فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 112

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۱۱: تو، من، غریبهها - ۳۱

ایل‌هان که دوباره در هوا می‌پرید، به «آن اژدهایی» که ارتا درباره‌ی آن صحبت می‌کرد اشاره کرد. اژدهایی با فلس‌های طلایی درحالیکه از وسط میدان نبرد به‌جلو حرکت می‌کرد تا حواس اژدهاها را پرت کند.

[محافظ طوفان! حریف تو منم!]

[کرواآآآآآآر!]

آن اژدهای طلایی کسی نبود جز لسینا، اژدهای ماده‌ای که درابتدا به ایل‌هان پیشنهاد متحد شدن داد. او قدرتمندترین اژدهای گروه نبود، اما عاقل‌ترین بود.

ایل‌هان نمی‌دانست که رنگ طلاییِ منحصربه‌فردش تأثیری در این موضوع دارد یا نه، اما او در جادوی باد بسیار ماهر بود و از آن برای منحرف کردن، مسدود کردن و جاخالی دادن از حملات اژدهاهای دیگر استفاده می‌کرد و شرایط مناسب را برای حمله‌ی غافلگیرانه‌ی ایل‌هان ایجاد می‌کرد.

[اااااااه! از سر راه من برو کنار لسینا! من قطعا اون حرو&مزاده رو می‌کشم!]

ایل‌هان از کمک لسینا برای پنهان کردن خود از دشمنانش استفاده‌ی مناسبی کرد و موفق شد خود را پنهان کند.

«حرو&مزاده‌ای که دنبالش بودید همینجاست، قربان!»

پس از آن ساده بود. او زاویه‌ای را که جلوی جادوی اژدها یا اژدهازاده‌ها نباشد را محاسبه کرد، سپس با سه بار جهش پی‌در‌پی در هوا چرخشی به شکل ㄷ انجام داد تا نیزه‌اش را به سر اژدهای پرنده بزند.

[کیاااا!]

بلافاصله پس از حمله‌ی اول، زخم ایجاد شده را با «پرتاب نیزه» بازتر کرد و دو نارنجک ساخته شده با سنگ‌های جادوییِ رده سوم را در آن ‌گذاشت که بسته‌ی حمله‌ی غافلگیرانه را تکمیل می‌کرد!

[ضربه کاری!]

[شما ۲,۱۱۹,۰۲۹,۳۳۴ امتیاز تجربه کسب کردید.]

«خوب، همه چیز داره خوب پیش میره.»

ایل‌هان قبل از جمع‌آوری جسد، جلوی حمله‌ی یک اژدهای دیگر را گرفت.

با این‌حال، فقط به‌این دلیل که اوضاع داشت خوب پیش می‌رفت، نمی‌توانست گاردش را پایین بیاورد. اژدهایانی که تا به‌حال زنده مانده بودند، همه موجودات ترسناکی بودند. علاوه‌بر این، حتی تعداد اژدهایان باغ غروب نیز رو به کاهش بود.

بدون اغراق، ایل‌هان تعیین‌کننده‌ی طرف برنده خواهد بود!

با این‌حال، به‌نظر می‌رسید که شخص دیگری هم به این موضوع پی برده بود..

[کیهیاااا!]

همراه با غرشی که شبیه خنده‌ی یک اوروچی بود، چیزی به‌سمت ایل‌هان آمد. ایل‌هان بلافاصله با جهش، جهت خود را تغییر داد، اما «این موجود» با وجود اندازه‌ی عظیمش به ایل‌هان رسید.

[بذار ما رئیس روسا با هم یکم خوش‌ بگذرونیم!]

صدایش خشن بود و واضح بود که این اژدها کسی نیست که بتوان او را دست کم گرفت. لحظه‌ای که ایل‌هان همراه با حضور او مانای بسیار زیادش را احساس کرد، بلافاصله سعی کرد با استفاده از سپر، از خودش محافظت کند اما همانطور که می‌ترسید، فوران شدید مانا، سپر را در طی حمله به ایل‌هان ازبین برد.

ایل‌هان برای اجتناب از آن از جهش استفاده کرد و در هوا بالاتر رفت. از ارتفاع چند کیلومتری، می‌توانست اژدهایی با اندازه‌ای نسبتاً کوچک و پوستی سیاه و چابک را ببیند که به سمتش شلیک می‌کند.

[واقعا سریع هستی!]

«هوم، تو هم خیلی شبیه رئیس اونایی.»

ایل‌هان با دیدن اژدها که دارد مستقیم به سمت او می آید، یکی از اجساد اژدهازاده‌های رده سوم را بیرون آورد و درست قبل از اینکه بیفتد، دستش را بالای آن گذاشت و آرام زمزمه کرد: «انتقال وزن».

[کیهیا... کهک!؟]

[ضربه کاری!]

جسد یک اژدهازاده با وزنی نزدیک یک میلیون تن باسرعتی شبیه به شهاب‌سنگ به زمین سقوط کرد، و با اژدهای سیاه برخورد کرد. صدای بلندی که در آن لحظه ایجاد شد، توجه همه‌ی اژدهاها را به‌خود جلب کرد.

