسلحه.
«پوست عزیز، ببخشید که قوی نبودم و نتونستم یکپارچه نگهت دارم!»
[چرا از پوستش عذرخواهی میکنی، بچه؟]
یو ایلهان با گریه شروع به تیکه تیکه کردن پلنک کرد. درسته که نمیتونست زره بسازه از پوست سوراخ سوراخش ولی لوازم دیگه که میتونست درست کنه!
پس باید زرههایی برای قسمتهای خاصی از بدن خودش بسازه. با خودش کنار اومد که همین یه ذره چیزیم که گیرش میاد خوبه، پس چاقو رو برداشت و به سر پلنگ فرو کرد.
یه دفه با تعجب گفت: «ها...؟ سنگ جادو داره!»
[هم مادرش و هم خودش سنگ جادو داشتن؟ چه شانسی داری تو!]
سنگ جادو بقایای قدرت هیولا هست. در واقع، در لحظه مرگ هیولا اگر مانایی که در بدن هیولا مونده منعقد بشه، تبدیل به سنگ جادو میشه. و البته برای شکارچیها هم به دست آوردن سنگ جادو از هیولایی که میکشن خیلی شانسیه.
در واقع، در دنیاهای دیگه آدما فقط میتونستن ۱۷ درصد مواقع سنگ جادو به دست بیارن. هر چی کلاس هیولا پایینتر باشه، احتمال تشکیل سنگ جادو هم کمتره و هر چی کلاس بالاتر باشه، احتمال تشکیل سنگ جادو یه خرده بیشتر میشه.
به خاطر همین، میشه گفت یو ایلهان خیلی خر شانس بود.
«صبر کن ببینم، پس یعنی...»
یو ایلهان اصلاً فکر نمیکرد بتونه مهارت استراحتش رو به این زودیا تکامل بده چون باید سنگ جادوی یه هیولای کلاس سه رو میداشت که از نظر اون به دست آوردنش خیلی سخت بود. اما... حالا میتونست!
ولی این فکر رو از خودش دور کرد چون حالا یه همگروهی داشت. باید اول ببینن سهم هر کسی چقدر میشه بعداً در مورد سنگ جادو هم یه تصمیمی بگیرن.
یو ایلهان خیلی به ارزشهای اخلاقیش پایی بند بود.
همون لحظه، کانگ میرا از ماشین پیاده شد و به یو ایلهان گفت:
«تجربهی من یه خرده کمتر از ۱.۵ میلیون بود. تو چی؟»
یو ایلهان صادقانه جواب داد:
«برای من یه خرده کمتر از ۳ میلیون بود.»
کانگ میرا یه لبخند کوچیکی زد و ۳ میلیون رو توی ذهن خودش تکرار کرد.
«۳میلیون...»
یو ایلهان متوجه لبخندش شد.
«اختلاف تجربهی زیادی نداریم. کمتر از چیزیه که فکر میکردم. من که خیلی کمکی بهت نکردم.»
«خانم کانگ میرا اگه به خاطر شما نبود نمیتونستم بکشمش. به نظر من کمک شما خیلی اهمیت داشت...»
یو ایلهان آدمی نبود که بخواد مخ بزنه، پس این حرفا واقعاً صادقانه بودن. ولی کانگ میرا به آرومی گفت:
«نظرت اینه؟ تو شکار گروهی، تجربیات براساس میزان آسیبهایی که افراد به هیولا وارد میکنن توزیع میشه، پس فکر کنم حرفت درسته... خوب، حالا میشه اسمت رو بم بگی؟ نمیخوام همش بهت بگم «تو». اگر دوست داری صدات کنم «سانگدائه بالت»؟»
«اسمم یو ایلهانه.»
یو ایلهان با سرعت نور جواب کانگ میرا رو داد چون از اسم «سانگدائه بالت» خوشش نمیومد. کانگ میرا وقتی این رفتارش رو دید خندش گرفت. یو ایلهان هم که دید حال کانگ میرا بهتر شده، خوشحال شد.
