فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 70

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل شصت و نهم:من،یه خدام؟(دو)

{شما۹۸۶.۹۸۵تا تجربه بدست آوردید}

{شما۹۷۶ .۵۴۴تا تجربه بدست آوردید}

{شما۹۸۶ .۹۸۵ تا تجربه بدست آوردید}

بعضی از فرشته‌ها گفتن که درخواست ایل هان بی‌شرمانه و زیادی خواهیه و عصبانی شدند، اما اکثر اونها متوجه بودن که قبول کردن درخواست اون سریع‌ترین راه برای پایان دادن به این آشوبه.

ده‌ها فرشته بلافاصله به زمین اومدن تا به قوی‌ترین انسان زمین یعنی یو ایل هان برکت بدن و دوتا قابلیت جدیدی که ایل هان خواسته بود رو به کیف ذخیره‌اش اضافه کردن، حالا توانایی‌های کیف ذخیره‌ی اون حتی شوکه کننده‌تر شده بود.

بعد از اضافه شدن اون دوتا ایل هان دوباره شروع به سیخ کشیدن هیولاها با پرتاب نیزه کرد، کافی بود کمی با دقت به اونها نگاه کنه تا دوباره برگردن به کیف ذخیرش، کار ازین ساده‌تر؟

به لطف این قابلیت اون میدونست موقعیت خودش رو مخفی نگه داره بعلاوه وقتی که چیزی به کیف ذخیره‌اش برمیگشت خود به خود طبقه بندی میشد به همین خاطر نیازی نبود خودش نیزه رو بیرون بکشه.

«نیزه‌های اون پدر سوخته به اینجا رسیده! فرار کنید!»

«نه نیزه‌ها فقط دارن هیولاهارو هدف میگیره، اون خودیه.»

البته حتی اگه ایل هان نیزه‌هاشو از جلوی دماغ اونها پرت میکرد بازم متوجه حضور اون نمی‌شدن، اگه ایل هان هنوز فقط همون اختفای ساده رو داشت این موضوع ممکن نبود.

{موجودات رده دومی دارای مهارت اختفا را با حمله‌ی غافلگیرانه بکشید،3000 از 3000 }

{موجودات رده سومی دارای مهارت اختفا را با حمله‌ی غافلگیرانه بکشید،1000 از 1000 }

{بالاترین رتبه‌ی ممکن در اختفای غیر فعال را بدست بیاورید(تکمیل شده)}

{سنگ جادویی رده دوم:1000 از 1000}

{سنگ جادویی رده سوم: 10 از ۱00 }

{تمامی سوابق اولیه جمع‌آوری و یکی شدن}

{در نتیجه‌ی یکی شدن سوابق مهارتی دیگر به اختفا افزوده میگردد}

به لطف لشکر هیولاهای رده سومی که داخل سیاه چال ظاهر شدن اون تونست تا قبل از پاکسازی اونجا شرایط ارتقاء رو فراهم کنه.

تنها نکته‌ی منفی ماجرا این بود که اون سنگ‌های جادویی با ارزشی که تو ساخت تجهیزات استفاده میشد رو از دست میداد اما میدونست که ضرر نمیکنه بخاطر همین بدون هیچ تردیدی اونها رو تکامل داد.

{شما مهارت خدای مرگ را بدست آوردید، مانای مورد نیاز برای استفاده از اختفا افزایش میابد اما درکنار آن مخفی کاری افزایش هنگفتی میابد، درصورتی که دشمنی را با یک تک حمله‌ی غافلگیرانه بکشید اختفا ناپدید نمیشود.}

{درصورتی که پی در پی دشمنان را در بازه‌ی زمانی پنج دقیقه بکشید تمامی توانایی‌هایتان یک دهم درصد افزایش میابد، درصورتی که هیچ دشمنی را طی پنج دقیقه نکشید در سطح اول حداکثر پنجاه درصد مهارت دچار فروپاشی میشود، قابلیت‌های بیشتری درصورت ارتقاء در سطح مشخصی افزوده میگردد.}

{به علت توانایی رتبه بتای نیزه‌ی اسپایک، فرشته مرگ اژدها توانایی‌های مهارت سی درصد افزایش میابد.}

این مهارت هم مثل اختفا یه مهارت غیر فعال بود، برای کسی مثل ایل هان که نمیتونست از مانا استفاده کنه این بهترین و مناسب‌ترین مهارت ممکن برای اضافه شدن به اختفا بود و در این زمان می‌توانست ورق رو برگردونه.

