فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 68

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل شصت هفتم: منم صاحب یک ملکم(شش)

اولین هدف ایل هان که تقویت توانایی‌های مردم زمین بود به لطف سر زبون افتادن برند ونگارد به سرعت داشت انجام میشد، حالا هدف بعدی اون رفتن به دائور و نابود کردن تمام اژدهایان بود.

البته عزم اون فورا ناپدید شد چون اگه الان می‌رفت قطعا کشته میشد، بخاطر همین تصمیم گرفت فعلا رو بالا بردن توانایی‌هایش تمرکز کنه و اولین مهارتی که برای ارتقا انتخاب کرد مهارت اختفا بود، نه تنها اون تنها مهارت ذاتی اون بود بلکه قویترین مهارت اون هم بود.

البته اون هنوز نمیتونست مانا رو کنترل کنه، اون نمیتونست اونو با اراده‌اش حرکت بده اما از اونجایی که اختفا یه مهارت غیرفعال بود استفاده ازش هیچ دردسری نداشت.

تنها ایراد این مهارت این بود که بعد از اولین حمله‌ای که به هدف می‌نشست اختفا کنار می‌رفت، که البته راه حل این موضوع تموم کردن کار هدف تنها با یک ضربه بود.

دلیل اون برای ارتقای این مهارت همین بود به علاوه به نظرش بعد از رسیدن به رده‌ی اول و بعد از اون دوم پیشرفت کردن تو این مهارت باید راحت‌تر میبود، هرچند اون راحت‌تر اینجوری از آب دراومد.

{موجودات رده دومی دارای مهارت اختفا را با حمله ی غافلگیرانه بکشید389 از3000}

{موجودات رده سومی دارای مهارت اختفا را با حمله ای غافلگیرانه بکشید، ۱ از300}

{بالا ترین رتبه‌ی ممکنه را در اختفای غیر فعال بدست اوردید(تکمیل شده)}

{سنگ جادویی رده دوم:132 از 1000}

{سنگ جادویی رده سوم:۰از100 {

»اگه بازم ازین راحتا به پستم بخوره مردم»

]این حتی برای منم عجیبه، مهارت‌هایی که فرایند ارتقای احمقانه‌ای دارن زیاد نیستن ولی بازم خدارو شکر که مجبور نیستی همه رو یکباره بکشی.]

»ولی اختفا بعد یک حمله کلا ازبین میره.»

]فقط در مورد تو اینطوره.]

]خووووو... پفففف.]

این هدف اون بود، اگه می‌توانست مانا رو کنترل کنه و از اختفای فعال استفاده کنه می‌توانست بعد از اولین حمله دوباره به حالت اختفا بره و دوباره حمله‌ی غافل‌گیرانه انجام بده.

البته ایل هان هنوز نمیتونست از مانا استفاده کنه بخاطر همین تنها یک شانس برای حمله‌ی غافلگیرانه داشت.

[تمام تلاشت رو بکن، تا جایی که من می‌دونم تمام اژدهازاده‌ها مهارت اختفا رو به عنوان یه مهارت پایه دارن، اگه بتونی۹۹۲تاشونو بکشی میتونی شرایط دوم رو هم تکمیل کنی.]

اون یک تو کشتن موجودات رده سوم مربوط به ریتا بود، هرچند اون پلنگ سایه رو هم کشته بود اما از اونجایی که اونو با حمله‌ی غافلگیرانه نکشته بود حسابش نکرده بودن! چه دنیای لعنتی‌ایی.

«وای که چقدرررر خوشحال شدممم.»

[خووووو... پفففف.]

در اخر این موضوع به این معنی بود که اون تا وقتی که وارد دائور نمیشد نمیتونست مهارت اختفای خودش رو ارتقا بده.

این مهارت از اولم با بقیه مهارت‌ها تفاوت چشمگیری داشت و میدونست ارتقا قرار نیست اسون باشه اما این دیگه واقعا فراتر از انتظاراتش بود و اونم کاری جز زیر لب غر زدن ازش برنمیومد.

{شما3.379.980 تا تجربه بدست آوردید.}

{موجودات رده دومی دارای مهارت اختفا را بکشید.399 از3000}

{شما به سطح شصت و هفتم رسیدید، قدرت و چالاکی و سلامتی یک واحد و جادو دو واحد افزایش یافتن}

البته تنها چیزی که اون بهش فکر میکرد ارتقای مهارت اختفا نبود، سیاه چال‌هایی که اون بهشون می‌رفت نه تنها دارای هیولاهایی بود که مهارت اختفا داشتن بلکه بالارتبه ترین هیولاهایی بودن که تا حالا تو زمین ظاهر شده بودن.