«دانگ، حتی بعد از این هم چیزیش نشده.»

او معمولاً این کار را نمی‌کرد زیرا دوست نداشت اجساد را هدر دهد، اما با دیدن اژدها که دارد به سمت او می‌آید ناخودآگاه برای اینکه قبل از رسیدنش به زمین به آن آسیب برساند این کار را کرد. باتوجه به اینکه اژدهای سیاه جسد را با هاله‌ی سیاه منتشر شده از بدنش نابود کرد، به‌نظر قضاوت ایل‌هان اشتباه نبود.

[کیاها! انسان لعنتی!]

اگرچه اژدهای سیاه درظاهر صدمه‌ای ندیده بود، به‌نظر می‌رسید حمله‌اش سودی هم به همراه داشته، اژدها دیگر خونسرد نبود و فحش و ناسزا در کلماتش به چشم می‌خورد. ایل‌هان آن را با لبخند تأیید کرد و دوباره پرید و روی اژدهایی در آن نزدیکی فرود آمد.

او از نبرد فرار نمی‌کرد. فقط می‌خواست جای پایی برای جهش دوباره پیدا کند.

[انسان کثیف!]

اژدهایی که جای پایش شد، با خشم جادو کرد، اما ایل‌هان به سمت سرش دوید و بارها به اژدها چاقو زد.

جادو به هرطرف برخود می‌کرد و سپرهایش به‌زحمت جلوی آن را می‌گرفتند، اما ایل‌هان حتی درحالیکه ده‌ها سپر را کنترل می‌کرد، چاقو می‌زد و می‌برید. پس از چندین ضربه‌ی کاری، حرکت اژدها به‌ وضوح کندتر شد.

[هی تو، سر راهی، برو کنار!]

[اما کاروس نیم......!]

[تچ.] (کاروس)

درهمین لحظه زنگ خطری در سر ایل‌هان به صدا درآمد. او از کشتن اژدهایی که به عنوان جای پا استفاده می‌کرد دست کشید و به سرعت پرید و بلافاصله پس از آن شعله‌ی سیاه عظیمی، درست به جایی که قبلا بود برخورد کرد.

[خاااااااااا!]

اژدهایی که زمانی جای پای دشمن بود، حالا تبدیل به یک اژدهای سرخ شده، شده بود و با درماندگی فریاد می‌زد!

همه اژدهازاده‌ها در میدان نبرد با چشمانی گشاد شده به این صحنه نگاه می‌کردند، اژدهای سیاهی که نامش کاروس بود با تکان دادن بال‌هایش درحالیکه بلند فریاد می‌زد فاصله‌ی بین خود و ایل‌هان را کاهش داد.

[ازش دور شو وگرنه هردوتونو باهم می‌کشم!] (کاروس)

(پ.ن: این حرفو به اون اژدهایی که جا پای ایل‌هان شده بود داره میزنه)

«چقدر مهربون.»

اژدها مطمئنا به راز جهش ایل‌هان پی برده بود! با این‌حال، تهدید به کشتن یکی از متحدین خودش... همه‌ی کسانی که در میدان نبرد حضور داشتند، سرجاشون خشک شدند.

[آره آره! بیا تمومش کنیم! انسان!] (کاروس)

فقط اژدهای سیاه باقدرت و سرعتی که سریعتر از هر اژدهای دیگری بود به ایل‌هان نزدیک می‌شد.

ایل‌هان دیگر قصدی برای دورشدن از اژدها نداشت. حالا که اژدها متوجه سرعت حرکت و قدرت تهاجمی او شده بود، اگر سریع آن را نمی‌کشت، متحدانش با نبود او از بین می‌رفتند.

[ایل‌هان، می‌خوای از اون استفاده کنی؟] (ارتا)

«نه.»

چیزی که ارتا درموردش پرسید و ایل‌هان رد کرد چیزی نبود جز پایل‌بانکر یکبار مصرف و نارنجکی که برای مبارزه با یک هیولا در رده رئیس ساخته بود.

[چرا؟] (ارتا)

ایل‌هان با رها کردن بدنش، با نیروی جاذبه به‌سمت اژدها افتاد و قدرتش را به نیزه عظیم استخوان سیاه وارد کرد.

_چرا در این شرایط اضطراری از سلاح‌های خوبش استفاده نمی‌کنه؟

ایل‌هان به حرف ارتا خندید و برای اینکه اژدهای سیاه متوجه حرف‌های آنها نشود با صدایی آرام گفت: «بهت قول میدم وقتی اونو بکشم رئیس واقعی ظاهر میشه. امکان نداره کسی با اون شخصیت، رئیس نهایی باشه.»

[.......آه، خوب، شاید اینطوری باشه...]

[خوااااا!]

و درحالیکه اژدهای سیاه حتی در خوابش هم نمی‌دید که مقام خودش با ایل‌هان تفاوتی جزئی داشته باشد، سرانجام «رئیس» دو طرف باهم درگیر شدند!

کتاب‌های تصادفی