فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 111

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۱۰: تو، من، غریبهها - ۳۰

ده‌ها اژدها با سطوح بالای ۲۲۰ و هزاران اژدهازاده‌ با قدرت فیزیکی بسیار بالا نزدیک به سطح ۲۰۰، همگی در جزیره‌ای جمع شده ‌بودند که در مقایسه با بدنشان کوچک بود.

آیا اژدهاها مهمانی داشتند؟ خودشان این‌را قبول نداشتند اما ایل‌هان به عنوان میزبان، آن‌را شادترین مهمانی دنیا می‌دید.

خوب البته با توجه به رشد ایل‌هان.

هنگامی‌که افراد به سطح ۱۳۰ نزدیک می‌شدند، باید حداقل ده‌هزار هیولا، در همان سطح را برای افزایش تنها یک سطح می‌کشتند. این به معنای واقعیِ کلمه شکنجه بود.

از سختی شکار که بگذریم، اینطور نبود که تعداد زیادی از هیولاها منتظر سلاخی شدن باشند، دردی که آنها احساس می‌کردند غیرقابل وصف بود. و عمر طولانیشان تنها مایه‌ی عذابشان بود.

حتی در دنیاهایی که سومین دگرگونی عظیم را پشت‌سر گذاشته بودند، موجودات رده چهارم کمیاب بودند. فقط رزمندگانی که ۲۴ ساعت شبانه روز دائما با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردند، اگر زنده می‌ماندند، ممکن بود به این نقطه برسند.

جادوگر رده چهارمی‌ای که ایل‌هان آن را مانند مگس کشت نیز نابغه‌ای بود که دنیا هر ده‌ سال یک بار به خود می‌دید. آن نابغه ۲۲۷ سال طول کشید تا به رده چهارم برسد.

(پ.ن: خب، حداقل فهمیدیم که ارتا وقتی به سطح ۵ رسید هفتاد و خرده‌ای سالش نبوده و سنش سه رقمی بوده )

اکثر کشورها یک یا دو نفر رده چهارمی داشتند، اما موجودات رده چهارمی بسیار نادر بودند.

درحال‌حاضر هیچ کدام از اینها برای ایل‌هان مهم نبود.

[شما ۲,۴۲۲,۱۷۵,۴۰۱ امتیاز تجربه کسب کردید.]

[شما رکورد سطح ۲۲۵ شعله اژدها را به‌دست آوردید.]

«ناز شستم! ۲.۴ میلیارد امتیاز تجربه!»

اما کشتن یک اژدهای سطح ۲۲۵، ۲۰۰ برابر بیشتر از یک هیولای سطح ۱۳۰ امتیاز تجربه می‌دهد پس با یک حساب سرانگشتی ایل‌هان تنها به ۵۰ شکار دیگر برای افزایش سطح نیاز داشت.

«چطوره؟ آسونه، نه؟»

[آره، درسته!] (ارتا)

[کوفتت بشه!]

ایل‌هان از جهش پایل‌بانکر برای پرواز در هوا استفاده کرد. حالا که او پس از به دست آوردن رده سوم، سطحش را به‌سرعت ارتقاء داده بود، حتی با وجود ده‌ها اژدها که او را احاطه کرده بودند، اصلاً عصبی نبود.

اگر در زمین بود شاید شرایط اینطور نبود ولی حالا که اینجا است، جایی که مهارتِ پشتیبانی فرشته را داشت، احساس می‌کرد می‌تواند با قدرت رده سوم خود به مصاف رده چهارم برود.

علاوه‌بر این، او نه‌تنها انواع تجهیزات شکار اژدها مانند نیزه‌ی استخوانیِ غول پیکرِ سیاه را در اختیار داشت، بلکه می‌توانست هر زمان که می‌خواست با استفاده از مهارت مهر و موم خود اژدهایان را وادار کند گارد خود را پایین بیاورند، بنابراین هیچ تفاوتی با یک فاجعه برای اژدهایان نداشت...

[ایل‌هان، یه صاعقه داره میاد! باید جلوشو بگیری!]

«وای، این...»

البته که ایل‌هان هنوز انسان بود. اگرچه او هیچ مشکلی برای گرفتن جان آنها با حملاتش نداشت، اما این واقعیت را تغییر نمی‌داد که حملات آنها هم به او آسیب می‌رساند.

او به دلیل ارتقاء رده‌ی خود توانست با افزایش مقاومت عنصری‌اش، جادوی آتش را تحمل کند، با این‌حال جادوی محدودیت، جادوی باد، جادوی یخ، جادوی صاعقه و جادوهای عنصری دیگر بسیار دردناک بودند و بعد از چندبار مواجهه، زندگی را در خطر می‌انداختند.

[کیاااا! بمیر!]

«دژ آهنین!»

[هنوز هم به همین اسم صداش می‌کنی!؟] (ارتا)

اگر ضربه‌ای جدی می‌خورد، به گریه نمی‌افتاد، بلکه استخوان‌هایش می‌شکست، بنابراین فقط می‌توانست از سه هزار سپر استفاده کند که نه دژ بودند و نه آهنین.