{شم3.985.789 تجربه بدست آوردید.}

{موجودات رده دوم دارای مهارت اختفا را بکشید،300 از 400 }

[حداقل سطح نود... چطوری همچین سیاه چال‌ِهایی تو زمین که فقط دوماه از تغییرات عالیش گذشته ظاهر شده؟ تازه این سیاه چال پر از هیولاهای مهاجرِ.]

«گفتم که این چیزارو از من نپرس نگفتم؟ من همه‌ی هیولاهای سطح پایین رو کشتم پس میانگین سیاه چال باید بیشتر هم بشه، پس فقط اطلاعات رو بروز بکن.»

[البته از اونجایی که هیچ بنی بشری جز تو تو همچین سیاه چال‌هایی نمیاد مشکلی نیست، اینها همش تقصیر لیتاست!]

[خووووو... پفففف.]

سه ساعت بعد از اینکه اون داشت نقشه میکشید که بره از خجالت خدای اهنگری دربیاید و میخواست بره دنبال ارتقای اختفاش لیتا هم از درحالی که داشت تو اسمون پرواز میکرد پیداش شد.

ارتا از حذف و تغییر اطلاعات سیاه چال ناراضی بود اما لیتا بدون اینکه چیزی بگه کارشو انجام داد، این نشونه‌ی اعتماد عمیقی بود که به ایل هان داشت، به نظرم اونم چیز بدی نبود.

البته این به این معنی نبود که ارتا از اون ناامید شده باشه بلکه اونم اصول خاص خودش رو داشت، فقط تنها مشکل اون این بو که برخی مواقع یعنی اغلب اشتباه بود یکم هم متعصبانه بود.

«یه ماه دیگه که مرحله دوم تغییرات عالی راه بیوفته این هیولا‌ها میرن بیرون و میشن دردسر این کشور، دولت ژاپن باید ازم ممنونم باشه که دارم پاکسازیشون میکنم.»

[بهت گفتم که یه ماه دیگه نیست!]

سیاه چالی که اونها داشتن پاکسازیشون میکردن تو منطقه کانتائو ژاپن بود که نسبت به چین راحت‌تر واردش شده بود، ،بله این اولین باری بود که اون با پاسپورت و بلیت هواپیما به طور رسمی سفر کرده بود.

اینجا برای اون خیلی جای خوبی بود، نه تنها هیولاهاش مهارت اختفا داشتن که این بهش کمک میکردن تا بتونه مهارت خودش رو ارتقاء بده بلکه بخاطر اینکه سیاه چال سخت‌ترین سیاه چال روی زمین بود با سرعت بالایی داشت سطحش رو بیشتر میکرد.

با وجود اینکه بعضی از اونها هنوز رده دوم هم نبودن اما تجربه‌ی خیلی خوبی بهش میدادن و تقریبا روزی یه ارتقای سطح داشت.

البته این بخاطر توانایی مبارزه‌ی بالای ایل هان بود که بسیار بیشتر از هیولاها بود و دشمنانش هیولا‌های سایه‌ای بودند که به جز اختفا چیزی تو چنته نداشتند.

تنها مشکل این بود که دشمنانش سایه بودند.

{شم3.097.97 تا تجربه دریافت کردید}

{موجودات رده دومی دارای مهارت اختفا را بکشید،1390 از 3000 }

«بعد از مرگشون بدنشونم محو میشه.»

ایل هان با قیافه‌ای درهم اینو گفت، در پیش روی اون یک هیولای سایه که از مانای متراکم تشکیل شده بود بعد از مرگ نتوانست شکل خودش رو حفظ بکنه و به ذرات سازنده‌اش تجزیه شد.

تنها چیزی که اونها از خودشون باقی میزاشتند یک سنگ جادویی رده دوم با نور تیره‌ای بود که نشانه‌ی هیولاهای سایه بود.

«میمیرید یه چیزی هم از خودتون نمی‌زارید؟»

[من که بهت گفتم این مهاجرین از سایه متولد شدن، بدنشون بعد از مرگ سریع از هم میپاشه.]

این موضوع باعث به وجود اومدن دو مشکل میشد، اول اینکه اون مواد اولیه‌ای برای ساخت و ساز گیرش نمیومد و دوم اینکه اون نمیتونست برای خودش غذا درست کنه.

[آاااا،برم براتون غذا بیارم؟](لیتا)

لیتا از خواب بیدار شد و بعدش یه خمیازه بلند درحالی که چشمک میزد این رو گفت، اون قبلا شنیده بود که ایل هان آشپز فوق‌العاده‌ای شده، البته تنها کسی که طعم غذاهای او را چشیده بود ارتا بود، ایل هان درحالی که چشماش برق میزد گفت:

«واقعنی؟»

[پس چی، پنج دقیقه بهم وقت بده]

اما ایل هان به سرعت نظرش رو عوض کرد و درحالی که سرش رو تکون میداد گفت:

«ولی من رد میکنم.»