این مهارت دربرابر یه دشمن قوی کاملا بلا استفاده بود و در مقابل برای مقابله با کلی دشمن ضعیف خیلی بدرد بخور بود، که این تنها نقطه ضعف اون بود.

یعنی تو این میدان نبرد خیلی کاربردی بود.

«یه نیزه همین الان از بیخ گوشم رد شد!»

«تو یه حمله سه تا هیولا رو بهم دوخت!»

«ب، ب، بدن هیولاهایی که ضربه خوردن همراه نیزه‌ها ناپدید شد، چه کوفتی داره اتفاق میوفته...؟»

با اینکه ایل هان کنارشون وایساده بود و نیزه میداخت هیچ کدوم متوجه اون نمیشدن! به نظر خودش که خیلی بامزه بود.

«وای،چقدر راحت و عالیه.»

[یه مهارت ترسناک شد یه مهارت وحشتناک! با این وجود دیدن مردن اینا دلم رو خنک کرد.]

[ دویست تا هیولا رو تو یک چشم بهم زدن کشت!](لیتا)

دیگه هیچ هیولای پرنده‌ای تو اون ناحیه باقی نمونده بود، وقتی ایل هان اینو فهمید هدفش رو به هیولاهای روی زمین تغییر داد.

یه ربع بعد دیگه هیچ هیولای رده دومی در اون ناحیه باقی نمونده بود مهارت خدای مرگ به سطح سوم رسید.

«به نظر باید برم یه جای دیگه، میخوام تا وقتی ماه تو آسمونه تا جایی که میشه شکار کنم.»

[به نظرم میتونی بدون ماه هم میتونی راحت بکشیشون...]

از اونجایی که تمام نیزه‌ها و بدن‌ها به کیف ذخیره‌اش اومده بودن اونجارو به جای دیگه‌ای که هیولاها درحال وحشی‌گری بودن ترک کرد،جایی که هیولا هاش رده اول بودن و از اون ادم ها ضعیف تر بودن، با این وجود هردوی هیولاها و انسان‌ها در وحشت فرو رفتن.

«ت، ترسناکه!»

«این خیلی وحشتناک‌تر از هیولاهاست»

افسانه‌ی سه شهر اینطور بود.

استان چیبا، استان کاناگاوا و شهر توکیو سه میدان نبردی بودن که هنوز جنگ در اونها ادامه داشت.

هنوز هیولاها تو هیچ کدوم ازین دو ناحیه پیشروی نکرده بودن اما اگه اوضاع به همین منوال پیش می‌رفت همین اتفاق می‌افتاد، نمیشد به هیچ کدوم از اون نواحی بی‌اهمیت گفت، اما بااینکه کاناگاوا کاملا ویران شده بود هنوز بسیاری از امکانات و دروازه‌های توکیو سالم بودند که باید ازشون حفاظت میشد، به دلیلی مشابه چیبا هم اولویت بیشتری نسبت به کاناگاوا داشت.

درسته، ظالمانه بود اما در نهایت همه‌ی مردم با کاناگاوا مثل یه مهره‌ی دور ریختنی شطرنج رفتار کردن تا به هیولاها اجازه‌ی پیشروی ندن.

اول اونها جلوی تکثیر هیولاهارو میگیرن و بعد از اون همه رو درحالی که هنوز داخل شهر می‌چرخن قلع و قم میکنن، این یه روش مرسوم برای دفع موج سیاه چال‌ها بود اما کاناگاوا در نتیجه کاملا نابود میشد.

