همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 139
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۳۸
«این چ، چه مصیبتیه؟»
نیروهای خط مقدم با تعجب فریاد زدند.
«اون مرد یه هیولاست، درسته؟»
«هیولاها دارن عقب نشینی میکنن؟»
وقتی مرد موسیاه سرش را بر زمین کوبید، هیولاها حملات خود را متوقف کردند و دور مرد جمع شدند. کاملاً با حرکات قبلی آنها متفاوت بود، تا همین چند لحظه پیش بدون ترس از مرگ به جلو حرکت میکردند.
مردم زمین نگفتند: «آخ جون، شانس حمله داریم!» و کارهای احمقانه دیگری از این قبیل انجام ندادند، اما حواسشان به آن مرد بود و در حالی که سلاحهای خود را غلاف میکردند همچنان آماده باش بودند.
نمیشد انکار کرد که هاله مرد بسیار قوی بود، به همین دلیل، به جای اینکه اول حمله کنند و او را عصبانی کنند، تصمیم گرفتند صبر کنند و وضعیت را سیبک سنگین کنند. انتخاب عاقلانهای بود. ایلهان سر تکان داد.
«ما قصدی برای حمله به این دنیا نداریم! این آخرین تلاشمون بود چون دشمنانمون مارو بیرون کردن، پس لطفا! در ازای جون من بذارید خویشاوندانم در امان باشن!»
مرد همچنان فریاد میکشید، اما فقط ایلهان بود که میتوانست او را بفهمد.
نه، این چیزی بود که فقط ایلهان باید میفهمید.
ایلهان در حالی که یومیر را در آغو&ش داشت در هوا بود، لحظهای که حرف مرد تمام شد، با جهش دوتایی به سمت زمین رفت و فرود آمد. ایلهان پشت اولین نیزه بزرگی که بر روی زمین شلیک کرده بود ایستاد و پنهانکاری خود را غیرفعال کرد.
«اووو!»
«واقعا سوسانوعه.»
«......اما سوسانو کیو توی بغلش داره؟»
یومیر با خجالت سعی کرد پنهان شود، زیرا افراد قوی تر او را میدیدند، اما ایلهان او را با پتو پوشاند و دوباره در آغو&ش گرفت. سپس با مرد سیاه مو روبرو شد.
«فکر کنم چیزی رو اشتباه متوجه شدی.»
ایلهان با استفاده از زبانی که به تازگی از طریق حداکثر مهارت زبانی آموخته بود، گفت:
«در واقع پسر من یک اژدهاست، اما در حال حاضر خیلی ضعیف تر از توعه، بنابراین فکر نمیکنم کمک خواستن معنایی داشته باشه.»
«منظورت چی......؟»
مرد بالاخره سرش را بلند کرد. او یک مرد بالغ زرهی به تن داشت که قطعا بوی انسان میداد و کسی که ظاهر انسانی داشت اما بدون شک بوی اژدها میداد.
«......پسرت، اژدهاست؟ انسان؟ پدره؟»
ایلهان در حالی که یومیر خجالت زده را در آغو&شش آرام میکرد، پاسخ داد: «بله.»
«چطور ممکنه.....»
مرد مو سیاه مات و مبهوت شد و دهانش وا ماند. در همین حال، تعداد هیولاها، عمدتاً گرگ، که از دروازه خارج میشدند، در حال افزایش بودند.
وقتی فضای حرکت آنها کوچکتر و کوچکتر میشد، لحظهای فرا رسید که مجبور شدند قدرت را به پاهای خود وارد کنند تا توسط حصار رعد و برق سرخ نشوند. همانطور که مرد میخواست نردهها را بردارد، ایلهان با اشاره دست متوقفش کرد.
«شرایط رو توضیح بدع.»
«اگه اول نرده رو برداری......!»
«بسیار خب، بهت فضا میدم.»
ایلهان مطمئن شد مردم به اندازه کافی عقب نشینی کرده باشند و بعد دستش را تکان داد. وقتی این کار را کرد، دهها نیزه غول پیکر اطراف دروازه فورا ناپدید شدند!
وقتی ایلهان دوباره دستش را تکان داد نیزههای جمعشده دوباره ظاهر شدند.