[ها؟]

«من دوست دارم فقط با بدن هیولاهایی که خودم کشتم آشپزی بکنم.»

[یعنی میگی من از هیولاهایی که میخوای بپزیشون شکست میخورم؟ وای این بدترین توهینیه که تا حالا تو کل زندگیم بهم شده.]

[هی شما دوتا، اینجا رو ببینید.]

این وضعیتی بود که اون و لیتا برای هزار سال حفظش کرده بودن حالام دوباره داشتن همون کارو میکردن و به اوضاع کسل کننده‌ی سیاه چال غلبه میکردند. اما ارتا که علاقه‌ای به پیوستن به اونها نداشت خیلی معمولی گوشی ایل هان رو برداشت و شروع به کشتن توی اس ان اسش کرد.

البته اون ازون برنامه متنفر بود چون وقت و بی‌وقت بدون توجه به حال ایل هان براش پیام میومد!

[دارن غر میزنن که چرا فقط دوشنبه‌ها باز میکنی.]

چیزی که اون اول از همه اون تو خوند در مورد ایل هان بود، درواقع در مورد برند ونگارد که الان داغ‌ترین موضوع تو کره بود.

وقتی که ایل هان مشغول گشت و گزار تو سیاه چال ها بود خبر برند ونگارد همه جا پخش شده بود و الان همه‌ی خبرگزاری‌های تلویزیونی و روز نامه‌ها تو اخرین برنامه‌ها و شماره هاشون در مورد ونگارد صحبت کرده بودن.

انگار این موضوع براشون خیلی جذاب‌تر از تصورات اون بود، هرچند ایل هان با قاطعیت جواب داد:

«وقتی که همه اون چیزا رو با یه قرون دوزار ازم خریدن طبیعیه.»

[ولی این دیگه خیلی زیادیه، حتی خبرگزاری‌های خارجی هم ورد زبونشون شده ونگارد.]

«هوهو، پس قرارهای دوشنبه‌ی بعدی مشتری خارجی هم داشته باشم.»

مهم نبود که قدرت و نفوذ رسانه‌ها قبل یا بعد از تغییرات عالی چقدر زیاد بوده برای یه مغازه‌ی تنها غیر ممکن بود تو کمتر از یک هفته سرزبون‌ها بیوفته.

با این حال الان فرق میکرد.

ونگارد فقط یه مغازه‌ی ساده‌ی فروش سلاح نبود، بلکه شمشیر و زره‌هایی اونجا فروخته میشد که هرکدوم می‌توانست ده‌ها زندگی رو تنها با قیمت ناچیز صد میلیون وون نجات بده.

[با اینکه سطح اونهایی که تو بهشون فروختی پایین بوده اما به نسبت قیمتشون تو تمام دنیا‌ها واقعا شاهکار محسوب میشن، مطالب تو اینترنت در مورد ونگارد همین حالاشم خیلی زیاده اما بیشتر نشه کمترم نمیشه.]

«اره باید همینطور باشه هرچند هیچ وقت به هیچ دنیای دیگه‌ای نرفتم.»

ایل هان درحالی که اینو می‌گفت شونه‌هاشو بالا انداخت اما ارتا همچنان نگران اون بود که ممکن بود هنوز وضعیتش رو نفهمیده باشه.

[شاید الان بخندی اما بعداً خیلی غافلگیر میشی، به زودی تو میشی مرکز همه‌ی توجهات و حتی پدر مادرتم ممکنه گرفتار بشن، تو نباید طمع انسان هارو دست کم بگیری.]

«نه دراون مورد مورد مشکلی نیست»

البته ایل هان ازون بچه‌های خلف پرهیزکار نبود اما به این معنی هم نبود که پسر بدی بود، اون همیشه دلش میخواست کارهای بیشتری برای اونها انجام بده و بیشتر بهشون محبت کنه مخصوصا حالا که هزار سال اونها رو ندیده بود.

مشکل این بود که پدر و مادرش هنوز نفهمیده بودن اوضاع از چه قراره اما در هر حال برای اون غیر ممکن بود که وقتی که اونها گرفتار مسائل اون میشدن نادیده شون بگیره.

«طمع انسان‌ها، من به خوبی ازین موضوع باخبرم، بزارید سوالی رو ازتون بپرسم، چه کسی از هویت من خبر داره و ممکنه در خفا این موضوع رو پخش کنه؟»

[به جز من؟]

[و من، کاردستی‌های ایل هاااااان حرف ندارن]

«به جز شما دوتا.»

[اهان]

بعد از شنیدن حرف‌های ایل هان ارتا جواب درست رو فهمید و قبل از اینکه ادامه بده خندید.

[اون ملکه کانگ میرائه است، چرا خودم نفهمیدم؟]

«دقیقا،مطمئنم که اون خود سرانه دست به اقدام زده، نه ممکنه حتی بهتر از انتظاراتم عمل کرده باشه.»