«نیرو‌های پشتیبانی آمریکا و فرانسه هم به توکیو و چیبا اعزام شدن؟»

«ماهم به اونجا فراخوانده شدیم تا به جبهه‌ی توکیو ملحق بشیم، کاناگاوا کاملا رها شده.»

حالا که دیگه در زمین، دوره‌ی کاربران نیرو بود زادگاه تعداد زیادی از افراد سطح بالا همین کاناگاوا بود، اون حتی دو تا انجمن معروف داشت که مسئول محافظت از اونجا بودن و کاناگاوا فقط از لحاظ جمعیت کاربران نیرو از توکیو و اوزاکا پایین‌تر بود.

این دو انجمن که در عطش پیوستن به انجمن‌های بین‌المللی می‌سوختند اما حالا که تازه بهش رسیده بودن تنها کاری که میتونستن بکنن دفاع از خط مقدم جبهه‌ی جنگشون بود.

«اونا می‌خوان شهر رو تو همچین بلبشویی ول کنن!؟ کثافتا.»

«میمون‌های لعنتی!»

«لعنت، خط دفاعی رو محکم کنید نزارید رد بشن.»

نبرد به طرز نا امیدانه‌ای هنوز در اوداوارا، یکی از شهرهای استان کاناگاوا جریان داشت و لشکری از میمون‌های شیطانی به سمتشون حمله‌ور میشدن، اونها درحالی که از بالای ساختمون جست و خیز کنان پایین میپریدن انسان‌هایی که در اون بین سرگردان شده بودند رو شکار میکردند.

سطح اونها در حدود۵۶تا0۸بود، مهم نبود کدوم کاربر نیرو باشه نبرد تن به تن ممکن نبود و به همین خاطر تلفات در حال افزایش بود.

«ااااه،کا، کاپیتان!»

«لعنت،تومورا!»

یکی از میمون‌ها پایین پرید و کمر یکی از کاربران نیرو رو گرفت و به هوا پرید، کاپیتان سعی کرد اون رو بگیره هرچند همون لحظه نیزه‌ای از ناکجا آباد پیداش شد و جمجمه‌ی میمون رو سوراخ کرد.

«چ، چی؟...»

مرد چشماش رو باز کرد و از بغل میمون پایین افتاد هرچند اون نمیتونست هیچ نشونه‌ای از کسی که اون نیزه رو پرت کرد ببینه، کمی بعد نیزه‌ها یکی پس از دیگری فرود می‌آمدند و هیولاهارو پایین مینداختن.

{شما 987.572 تا تجربه بدست آوردید}

{شما 987.572 تا تجربه بدست آوردید}

«موندم که چطور ممکنه که هیچ کسی رو نزدیک سطح شصت بینشون نمیبینم.»

بلافاصله بعد از زدن هیولا ایل هان اینطور غر زد، از اونجایی که هیولا رو با اتلات زده بود بعد از اون یکی از نیزه‌های پرتابیش رو انداخت.

[خب هنوز تازه فقط تعداد کمی از اونها به رده‌ی دوم رسیدن.]

[کاریش نمیشه کرد، بدست آوردن سوابق اکاشیک چندان ساده نیست.](لیتا)

«سر صد وون شرط می‌بندم اکاشیک به عنوان غول آخر ظاهر میشه.»

[منم اگه فقط صد وون سرم شرط میبستن حالا حالاها آفتابی نمیشدم.](لیتا)

حتی زمانی که درحال خوش و بش با فرشته‌ها بود ایل هان بدون مکث نیزه‌هارو پرتاب میکرد، اگه بدشانس بود فقط یکی رو میزد تو حالت عادی دوتا یکم بیشتر سه تا و اگه خوش شانس بود چهارتارو با هم می‌فرستاد اون دنیا، میمون‌ها یکی بعد از دیگری بعد از سوراخ شدن به وسیله‌ی نیزه‌ی اون جان می‌دادند.

میمون‌ها نمیدونستن کی داره بهشون حمله می‌کنه اما میدونستن که از کجا بهشون حمله میشه پس سعی کردن پشت دیوارها پناه بگیرن یا با حرکات سریع جاخالی بدند اما همه‌اش بی‌فایده بود.