«آقای یو ایلهان، سنگ جادو رو شما بردارین. دفهی قبل گفتم که سنگ جادو ۶۰٪ سهم کل شکاره. الانم که توزیع تجربهها دو به یک هست. و از اونجایی که شما زحمت تیکه تیکه کردن رو میکشین، هر کدوم میتونیم نصفی از شکار رو برداریم. موافقین؟»
«سهمت کم نیست؟»
«فکر کنم نمیدونی که الان روی کرهی زمین، مهمترین کار استفاده از جادو یا مهارت مبارزه نیس، بلکه مهارت تیکه تیکه کردنه. میدونم کسی بهتر از تو نمیتونه این کار رو انجام بده، آقای یو ایلهان. پس، این مقداری که بهتون تعلق میگیره منصفانست.»
یو ایلهان با شنیدن تعریفای کانگ میرا بدنش مورمور شد و بلافاصله سنگ جادو رو کنار گذاشت و شروع به بریدن کرد. یو ایلهان انتظار داشت بعد از مرگ پلنگ سیاه، بدنش کوچیکتر از مادرش بشه ولی اینطور نشد. پس اون مقدار پوست و استخونی که ازش به دست میاورد بیشتر از مادرش بود.
یو ایلهان متوجه شد، هر چی هیولا ضعیفتر باشه، بدنش رو بیشتر بزرگ نشون میده و پُف میکنه تا دشمنش رو بترسونه.
چاقو رو برداشت و شروع به کار کرد.
همون موقع هم کانگ میرا به فرد گفت مسلسل و گلولهها رو برداره و بعدش با گوشیش به یه جایی زنگ زد. همون طور که یو ایلهان حدس زده بود، کانگ میرا حتماً یه روابطی با دولت یا ارتش داشت.
[فکر کنم اگه باهاش ارتباط خوبی داشته باشی، خوب باشه. بین آدما، این اولین کسیه که میبینم هم مغروره، هم توانایی داره، هم صادقه و هم با اصل و نسبه.]
ارتا به خاطر خود یو ایلهان همچین حرفی زد، ولی یو ایلهان هم با لحنی سنگین جواب داد:
«ارتباط برقرار کردن با آدما سخته، ارتا...»
ارتا از بس که از جواب یو ایلهان تعجب کرده بود نتونست حرفی بزنه و یو ایلهان هم به کارش ادامه داد. یو ایلهان پوست پلنگ رو کامل کند و وقتی داشت گوشتهای اضافی رو جدا میکرد به ذهنش رسید که میتونه از تاندون و ماهیچههای پلنگ استفاده کنه؛ پس اونها رو هم برید و گذاشت کنار.
بعد از جدا کردن اجزائی که میشد ازشون استفاده بشه مثل تاندون، پوست، ماهیچه و استخونها، کار یو ایلهان تموم شد. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و همون طور که انتظار داشت، همون ماشین قبلی که برای جابهجایی سهم کانگ میرا اومده بود، رسید.
کانگ میرا محکم به بقیه دستور میداد که سهمش رو براش بار بزنن. جوری رفتار میکرد که نشون میداد هم مراقب رفتار خودشه و هم مراقب دیگران که کارشون رو درست انجام بدن. خیلی سختگیر بود.
وقتی کانگ میرا سهمش رو بار زد، رفت طرف یو ایلهان.
«آقای یو ایلهان. به خاطر کمک شما تونستیم هیولایی که ممکن بود خسارات جبرانناپذیری بهمون وارد کنه رو بکشیم. الان میتونم راحت شب بخوابم.»
«منم از شما ممنونم.»
«ولی حرفی که قبلاً زدم رو پس میگیرم.»
«چه حرفی؟»
یو ایلهان منظور کانگ میرا رو متوجه نشد و سرش رو کج کرد. کانگ میرا ادامه داد:
«همون که گفتم با هم همگروه بشیم.»
«آها.»
