فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 69

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل شصت و هشتم:من یه خدام؟(یک)

گرچه نظرات مختلفی در این مورد وجود داشت، اما به طور کلی از منطقه‌ی کانتئو به عنوان قلب سیاست و تجارت ژاپن یاد میشه.

به همین دلیل وقتی در استان کاناگاوا بدون هیچ نشانه‌ی قبلی شکست سیاه چال اتفاق افتاد تمام مردم ژاپن در بهت و حیرت فرو رفتن، نه تنها اونها بلکه وضعیت مردم بقیه دنیا هم همینطور بود.

چیزی که براشون تعجب اور بود این بود که هیولاهای رده اول و دوم همزمان باهم بیرون ظاهر شده بودن، اما تعجب آورتر این بود که همه فکر میکردن شکست سیاه‌چال‌ها مربوط به مرحله ی دوم تغییرات عالیه.

ناگهان تمام اطلاعاتی که در جهان‌های دیگه بدست آورده بودند مثل حباب صابونی در مقابلشون ترکید.

اگه شکست سیاه چال به همون شکستن عادی ختم میشد مشکلی نبود اما هیولاهایی که بیرون اومده بودن فقط تلاش نمیکردن انسان هارو بکشن بلکه سعی میکردن بقیه‌ی هیولاهارو هم ازاد کنن، انگار که خودشونم می‌دونن که نیروهاشون کافی نیست.

اگه اونها موفق به این کار میشدن تمام موجودات دیگه رو قتل عام میکردن و تو اون سرزمین چیزی نمیموند به جز هیولا و هیولا و اونام تا رسیدن به این هدف متوقف نمی‌شدن، بعد هم به جای دیگه‌ای می‌رفتند تا این اتفاق رو دوباره رقم بزنند.

اگه این پدیده به همین صورت ادامه پیدا میکرد میتونست پایان دنیا رو رقم بزنه.

علاوه بر این هوش هیولاهای زمین از سطح متوسط بالاتر بود به همین خاطر حرکات اونها دقیق و حساب شده بود.( شیطانی بود)

هنوز یک روز نگذشته بود که تمام سیاه چال‌های کانگ وا شکسته شده بودن و تلفات و خسارات عظیمی رو به اونها تحمیل کردن.

دولت ژاپن به محض اینکه متوجه پدیده شکست سیاه چال شد برای تمام دنیا پیام کمک فرستاد و نهاد‌هایی که مسئول رسیدگی به چنین شرایطی بودن با سرعت نیروهاشون رو به ژاپن اعزام کردن.

مشخصا اونها نمی‌تونستن دست روی دست بزارن چون این حادثه در یک کشور خارجی رخ میداد.

همه میدونستن که هیولاها تو ژاپن موندگار نمیشن،‌ حتی اگه اون یه کشور جزیره‌ای بود بازم تو سرتاسر ژاپن سیاه چال‌هایی با هیولاهای پرنده وجود داشت،‌ باید این فاجعه رو قبل از اینکه از کنترل خارج بشه مدیریت میکردن.

بقیه‌ی کشورهای دنیا بعد از بررسی احتمال وقوع شکست تو کشور خودشون فقط نیروهای ذخیره‌شون رو برای کمک فرستادن و نیرو‌های نخبه‌ی خودشون رو نزدیک سیاه چال‌های رتبه بالای خودشون مستقر کردن.

شاید این کار اونها خودخواهانه به نظر برسه، اما اگه قرار بود کشور خودشون در طی کمک به ژاپن از بین بره چه سودی برای اونها داشت؟

صدها هزار کاربر نیرو به ژاپن سفر کردن و حداقل سطح اونها بیست بود، اونها کسایی بودن که میشد به سادگی نخبه خطاب بشن، چنین افرادی در کانتئو گرد هم اومده بودند.

در همون زود اول جنگ بیست درصد اونها در شلوغی و هرج و مرج میدان جنگ جان باختند و میزان تلفات رو به افزایش بود.

(-صدای جیغ_)

«لعنتی، یه هیولا ی پرنده!»

«جی اس دی اف... نیروهای‌ویژه‌ی جی اس دی اف کدوم گورین؟ اگه ما اینارو همین‌جا متوقف نکنیم شیزوکا به خطر میوفته!»