{شما 987.572 تا تجربه بدست آوردید}

{شما 987.572 تا تجربه بدست آوردید}

نیزه‌های ایل هان که همزمان هم سرعت هم قدرت کافی داشتن هم با قابلیت بتای نور مهتاب چهل درصد تقویت میشدن که باعث میشد حتی اگه قرار بود از دیوارهای بتنی بگذرند باز هم قدرت کشتن میمون‌ها رو داشته باشند.

«من قبلا به سطح 75 رسیدم ولی این همه کشتم و هیچی نشده، چند تا دیگه باید بکشم تا ارتقاء پیدا کنم؟ سه هزار تا؟»

[در حالت عادی مردم باید سه هزار تا بکشن تا ارتقا پیدا کنن بخاطر همینه که اینقدر افزایش سطح کنده... نه اگه بخواین واقع بین باشیم باید چهار هزار تا بکشن.]

ایل هان تا حالا پنج تا شهر تو ابعاد اوداوارا پاکسازی کرده بود اما حتی یه بارم ارتقاء پیدا نکرده بود، حداقل تا حالا پنج هزار تا هیولا رو کشته بود اما از اون جایی که فقط رده دومی هارو کشته بود انگار نه انگار!

هرچند اگه میخواست نیمه‌ی پُر لیوان رو ببینه اون تونسته بود چند صد تا سنگ جادویی رده دوم با بدن همه‌ی هیولاهایی رو که کشته بود بدست بیاره، گرچه رده دوم بود اما بازم احساس خوبی داشت.

«همه‌ی میمون‌های عوضی...»

«به جون خودم دیدم هر یه ثانیه یکی از میمون هارو پایین مینداخت.»

«این ترسناکه اما...»

نیزه‌ها تک تک هیولاهارو زمین زده بودن و اونها هم نمیدونستن کی این کارو کرده، این واقعا تجربه‌ی ترسناکی بود اما خستگی انسان هایی که داشتن از پا درمیومدن با دیدن این صحنه در رفت.

«خود خدا به دادمون رسیده!»

«نه خود خدا نزول کرد و همه‌شون رو نابود کرد!»

«سوسانو، اره سوسانو نجاتمون داد.»

هیچی نشده بود ایل هان رو وارد اسطوره‌های ژاپنی کرده بودن و اونو با خدای طوفان و باد اشتباه گرفته بودن! هرچند اگه میخواست صادق باشه تکنیکشون کمی بهم شباهت داشت.

«خب باید آتیشمو تندتر کنم؟»

[این بیشتر از خودت شبیه شوالیه تاریک با یه سانگ دائه بولته.]

حتی اگه خارجی بود بازم یه خدا بود، نبود؟ بخاطر همین ایل هان با شنیدن حرف‌های اونها دلش میخواست برقصه.

ایل هان تا زمانی که ماه ناپدید شد و خورشید طلوع کرد مشغول شکار هیولاهای رده دومی بود و به تنهایی نصف کاناگاوا رو پاکسازی کرد.

تو اینترنت و اس ان اس پر شده بود از کسایی که ادعا میکردن خدای طوفان و باد سوسانو به دادشون رسیده و همه از زنده موندن تمام کسایی که تو کاناگاوا مونده بودن شوکه شده بودن.

قدرت غیر قابل درکی که هیچ کس نمیتونست شناسایی‌ایش کنه.

گرچه خیلی نامحتمل به نظر میرسید، اما خیل عظیمی از مردم معتقد بودن که این کار یه خداست که به زمین نزول کرده، اما رسانه‌ها میگفتن کار هیولاییه که ممکنه در آینده تبدیل به تهدید بشریت بشه، هرچند کسایی مثل رئیس انجمن خدای صاعقه و بقیه کاربران نیروی برتر اینطور فکر میکردن:

کسی ظاهر شده بود که یه تهدید جدی برای موقعیت و جایگاه‌شون بود.

کتاب‌های تصادفی