چرا یه دفه حرفش رو پس گرفت؟ البته یو ایلهان هم چون از اول نمیخواست توی شکار باهاش همکاری کنه، زیاد تعجب نکرد. ولی با خودش گفت شاید کار اشتباهی کرده که کانگ میرا پشیمون شده.
اما وقتی کانگ میرا توضیح داد، این فکر هم از ذهن یو ایلهان بیرون رفت.
«شما خیلی قوی هستین. سادهتر بخوام بگم، اختلاف بین سطح تواناییهای ما خیلی زیاده و این باعث میشه نتونیم همکاری مؤثری داشته باشیم و غرور من بهم اجازه نمیده کمتر از کسی باشم.»
وقتی کانگ میرا گفت که غرورش بهش اجازهی همکاری نمیده، یو ایلهان نمیدونست چه جور جواب بده. نمیتونست بگه ناراحت شده چون اصلاً همدردی باهاش نداشت؛ و نمیتونست خوشحال باشه چون براش ناراحت شده بود. پس فقط گوش داد. کانگ میرا به صحبتش ادامه داد و گفت:
«ولی در آینده، شاید بتونم باهاتون همکاری کنم. حتماً میدونین که من دختر سرسختیم. به زودی بهتون میرسم و اون موقع ازتون میخوام که با هم همکار بشیم. لطفاً اون موقع، حرفم رو قبول کنین.»
«هر وقت اون موقع رسید، به درخواستتون فکر میکنم.»
کانگ میرا که دید یو ایلهان هیچ واکنشی نشون نداد، زد زیر خنده. درست مثل زمانی که خواستن گروه تشکیل بدن، کانگ میرا دستش رو به طرف یو ایلهان دراز کرد.
«ممنونم.»
وقتی یو ایلهان دستش رو گرفت و ول کرد، یه متنی براش نمایش داده شد.
«گروه منحل شد.»
یو ایلهان هم حس آزادی پیدا کرد و هم حس از دست دادن یه همکار رو. لبهاش رو به هم فشار داد.
ولی کاری از دستش برنمیومد و نمیتونست که کانگ میرا رو به زور نگهداره. فرد ماشین رو روشن کرد و یو ایلهان از هر دوشون خداحافظی کرد.
«خداحافظ.»
همون لحظه که یو ایلهان فکر کرد کانگ میرا با نور غروب خورشید پشت سرش قراره ازش دور شه شنید...
«عه، راستی... میشه شمارت رو بم بدی که اگه خواستم زنگ بزنم؟»
«ولی...»
«آقای یو ایلهان قول میدم نه شمارتون و نه اسمتون رو به کسی ندم.»
یو ایلهان از خودش پرسید که کانگ میرا قابل اعتماد هست یا نه.
با کمال تعجب و با کمی درنگ، یو ایلهان شمارش رو به کانگ میرا داد.
کانگ میرا شمارهی یو ایلهان رو گرفت و دستش رو مشت کرد. و وقتی که داشت با افرادش میرفت رو به یو ایلهان گفت: «ممنونم. مطمئناً در آینده همدیگه رو میبینیم.»
یو ایلهان که تنها مونده بود یه دفه یه چیزی رو فهمید.
«وااای! بار اوله یه دختر ازم شماره خواسته!»
[چقدر بدبختی که این خوشحالت کرده!]
«از این خوشحال نشدم، فقط از این که تونستم با اعتماد به نفس رفتار کنم ذوق کردم.»
[این نشون میده که از بدبخت هم بدبختتری! به هر حال، تو که به چشم کسی نمیایی، پس فکر کنم این رفتارت طبیعی باشه.]
یو ایلهان از این که ارتا حالا دیگه اون رو خوب میشناخت حس عجیبی پیدا کرد.
«همهی فرشتهها انقدر تیزن؟»
[نه، تو خیلی سادهای.]
یو ایلهان به حرفای ارتا گوش و سهمش از شکار رو جمع میکرد و بلند شد و رفت.
البته قبل از رفتن خوب با دقت همه چی رو بررسی کرد که یه دفه بین گوشتها یه بچه هیولای دیگه نباشه!
کتابهای تصادفی