«به بالای ساختمون‌ها برید! باید تو منطقه‌ی ای-۱ نگهشون داریم!»

اولین کاری که اونها باید انجام میدادند این بود که از گسترش این فاجعه جلوگیری کنند، تمام مردم میخواستند این موضوع در همون استان کاناگاوا به اتمام برسه، اما فقط یه تیم موفق به انجام این کار شد.

بدین ترتیب ارتش کاربران نیرو به حاشیه جزیره عقب‌نشینی کرد، جایی که راه چندانی تا توکیو باقی نمونده بود.

(-صدای جیغ-)

(نگاه کنین، یه عالمه از دوستانمون هم اینجان.)

(یه عالمه ادمیزاد، ادمیزاد زنده، یه عالمه تجربه و سابقه!)

«لعنت، جلوشونو بگیرین!»‌

توکیو بیشترین تعداد دروازه رو تو تمام دنیا داشت و نه فقط اون بلکه جمعیت زیاد و بخش بزرگی از امکانات اونجا بود، این موضوعات شرایط رو حتی بدتر میکردن.

«فرا... فرار کنید! به دنیا‌های دیگه فرار کنید!»

«من تازه برگشتم.... ااااه.»

گوشت و خون تمام شهر رو پوشانده بود.

ساختمون‌ها فرو ریخته بودن، ماشین‌ها له شده بودن و تمام کاربران نیرو... تمام مردمی که با عقاید و باورهای مختلف برای یک هدف جمع شده بودن سلاخی شده بودن.

ژاپنی‌ها که در اوایل تغییرات عالی مجبور به پرداخت بهای سنگینی شده بودند سامانه‌های دفاعی بی شماری رو روی ساختمان‌های خودشون نصب کرده بودند، اما از اونجایی که این موج خیلی بزرگ بود کاری از پیش نبردند.

اگه فقط هیولاهای رده اول بودند میشد اونها رو با قدرت جنگ‌افزارهای مدرن از بین برد اما این امکان برای هیولاهای رده دوم وجود نداشت، مگر اینکه به سمت اونها موشک پرتاب می‌کردند، اونها باید فقط توسط کاربران نیرو متوقف می‌شدند.

بدین ترتیب محیطی شکل گرفته بود که انجمن‌هایی که از اعضای رده بالا تشکیل شده بودند بتوانند آزادانه فعالیت کنند. در بین اونها انجمن خدای صاعقه از کره هم بود که به درخواست کمک ژاپن جواب داده بود.

«ای نایونای گاو!»

«سپر هاجین اوپا رو خیلی خیلی گنده کن!»

«اه، نمیشه یه کاری با اون وردات بکنی؟»

(خااااا، جلوی اون جادوگرو بگیرید!)

«جلوشونو بگیرین، از رئیس محافظت کنید.»

«رئیس چی‌شد؟»

«یکم دیگه.»

اعضای انجمن محفل خدای صاعقه آرایش عجیبی به خود گرفته بودن، ملکه کانگ میرائه وسط بود، کنار اون قدیس نایونا و کسی که باید با بدنش از اون دوتا محافظت میکرد شوالیه‌ی مقدس کانگ هاجین بود، هفت عضو دیگه هم به اون برای محافظت از اون دوتا حمایتش میکردن.

«زنجیر تندر!»

(کیییااااا)

(اه، ارک‌ها شجاع هستن! ااااه.)

همزمان با فریاد کانگ میرائه اون عصایی که بسیار گرون قیمت به نظر می‌رسید رو با هردو دستش بالا گرفت، توده‌ی عظیمی از رعدو برق از بالای سر اون شلیک شد و تمام ارک‌های رده دومه توی مسیرش رو سلاخی کرد اما اون حمله به همین جا ختم نشد و در تمام اون ناحیه پخش شد و هیولاها رو کشت.

قریب به هفتاد هیولای رده دومی فقط با یک ورد کشته شده بودند، حالت دهانش کاملا مشخص بود که حتی خودش هم از قدرت مخرب حمله‌ی خودش حیرت زده شده بود.