اون پیرمردی که قبل از ایل هان صاحب اون ساختمون بود پدر بزرگ نایونا بود و قطعا اگه کسی پیگیرش میشد می‌توانست اسناد مربوط به اونو پیدا کنه هرچند کارمندان اونجا زیر دست ملکه بودن.

اون از اونها خوشش نمیومد اما داشتن اونها به عنوان متحد مایه دلگرمی بود.

[که اینطور،پس بخاطر همینه که جرات می‌کنی ازین کارا کنی.]

[اونها از اون استفاده میکنن و ایل هان از اونها! یعنی بده بستون!]

ایل هان تمام مهارت‌هایی که برای زنده موندن نیاز داشت رو قبلاً بدست آورده بود و اونها چیزهایی دانستند که حتی در این جامعه‌ی تغییر پیدا کرده هم کاملا تغییر میکرد.

اول که عصا رو به کانگ میائه فروخت و شمارشو بهش داد به این موضوع فکر نکرده بود اما بعدها به این موضوع فکر کرد که ازون کمک بگیره که اینطور شد.

البته دلیل اونها برای این کار کمک به اون نبود بلکه جلوگیری از رسیدن دست سازه‌های اون بدست ادم‌های اشتباه بود.

[خب انگار توی زمین جامونده مون داره بهتر از بازگشته‌ها عمل میکنه.]

«هندونه زیر بغلم نزار، هنوز با اژدهایان فاصله زیادی دارم.»

ایل هان درحالی که نیزه‌اش رو به یه هیولای سایه‌ای که از کف زمین به سمتش جهیده بود فرو میکرد اینو گفت.

[شما2.632.468 تا تجربه بدست اوردید]

[موجودات رده دومی دارای مهارت اختفا را بکشید،1350 از3000 ]

«باید اون جلوها یه هیولای رده سوم خیلی قوی باشه.»

[اینقدر چرت و پرتای ترسناک نگو و فقط برو تو.]

ایل هان سرش رو تکون داد و گفت:

«ترسناک چیه؟ من میتونم به راحتی غول‌های رده سوم رو بکشم، تا حالا هم۹۲تاشونو کشتم [نه ایل هان، مشکل فقط با مبارزه با اونها حل نمیشه.]

«لطفا توضیح بدید لیتا واگن.»

[هیولاهای رئیسی که به رده‌ی سوم میرسند کاملا با هیولاهای رده سومی عادی متفاوت‌اند، به عبارت دیگه غلظت مانا در منطقه‌ی کانتئو ژاپن بیشتر از مقداریه که باید در مرحله اول تغییرات عالی باشه، به این معنی‌یه که میانگین سختی سیاه چال‌ها و احتمال شکست سیاه‌چال بیشتر میشه، یعنی مشکلاتی پیش میاد که دیگه فقط به این سیاه چال مربوط نمیشه.]

«پس اونها مثل سوسکن و باید قبلاً از اینکه مشکلی درست بکنن از بین ببرمشون، درسته؟»

[چه باهوش]

لینا سر ایل هان رو نوازش کرد و آرتا هم با شنیدن حرف‌های اون آه کشید، ایل هان با تماس دست اون مظطرب شد.

حالا که صحبت‌های اونها به اینجا رسیده بود میتونست تا حدی آینده رو پیش بینی بکنه.

به آرومی زمزمه کرد:

«پس باید حواسم به منطقه‌ی کانتئو باشه.»

همون‌طور که انتظار داشت پیش بینی اون سه هفته بعد از اینکه وارد سیاه‌چال شد به حقیقت پیوست.

(کییییی)

(خوووووو)

همون لحظه ده ها، نه صدها هیولا پدیدار شدن و پشت سرشون هیولای بزرگتری حرکت میکرد که باید در حد و حدود ترول رئیس میبود یعنی سطح صدم، اون هم درحالی که مشخص بود مدت زیادی از تولد اونها نگذشته.

ایل هان درحالی که نیزه‌اش را محکم‌تر بدست می‌گرفت رو به لیتا کرد و گفت:

«پس منطقه‌ی کانتئو؟»

[اره، محکوم به شکست سیاه‌چاله]

«میگم وقتی که سیاه چال‌ها یه ماه دیگه شکستن جایزه‌ی این کارهامو بهم میدید؟»

[بله آقا]

[بهت گفتم که همچین چیزی اتفاق نمیوفته!]

دو روز طول کشید تا ایل هان همه‌ی اون هیولا هارو بکشه و وقتی بیرون اومده بود به سطح 75 رسیده بود.

درهمین زمان سیاه چالی در منطقه‌ی کانتئو شکست و به دنبال اون شکست‌های زنجیره‌ای سیاه چال‌ها اتفاق افتاد.

کتاب‌های تصادفی