همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 127
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲۶
[اون اژدهای لعنتی رو همین الان بیار اینجا.]
لیرا در حالی که نیزهی خود را بالا میبرد فریاد زد: [من عدالت رو در مورد اون عوضی اجرا میکنم! من! با اون!]
ارتا که به اندازه لیتا خشمگین بود بیاختیار پاسخ داد: [همراه با جملهی «عالیه که از بهشت تبعید نشدی»، باید این خبر ناگوار رو به شما بگم که لسینا قبلاً مرده.]
لیرا در نهایت نیزه خود را پایین آورد.
شبیه دانش آموزی بود که متوجه شد نمرات امتحان ورودی میتوانست حداقل دو سطح آنها را به دانشگاهی بهتر از نمرات مدرسه برساند.
این حس از دست دادن، ناتوانی و ناامیدی!
در آن لحظه بچه اژدها که با قدمهای کوچکش راه میرفت پای او را گرفت درست در حالی که خشم جوشانش بدون هیچ جهتی سرگردان بود.
سپس با صدایی پاک و ساده لوحانه آنچه را که در دلش بود گفت.
«نونای خوشگل!»
سرش را بالا گرفت تا به لیرا نگاه کند. او چون اژدها به دنیا آمده بود خوش تیپ بود، اما شاید به دلیل نفوذ مانای ایل هان به او شباهت داشت.
این برای لیرا که عمیقاً ایل هان را دوست داشت، یک ضربه کاری بود. به طرز شگفت انگیزی، خشم سوزان لیرا و میل به انتقام، مانند بستنی زیر آفتاب داغ ذوب شد.
[نونا نیست.]
لیرا سرش را پایین انداخت به او چشم دوخت و با صدای ملایمی صحبت کرد.
[از این به بعد منو مامان صدا کن.]
«ها؟»
[لیراااا!؟]
[اما خیلی بامزست! حالا که دوباره فکر میکنم، فقط مانای ایل هان رو جذب کرد، پس میتونم قبولش کنم!]
واقعاً غافلگیرکننده بود. ایل هان که هنوز تمام اتفاقات اینجا را قبول نداشت، بالاخره بعد از شنیدن حرفهای لیرا دوباره به خودش بازگشت.
«بله، البته. اون فقط مانای منو جذب کرد.»
ایلهان به گونه هایش زد و به خودش آمد. اژدهایی که نظارهگر بود، پاهای لیرا را رها کرد و به تقلید از ایلهان به گونههای خود زد.
بالاخره بچه بود دیگر؟ ایلهان از آن واکنش غیرمنتظره خندید و دستش را تکان داد تا او را صدا بزند. کودک که پس از شنیدن سخنان لیرا از حرف زدن غافل شده بود، با خوشحالی به سمت او دوید و در مقابل او ایستاد.
«بله بابا.»
«من پدرت نیستم.»
«تو بابای منی!»
سخنانی محکم بدون کوچکترین شک و تردید.
بله، البته. از آنجایی که حقیقت داشت. با این حال، اینطور نبود!
ایلهان تمام تلاشش را کرد که آرام شود و بعد از چشم در چشم شدن با کودک گفت:
«با دقت به من گوش کن. هیچ وقت فکر نمیکردم که پدرت بشم و همچین قصدی هم نداشتم. در نهایت من هیچ رابطهای با مادرت ندارم. فهمیدی؟»
«آره!»
اگرچه این چیزی نبود که باید به یک نوزاد تازه متولد شده گفته میشد، اما کودک طوری سر تکان داد که انگار همه چیز را فهمید.
«من فقط با شعله و مانا بیدارت کردم. البته به خاطر قول با لسینا تو رو بزرگ میکنم، اما در عوض حتی توی جنگ ازت استفاده میکنم و با مهارت حکمران تو رو تابع خودم میکنم. ترسناک نیست؟ متوجه شدی؟»
«آره!»
این سخنان وقیحانه به ایلهان احساس گناه داد، اما کودک، لبخندی ساده لوحانه زد و دوباره سرش را تکان داد.
بله، آنقدرها هم بد نیست که از همان ابتدا صادق باشیم. ایلهان در دل غرغر کرد و چنین گفت:
«خب پس نمیتونی منو بابا صدا بزنی.»
«تو بابای منی!»
ایلهان تمام تلاش خود را کرد تا میل به زدن او را تحمل کند، در حالی که کودک صحبت میکرد.
«اژدهایان اینطورن، بابا!»
«چطور؟»
«قوی بودن همه چیزه!»
در حالی که ایلهان کف دستش را به پیشانی میزد و آه میکشید، کودک در حال انجام همان کار میخندید.
«.......چرا از من تقلید میکنی؟»
«چون بابا قویه!»
به عبارت دیگر، فکر میکرد اگر از او تقلید کند را بکند ممکن است قویتر شود. ایلهان با شنیدن کلمات واقعاً کودکانه اما در عین حال اژدهاگونه احساس خفگی کرد.
[چرا درموردش نمیگی ایل هان ؟ فکر کن با استفاده از آمیختگی مانا تولید مثل میکنن، واقعاً چیز اژدها طوریه. در نتیجه، این بچه در واقع پسرته. با این حال، این از دید یه اژدهاست. با چیزی که تا الان میدونستی و آرزو میکردی خیلی فرق دارد: عشق، ازدواج و زایمان. من فقط میگم که تو با یه بچه سر آخرین قدم گیر کردی.]