«چه عصای گوگولییه!»

«با این اوضاع، امروز فرداست که با همون عصا بری خونه بخت... دوباره دارن میان، ورد بعدی.»

«جادوی کانگ میرائه رو خیلی میلی ژیاد قوی کن!» (م: این غلط املایی نیست وردشه.)

«نمیشه وردت رو عوض کنی؟»

ملکه‌ها همیشه باید در نوک قله می‌بودن اما کانگ میرائه که هنوز با اون نقطه فاصله داشت اصلا راضی نبود.

درحالی که ارک‌ها دسته دسته به سمتشون هجوم میاوردن گفت:

«کیا بهترین عملکرد رو داشتن؟»

«تا جایی که من میدونم شوالیه‌ی آهنین از بریتانیا و ماجیا از ایتالیا بهترین بودن.»

«ماجیا؟ چه لوس و خودنما.»

ماجیا کلمه‌ی ایتالیایی به معنی جادو بود، البته کانگ میرائه که خودش اسم انجمنش رو گذاشته بود خدای صاعقه نباید این حرف رو میزد اما هاجین خودش رو کنترل کرد که بهش غر نزنه و فقط تبر یکی از ارک‌ها رو دفع کرد.

«حتی با این وجود هم ما کسایی هستیم که جلوتریم!»

تو چشمای کانگ میرائه درحالی که غر میزد جریان برق پدیدار شد و صاعقه‌ی بالای عصاش حتی قوی‌تر شد.

این عصا نه تنها می‌توانست جادو رو قوی‌تر کنه بلکه توانایی کاهش تاخیر بین هر طلسم و اجرای اون رو داشت، با وجود اینکه اون فقط به سطح شصت رسیده بود اما توانایی‌های شوکه کننده‌اش به راحتی با یه جادوگر رده سوم برابر بود.

کانگ میرائه با خودش فکر کرد:

  • دلیل اینکه اون این عصا رو بهم داده بخاطر این بوده که بهم اعتماد داشته، باید بهش نشون بدم که اشتباه نمیکرده، من فرا تر از انتظاراتش ظاهر میشم!

اون دلش میخواست می‌توانست ایل هانم همراه خودشون به ژاپن بیارن، هیچ کس به خوبی اون نمیتونست به کانگ میرائه کمک کنه اما هرکاری کرده بود نتوانسته بود با اون تماس بگیره.

اونها چند باری بعد از باز شدن ونگارد با هم تماس گرفته بودن، حتی چند باری ازش چندتا ایتم گرون‌قیمت خریده بود.

اون در خواب هم نمی‌دید که ممکنه اون اینجا نباشه، تا جایی که اون میدونست اون مرد با اختلاف خوش‌ذات‌ترین کسی بود که اون می‌شناخت.

مگر اینکه یک اتفاق کاملا غیر منتظره برای اون افتاده باشه، در غیر این صورت اون باید تو یه جای ناشناخته از همین میدان نبرد باشه یعنی رقابت بین اون دو همین حالا هم شروع شده بود.

«هه،هه.»

با این فکر پوزخندی بر روی صورت اون ظاهر شد، اعضای کنارش با دیدن این صحنه به خودشون لرزیدن اما اون به اونها توجهی نکرد و عصا رو که حالا دیگه قدرت کافی جمع کرده بود رو بالا گرفت و فریاد زد:

«نیزه‌ی تندر، سه برابر!»

تمام اون منطقه تبدیل به خاکستر شد، جادوش به احساسات و هیجانات اون جواب داده بود و حمله‌اش رو حتی ویرانگرتر کرده بود، اعضای انجمن ملکه‌ی روانی رو تو اون مسیر تکه تکه شده دنبال کردن، این آغاز یه افسانه بود.

درهمین زمان ای هان همون که نباید از حس رقابت شعله‌ور اون سری ری می‌گذشت داشت میخندید، اون به محض خروج از اون سیاه چال با یه فاجعه روبه رو شده بود.

از اونجایی که ایل هان از اون تیپ شخصیت خاصی نبود که بتونه موقعی که مردم در حال مردن و ساختمون‌ها در حال فرو ریختن بود بخنده خنده‌اش رو متوقف کرد، فرشته‌ها بعد از دیدن وضعیت شوکه شدن، هر چقدر هم جریان مانا شدید بود نباید اوضاع اینطوری میشد.