نیزههای غولپیکری که کمی بالاتر از سطح زمین ظاهر میشدند با صداهای بلند خود را در زمین فرو میکردند و دایره دیگری را تشکیل دادند، اما اگر چیزی متفاوت از دفعه قبل بود، این بود که فضای گستردهتری داخل ایجاد شده و حصار الکتریکی ناپدید شده بود.
با این حال، انرژی الکتریکی هنوز وجود داشت، بنابراین اگر شخصی مانند ملکه به آن حمله میکرد، حصار دیگری از رعد و برق شکل میگرفت.
علاوه بر این، با اضافه شدن نیزههای جدید به منظور ایجاد فضای بیشتر، فرار از بین نیزهها دشوارتر شد. اگر همه هیولاها میتوانستند بپرند موضوع فرق میکرد، اما ایلهان هرگز اجازه نمیداد این اتفاق بیفتد.
به طور طبیعی، مرد از دیدن این صحنه شگفت زده شد. اگرچه او یک موجود رده چهارم بود، اما از نظر فیزیکی رشد کرده بود، بنابراین در مورد جادو بیاطلاع بود.
«یه انسان میتونه چنین جادوی فضایی در سطح بالا ایجاد کنه!؟»
«من الکی بابای اژدها نیستم.»
مرض تنهایی فعال شده بود یعنی نمیتوانست بدون فخرفروشی با دیگران ارتباط برقرار کند. ارتا به اندازه کف دست درآمده بود و در حالی که آه میکشید پرسید:
[اینارو از کلاس آموزشی یاد میگیری؟]
«از انیمه یاد گرفتم.»
بله. اگرچه در برابر آن مرد خودنمایی میکرد، اما روشی که از آن استفاده کرده بود، صرفا تواناییهای موجودی بود.
ابتدا نیزهها را با استفاده از گزینه جمع آوری از راه دور جمع کرد، سپس با همان گزینه، نیزهها را در حدود ۱ متر بالاتر از سطح زمین صدا زد.
در آن زمان، گزینههای انتقال وزن و کنترل وزن را اضافه کرد تا حدود ۱۰۰ تن به هر یک از نیزهها اضافه شود، بنابراین آنها به طور طبیعی در زمین فرو رفتند.
«......»
مرد بعد از نگاه کردن به ایل هان مردد به نظر میرسید. با این حال، در نهایت تصمیمش را گرفت و سرش را تکان داد و دوباره سرش را به زمین کوبید.
«مهم نیست اژدها باشی یا نه. چیزی که مهمه قدرتیه که داری. لطفا بهمون کمک کن. حتی اگه اینجا باهاتون بجنگیم، همه اینها به نفع اونا تموم میشه!»
«هوم.»
ایلهان که این را شنید، پوزخند غلیظی زد که هیچکس جز ارتا و لیرا نمیتوانستند آن را از پشت کلاهخودش ببینند.
همه چیز طبق برنامه ریزی ایلهان پیش میرفت. در لحظهای که مرد ظاهر شد و سر به زیر انداخت، ایلهان فکر کرد که اگر جنبۀ قوی خود را نشان دهد، ممکن است اوضاع به اینجا کشیده شود.
هالهی ایلهان بالای زمین، قطعا آنقدر قوی به نظر نمیرسید. حداقل از نظر یک موجود رده چهارم، باید این چنین باشد. در آن صورت، مرد باید فوراً میایستاد و با دست خودش ایلهان را میدرید، اما این کار را نکرد.
چرا؟ چون چیزی وجود داشت که باید از آن محافظت میکرد. طرز فکر او این بود که در آن لحظه به هر کسی و هر نوع کمکی که میشد نیاز داشت.
ایلهان به درستی از هدف او خبر داشت.
«برای همین گفتم....»
ایلهان به مرد نزدیک شد. گرگهای اطراف به او خیره شدند، اما وقتی مرد سرش را تکان داد، بلافاصله عقب رفتند. این هیولاها روش ارتباطی و سلسله مراتب مشخصی داشتند. این نشانه خوبی بود.
ایلهان که به مرد نزدیک میشد، نگاه همه مردم و هیولاها را دریافت کرد.
مرد را وادار به ایستادن کرد.
«شرایط رو توضیح بده. اگه برای من و این سرزمین شایستگی داشته باشه، همکاری میکنیم. من انسانهای دیگه رو برای شما متقاعد میکنم.»