فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 133

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۳۲

ایل‌هان می‌خواست اول خودش را آرام کند اما به او گفت: «اول آروم باش.»

[اوه، ببخشید که صدامو بلند کردم.]

کانگ ‌میرا هم بعد از اینکه فهمید داشت فریاد می‌کشید آرام شد. ایل‌هان برای آنکه مطمئن شود پرسید: «پس ارتباط، قبلاً وجود داشت، درسته؟»

[اون سیاه‌چال توسط اتحاد چهار انجمن از جمله خدای رعد و برق پاک شد. و این موضوع به ۶ هفته پیش برمی‌گرده.]

«و؟»

[اما، وقتی امروز واردش شدیم تا دوباره تمیزش کنیم، به شکل تغییرناپذیری بدتر شد. فیتا، فرشته نگهبان نایونا احتمال داد که حداقل ۵ هفته از اتصال گذشته باشه.]

اگر اتصال درست بعد از پاک کردنش اتفاق افتاده باشد، مطمئناً انجمن خدای صاعقه اذیت می‌شد و احساس شکست خوردن می‌کرد.

با این حال، خود ایل‌هان پس از شنیدن موضوع، خیالش راحت شد، چون حداقل، این به این معنا نیست که به خاطر بازگشت او همچین چیزی پیش آمده.

اگر واقع‌گرایانه در مورد آن فکر می‌کرد، حتی با وجود اینکه هیچ رابطه‌ای بین این دو اتفاق وجود نداشت، نزدیک بود به افسردگی حاد مبتلا شود. ایل‌هان خدایی نبود که مصیبت آورده بود و اگر زمین فقط به خاطر بازگشت او سر و صدا می‌کرد بیهوده بود.

از آنجایی که توهماتش تمام شد، اکنون زمان ضدحمله فرا رسیده بود. ایل‌هان نگاهی به الف‌ها انداخت که مشغول تکه تکه کردن نژاداژدها بودند و از کانگ ‌میرا پرسید:

«الان توی صحنه هستی؟»

[هستیم. با شروع اتحاد خط مقدم، ما با دولت کره، رسانه‌ها و تمام پرسنل‌های دولتی که در کشورهای خارجی باهاشون ارتباط داریم تماس گرفتیم، اما نمی‌دونیم چه وقتی وارد عمل می‌شن......]

«اتحاد خط مقدم؟»

نفوذ هیولایی کانگ میرا چیز جدیدی نبود، اما به کلمه جدیدی که در حرف‌های او بود فکر کرد. کانگ میرا صدایش را پایین آورد و توضیح داد:

[می‌تونی اونو به عنوان یه ارتباط بین ۲۶ انجمن در نظر بگیری که سلاح‌های استاندارد بالاتری رو باهات معامله می‌کنن. از اونجایی که رشد این انجمن‌ها می‌تونه سریع‌تر از سایرین باشه...]

«خوبه که کمک می‌کنن. اگر مکانش رو بهم بگی، فوراً میرم اونجا.»

[.......ما منتظرت هستیم.]

او به تماس پایان داد و سرش را بلند کرد. الف‌ها که تازه تکه کردن یک نژاداژدها را تمام کرده بودند و آنها را به قطعات کوچک‌تر تقسیم می‌کردند، به او نگاه کردند تا بپرسدند چه خبر است؟

«وضعیت تغییر کرده.»

ایل‌هان به الف ها گفت:

«اول تجهیزاتتون رو بهتون می‌دم. و متاسفم چون تازه شروع کردین، اما فکر ‌کنم از همین اول باید وارد نبرد بشیم.»

«ما منتظر این جمله بودیم!»

جنگجوی سپر، جیرل، هنگام کنار گذاشتن چاقو، خوشحال شد. ایل‌هان که دید دیگران هم چهره‌های مشابهی دارند خندید و به ارتا که بالای سرش قیافه عجیبی داشت گفت:

«هیچ خبری از بهشت هست؟»

[هیچی. فیتا که پیش نایوناعه باید تا الان به بالا گزارش می‌داد. هرچند، حتی اگه بدونن هم هیچ کاری نمی‌تونن انجام بدن! درسته. تنها کاری که می‌تونیم انجام بدیم اینه که در حین خوردن ذرت بو داده رنج کشیدن شما رو تماشا کنیم!]

«آروم باش. شما می‌تونین به ما ماموریت و پاداش بدین.»

ارتا نگران بود که ایل‌هان به تنهایی ممکن است کل انبار بهشت را غارت کند، اما اینطور نبود که بتواند با نگران بودن، جلوی اتفاقی که اکنون در حال رخ دادن بود را بگیرد.

وقتی او آه می‌کشید ایل‌هان ادامه داد:

«فکر کنم باید به لیرا بگم مراقب خونه و میر باشه. نمی‌تونم یه بچه‌ی سطح ۱ رو به جایی ببرم که خدا می‌دونه چی قراره ازش بیاد بیرون.»