«واقعا شکست سیاه چال اینقدر ناگهانی اتفاق افتاده؟!»

[من قبلا درخواست کمک فرستادم.](ارتا)

فرشته‌ها غمگین بودند و از چهره‌شان ناراحتی میبارید.

اون و لیتا به لطف حلقه‌ی فرشتگانشون از قبل درباره شکستن سیاه چال‌ها خبر دار شده بودن.

با این حال اگه ایل هان این سیاه چال رو پاکسازی نمی‌کرد اون وقت هیولاهای رده سوم با توانایی اختفا هم به این اشوب اضافه میشدن پس دهنشون بسته نگه داشتن.

ایل هان دستش رو تو کیف ذخیره‌اش کرد، از زمانی که کار تعمیر و ترمیمش رو تموم کرده بود قدرت حمله‌اش کمی بیشتر شده بود.

{نیزه‌ی پرتابی درنده‌ی ماه، اتلات}

{رتبه-بیهمتا}

{قدرت حمله: 3000 }

{قابلیت‌ها:-۵۰درصد افزایش برد حمله،۰۴درصد افزایش قدرت حمله در زیر نور ماه}

{دوام-1850 از1744}

{دستگاه پرتاب نیزه‌ای که قدرت و میزان توانایی اون به قدرت کاربر بستگی دارد}

ایل هان سرش رو بالا گرفت و دید تصادفا امشب ماه کامله، حالا بهترین زمان برای درخشیدن این سلاح بود.

نیزه‌ی دنده‌ی مهتاب حتی تو روز هم سلاح خیلی خوبی بود اما تو شب، به لطف قابلیت رتبه بتای نور مهتاب سلاح خیلی هیولا وارتری میشد.

اون قبلا به تعداد کافی نیزه‌ی پرتابی اماده کرده بود اما تو این شرایط بعد چند دقیقه دیگه چیزی تو بساطش نمیموند، اون به فرشته‌ها گفت:

«یکم از پاداش کار هامو همین الان بهم بدید.»

[اگه تویی که هیچ مشکلی نداره تو قطعا میتونی این اوضاع رو حل و فصل کنی، چی میخوای؟]

«دو تا اپشن جدید به کیف ذخیره‌ام اضافه کن، اول گسترش سه بعدی اضافی ...»

اون بازوشو عقب برد و نیزه رو با تمام توان پرتاب کرد.

نیزه اسمان رو زیر ماه شکافت و دو هیولای پرنده که داشتن با بال‌های تیزشون مردم رو سلاخی میکردن رو پایین انداخت.

{شما689.689 تا تجربه بدست اوردید.}

{شما۹۸۶ .۷۶۶تا تجربه بدست اوردید}

{شما سوابق بال اهنین سطح۱۶ام را کسب کردید.}

«و دومی بازگردانی فضایی اوتوماتیک.»

تنها با کمک اونها انداختن تمام اون هیولاهای پرنده با پرتاب نیزه ممکن میشد.

[یا ابوالفضل، خواسته‌هات روز به روز داره ترسناک‌تر میشه.]

«انجامش میدی نه؟»

ایل هان با استفاده از اتلات دومین نیزه رو هم پرتاب کرد و هیولاهای توی آسمون رو یکی پس از دیگری پایین می‌انداخت، مردمی که روی زمین درحال مبارزه بودن با دیدن مرگ هیولاهایی که به راحتی اونها رو تیکه تیکه میکردن شوکه شدن.

ازون تعجب‌آورتر این بود که معلوم نبود این نیزه‌های پرنده از کجا پیدا میشوند.

[البته که انجامش میدم حتی اگه بهشت موافقت نکنه.]

سپس آرتا با قاطعیت ادامه داد:

[نگران هیچی نباش، هرچقدر دلت میخواد وحشی‌گری کن.]

«باشه.»

ایل هان پوزخندی زد و به میان میدان نبرد پرید اما کسی متوجه اون نشد، این تازه آغاز وحشت بود.

کتاب‌های تصادفی