به نظر می‌رسید که حتی آن‌هم برای جلوگیری از حملات کافی نبود، زیرا آسیب ایل‌هان آنقدرها هم کم نبود و فقط به‌کمک خون‌جوش می‌توانست این شرایط را تحمل کند!

[ضربه کاری!]

[کیاااا! انسان!]

«چقدر باهوش! آره من انسانم.»

حتی زمانی که او در حال شکار اژدهای سطح ۲۱۰ بود، آنقدر درد نداشت.

خوب، شرایط کمی فرق کرده بود او بیشتر اوقات سعی می‌کرد بعداز اینکه تله‌ها را آماده کرد، تعداد دشمنانش را تا حد امکان کاهش دهد، علاوه‌بر آن، توانایی‌های جادویی اژدها بیشتر از مقاومت و دفاع ایل‌هان (که همراه سطحش بالا رفته بود) بود.

به‌خصوص، زمانی که اژدهاها شروع به استفاده از جادوهای دیگری به‌جز آتش کردند، دردناک‌تر هم شد، زیرا سطح آنها بسیار بالا بود. ازنظر ایل‌هان فقط ۱۰ سطح با آنها فاصله داشت، اما همان ۱۰ سطح نتیجه‌ی ده‌ها یا شاید صدها سال بود. طبیعی بود که آنها از انواع جادو استفاده کنند.

[بمیر!]

دلیل اینکه ایل‌هان می‌توانست آن شرایط جهنمی را تحمل کند و امتیاز تجربه کسب کند، تنها به‌خاطر قدرتش نبود.

[من دارم میام! دمیدن سد!]

[خخخک، عوضیِ لعنتی! شما جرات کردید درکنار یک انسان بجنگید!]

درسته. از آنجایی که همه‌ی اژدهازاده‌ها در این قاره و این جزیره‌ی خالی از سکنه جمع می‌شدند، اژدهاهای متعلق به باغ غروب نیز اینجا بودند. اژدهازاده‌هایی که با ایل‌هان در یک گروه بودند!

[ایل‌هان نیم، الان با جادو محدودش می‌کنم!] (لسینا)

«حواست به پشت سرت باشه!»

[لسینا-نیم. ما هم داریم میایم!]

صادقانه، ایل‌هان توقع حمایت آنها را نداشت، اما درست زمانی که او بعد از کشتن ۵۰ اژدها و حدود ۱۰۰۰ اژدهازاده‌ی رده سوم در حال خسته شدن بود، ظاهر شدند. آنها در لحظه‌ای تعیین‌کننده بیرون آمدند و برعلیه اژدهایانی که به آنها اعتماد داشتند شورش کردند.

آشوب حقیقی شروع شد و ایل‌هان با حمایت گروهش، می‌توانست بیش از قبل توفان کند.

[نذارین جلوتر بیان! بیاین این ارتش شیطان نابودگرِ لعنتی رو نیست و نابود کنیم!]

[کرواآآر!]

[شما موجودات بی‌ارزش!]

برخلاف اژدهایانِ باغ غروب، دیگر اژدهایان نمی‌توانستند دشمنانشان را از متحدینشان تشخیص دهند، به ‌همین دلیل، هرج و مرج بیشتر می‌شد. علاوه‌بر این، از آنجایی‌که اژدهاها درحال مبارزه بودند، ایل‌هان می‌توانست به‌راحتی از مهارت مهر و موم‌ و حمله غافگیرانه‌اش استفاده کند.

بله، درست مثل همین الان!

[شما ۱,۷۲۵,۶۰۷,۸۸۲ امتیاز تجربه کسب کردید.]

[شما به سطح ۱۳۷ رسیدید. ۱ قدرت، ۱ چابکی، ۱ سلامت، ۲ جادو، افزایش می‌یابد.]

«هه، امتیاز تجربه این بار تقسیم شد.»

شاید چون اژدهای متحدش هم در کشتن آن دست داشت، ایل‌هان حدود ۳۰ درصد از امتیاز تجربه را از دست داده بود، با این وجود، سطحش بالا رفت. این سومین افزایش سطح بعد از رده سوم شدن او بود. این واقعیت که همه‌ی اینها در یک روز اتفاق افتاد از خوبی‌های میدان جنگ حکایت داشت.

از ابتدای نبرد تاکنون، چند اژدها در این جزیره مردند؟ با احتساب آنهایی که توسط اژدهایانِ باغ غروب کشته شدند، حدود ۱۶۰ اژدها باید کشته ‌شده باشند.

و این تعداد، به‌خاطر این بود که حتی با شمردن متحدین، تنها۶۰ رده چهارمی در اینجا حضور داشتند.

[خیلی‌هاشون مردن. من نگران بودم که اژدهایان باغ غروب به‌خاطر تعداد کمشون سریع ازبین برن، اما هنوز بیشتر از نصفشون زنده‌ان. مخصوصاً اون اژدها، توانایی‌هایش خیلی‌خوبه.] (ارتا)

«درسته، فکر کنم عزمشو جزم کرده تا ازم حمایت کنه. نگاه کن!»

کتاب‌های تصادفی