[فکر کردم ممکنه اونو با خودت بیاری و بگی زندگی فقط تمرین کردنه.]

«فکر کردی حیوون وحشی‌ای چیزیم؟»

خیلی زود از طریق پیام رسان از محل مورد نظرش مطلع شد. در کنار آن، به عکس صحنه نگاه کرد و یک دروازه سیاه‌چال دید که به نظر می‌رسید هر لحظه ممکن است منفجر شود. با این حال، چیزی که بیش از این غافلگیرکننده بود، انجمن خدای صاعقه بود که پس از پاکسازی همه چیز اطراف دروازه، نیروهای خود را مستقر کرده بودند.

«فعالیت انسانی می‌تونه شگفت‌انگیز باشه.»

[بله، شگفت انگیزه.]

«اگه سیاه‌چال اونجاست، قیمت اون ساختمونا چقدره؟ بذار ببینم، یک، دو، سه......»

[فکر کنم وقتشه که مثل یه دهقان فکر نکنی!]

ایل‌هان محل را تأیید کرد و وسایل الف‌ها را میانشان پخش کرد و به پیت و فیریا چون کلاه ایمنی نداشتند ماسک اضافی داد.

«اونو در نیارید. خرابی به بار میارین.»

«بله قربان!»

دو الف، مطیعانه نقاب هایشان را زده بودند؛ بدون اینکه دلیلش را بپرسند و دو الف دیگر به دلیل کلاه ایمنی، صورت‌هایشان دیده نمی‌شد. عالی بود.

«اگه به محل حادثه رسیدیم، اول بی‌سر و صدا منتظر بمونین و فقط کاری که من انجام میدم انجام بدید. اگر من جنگیدم شما می‌جنگید و اگر حرکت کردم دنبالم بیاید. مشکلی نیست، درسته؟»

«بله قربان!»

یک انسان، با یک فرشته روی کلاهخود و چهار الف بلافاصله کارگاه را ترک کردند و حرکت کردند.

شهر در شب، بسیار پر سر و صدا بود و این خیلی طعنه آمیز بود. در حال حاضر، یک فاجعه بالقوه در کره رخ داده است، و در حقیقت، زیاد از این مکان دور نیست، اما این مردم بدون توجه می‌خندیدند و حرف می‌زدند.

«اوه خدای من. چنین زره محکم و سنگینی پوشیدیم، اما سرعتمون به جای کم شدن بیشتر شده!»

«جیرل، خفه شو.»

الف‌ها از عملکرد تجهیزاتی که ایل‌هان به آنها داد بسیار راضی بودند، اما در واقع اختلافات جزئی وجود داشت.

اسلحه‌های آن‌ها همگی در رتبه افسانه‌ای بودند، اما زره‌ها به درجات منحصر به فرد و افسانه‌ای تقسیم می‌شدند. همانطور که آن‌ها از ساخته دست ایل‌هان انتظار داشتند شگفت‌انگیز بود، و نمی‌توانستند احساس هیجان نکنند. اما از آنجایی که جیرل خیلی آشکار به زره خود می‌بالید، ایل‌هان احساس بدی داشت.

در آن لحظه.

«اوه؟ اعلی‌حضرت!»

ایل هان که در حال گوش دادن به مکالمه زیردست‌هایش بود، فکر کرد که باید در پردازش چرم و پارچه مهارت بیشتری پیدا کند و لبخند تلخی زد و همان لحظه، نوری به سمتی که می‌رفتند ظاهر شد.

«کیاک!»

«دیدیش؟ دوباره داره اتفاقی میفته؟ چه خبره؟»

مردمی که در جاده‌ها قدم می‌زدند پس از نگاه به ستون نور با یکدیگر زمزمه می‌کردند.

ستون نور فقط یک لحظه ظاهر شد، اما ایل‌هان مطمئن بود. این رعد و برقی بود که فقط کانگ میرا می‌توانست روی زمین بسازد.

ستون نوری که عمداً قدرت تخریب را کاهش و درخشندگی را افزایش داد، سیگنالی که می‌گوید "اینجاست!". مهارت‌های کنترل جادویی او واقعاً شوخی نداشت.

هر چند در سطح ایل‌هان که تمام اژده‌هایان دارو را قتل‌عام کرد نبود، اما به نظر می‌رسید که در این سه ماه به روش خودش رشد کرده بود. البته احتمالاً به خاطر رتبه افسانه‌ای هم بوده که به او داده شده بود.

«توانایی شگفت انگیزیه. اعلی‌‌حضرت آیا در اون بخش زمین کلی آدم هستن؟»

«این یه مشکله چون نیستن. عجله کنید.»

کتاب‌های تصادفی