ارتا که این را گفت، طوری ادامه داد که انگار تمام حرف هایش را از قبل آماده کرده بود.
[به این ترتیب، تو یک بچه داری، اما همچنین میشه گفت که همسر نداری. تو تنها و باکرهای، فقط با یک بچه اژدها!]
«این بدترین چیزه!»
[اوه، زودباش. اینو دومی رو بدترین چیز بدون.]
با این حال، ایلهان دیگر نتوانست از واقعیت فرار کند. لحظهای که تخم طلایی را از لانه لسینا بیرون آورد در تله گرفتار شد.
لسینا، زنی بود که از اول تا آخر باعث سردردهای متعددی برای ایلهان شد.
[منو مامان صدا کن. ما-مان.]
«اما نونا ...... »
[لیرا بس کن. شرم آوره.]
لیرا هم در سنی بود که میخواست ازدواج کند و بچه دار شود؟ ایل هان که داشت از دست میرفت، به چنین چیز احمقانهای فکر کرد و قبل از اینکه دوباره بر گونههایش بزند، صحنهای را تماشا کرد که اژدها و دو فرشته در اطراف بازی میکردند. حتی اگر گونههایش کبود میشدند، باید به خودش میآمد.
«بله.»
سپس واقعیت را تصدیق کرد.
«تو واقعاً پسر منی.»
«آره بابا!»
ایل هان، بیش از هزار سال عمر کرده بود، اما طبق آنچه ثبت شده بود هنوز ۲۰ سال داشت.
او یک پسر اژدها داشت.
«هرطور که بخوای، من تو رو قویتر میکنم. با این حال، رنج زیادی میکشی، پس باید اینو در نظر داشته باشی.»
«اگر بتونم قویتر بشم با هیچی مشکل ندارم!»
این خط به جای یک نوزاد تازه متولد شده برای یک قهرمان داستان در یک مانگای شونن مناسبتر بود، اما ایلهان تصمیم گرفت که به این فکر نکند.
«من اول برات اسم میذارم. میونگ هان خوبه؟»
[به هیچ وجه اسمش رو اون نذار!]
«پس ماندارین.»
[این حتی کرهای هم نیست!]
به دلیل مخالفت مذبوحانه ارتا، در نهایت تصمیم گرفته شد که نام کودک، "میر"، کلمه کرهای خالص به معنای "اژدها" باشد.
«یومیر.»
«یومیر! اسم منه!»
[تصادفا نام خانوادگیش یو شده، پس اسمش خیلی فشار میاره!]
یمیر (یومیر) نام غول نیاکان در اساطیر نورس بود. گرچه این نام کاملا تصادفی بود، اما از یک نام خانوادگی کرهای و یک کلمه کرهای ایجاد شد!
«یومیر. یومیر.»
یومیر از اینکه پدرش نامی برایش گذاشته بود آنقدر خوشحال بود که ایلهان را در آغ*وش گرفت و به اطرف پرید.
سپس ناگهان روی زمین افتاد و در حالی که دوباره ایل هان را در آغ*وش میگرفت گفت:
«بابا، من گشنمه.»
«بله، البته.»
ایلهان با لبخندی تلخ میخواست موجودیاش را باز کند که به چیزی فکر کرد و آرواره یومیر را گرفت تا ببیند داخل دهانش دندان دارد یا نه. دندانهای بسیار تیز و محکم دیده میشد.
همانطور که از یک اژدها انتظار میرود. یک شکارچی از بدو تولد.
«خوب، بیا گوشت بخوریم.»
«آره!»
او کلی گوشت داشت. علاوه بر این، آتشی نیز وجود داشت که میتوانست دما را مطابق با ذهن او کنترل کند، درست در کنار او.
«دمش گرم! خوشمزهست!»
«بخور، آره.»
یومیر گوشت را با مقداری سس مناسب، کباب کرد و طوری خورد که انگار خیلی وقت بود منتظر آن بود. در آن لحظه.
[به خاطر قدرت اژدها سوار، با بچه اژدها یومیر قرارداد بستید. مهارت خودکار فعال شد. شما نمیتوانید مهارت را فعال کنید زیرا قدرت اژدهای شما هنوز بسیار ضعیف است.]
اگرچه آنها قبلاً در این مورد صحبت کرده بودند، اما قرارداد در لحظهای که یومیر گوشت خورد انجام شد. ایلهان نمیتوانست نگرانی خود را برای آینده یومیر پنهان کند.
«هیا!»
در هر صورت قرارداد قرارداد بود. به نظر میرسید که مانای ایل هان و یومیر دور آنها پخش شدند و به آرامی با همدیگر تقابل پیدا میکردند تا اینکه چرخیدند و به یک پیوند محکمی میانشان تبدیل شد.
ارتباط عمیقتری بین این دو نسبت به فرشتگان شکل گرفت. از آنجایی که کودک هنوز خیلی ضعیف بود و چندان قابل اعتماد نبود، اما این ارتباط اصلا بد به نظر نمیرسید.
با این حال، این پایان کار نبود.
[مهارت حکمران، میتواند فعال شود. ادامه میدهید؟]
کتابهای تصادفی


