فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 140

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۳۹

این تنها کاری بود که ایل‌هان توانست انجام دهد، چون پس از یک بار همکاری با اژدهایان، دشمنی بی‌قید و شرط خود را در برابر هیولاها دور انداخته بود. مرد به نظر می‌رسید که صداقت ایل‌هان را باور کرده در حالی که سرش را تکان می‌داد آهی آسوده کشید. بعد شروع کرد به توضیح دادن:

«ما دنیای خودمون رو کیورا می‌نامیم. فقط تا چند صد سال پیش، انسان‌ها و ما نژاد‌گرگ‌ها در حالی که کنار هم رشد می‌کردیم و علیه همدیگه می‌جنگیدیم، درتعادل بودیم.»

مرد می‌گفت آنها نژادگرگ نامیده می‌شدند. پس اگر رده چهارم بشوند به انسان نما تبدیل می‌شوند؟ ایل‌هان در فکر بود که لیرا از پشت سرش صحبت کرد:

[من از کیورا خبر دارم. یکم بعد از دومین دگرگونی عظیم، گرگ‌های هیولا با سرعتی باورنکردنی تکثیر شدن و انسان‌ها رو نابود کردن. البته ما توی اون مرحله عقب نشینی کردیم.]

ایل‌هان پس از شنیدن توضیحات لیرا دوباره در فکر فرو رفت. به نوعی احساس می‌کرد این موضوع را جایی شنیده بود.

و همانطور که انتظار داشت، سخنان بعدی مرد ایل‌هان را متقاعد کرد.

«دومین دگرگونی عظیم رخ داد و تعداد کمی از مستعمرات ما به سرعت رشد کردن. ما قوی تر، سریع تر و زیاد شدیم. از اونجایی که تعادل بهم خورده بود، جنگ اجتناب ناپذیر بود. ما انسان‌ها رو نابود کردیم و دنیای نژادگرگ بازتر شد. فکر می‌کردم که جنگ همینطوری تمام میشه و زمان صلح فرا می‌رسه.»

«و نشد؟»

«سران مختلف مستعمراتی که به سرعت پیشرفت کردن، نقشه‌ای داشتن. اونا به خانواده سلطنتی سنتی نژادگرگ‌ها و شاهدخت...... حمله کردن.»

«اوه، باشه.»

پس از آن موضوع درمورد شورش کلیشه‌ای و داستان عاشقانه‌ای بود که در هر رمان فانتزی در کتابفروشی، میشد خواند. موضوع چطور می‌توانست اینقدر قابل پیش بینی باشد... در حالی که ایل‌هان با بی حوصلگی خمیازه می‌کشید، عنصر جدیدی وارد شد.

«بالاخره فهمیدیم که اونا نژادگرگ بودن اما در عین حال نبودن.»

«پس چی، حمایت ارتش شیطان نابودگر رو داشتن؟»

مرد رشته‌ی کلامش را گم کرد. انگار ایل‌هان به هدف زده بود. در صورتی که بدون شک داستانش حقیقت نداشت و داشت فیلم بازی می‌کرد، ایل‌هان باید آن مرد را به هالیوود می‌برد.

«چ، چطور......»

«بسیار خب، باورت می‌کنم.»

لحظه‌ای که ارتش شیطان نابودگر وارد شد، احتمال اطمینان کردن به اطلاعات به سرعت بالا رفت.

وجود بالاتری که در دارو ملاقات کرد ، تِراکا، می‌گفت که ایل‌هان قطعاً از آن زمان به بعد با ارتش شیطان نابودگر مواجه خواهد شد. نمی‌دانست به این زودی می‌آیند، اما حالا که آمدند، ایل‌هان چاره‌ای جز کشتن همه آنها نداشت. اول برای آنکه جزئیات باقی مانده را بررسی کند گفت:

«پس نژادگرگ به دو دسته تقسیم شدن؟ جناح ارتش شیطان نابودگر تلاش داره خانواده سلطنتی رو پایین بکشونه و اقتدارش رو به دست بیاره و شماها که می‌خواهید از اونا محافظت کنید.»

«بله. اما، ما طرف ضعیف‌تر هستیم!»

«اما از اونجایی که معلوم شده دنیای شما به زمین متصله، ارتش شیطان نابودگر می‌خواد در حالی که اونجاست به زمین حمله کنه؟»

«ش...... شما کاملاً درست می‌گید. و ما در این جریان قربانی شدیم! اونا ما رو از دروازه هل دادت تا هم قدرت زمین و هم ما را از بین ببرن و با تمام قدرتشون زمین رو تصرف کنن...... شما از کجا همه‌ی اینارو می‌دونید!؟»

مرد با ناباوری صحبت می‌کرد. ایل‌هان دوباره جواب داد: «من الکی بابای اژدها نیستم» اما از درون داشت به او می‌خندید.

این مرد به درد هالیوود نمی‌خورد، چشمانش مثل دیوانه‌ها می‌لرزید.

آنها نژادگرگ را از دروازه هل دادند؟ این دروغ محض بود. خب، بله، آنها از نظر تعداد برتری داشتند، اما سعی کردند از دنیای خود "فرار" کنند.

قصد داشتند اول با فرستادن پیاده نظام شرایط را بررسی کنند، و اگر به این نتیجه رسیدند که این طرف از آنها ضعیف تر است، آماده مبارزه می‌شدند و انسان‌ها را از بین می‌بردند.

نه، وقتی بیشتر به آن فکر کرد فهمید این هم نبود. بالاترین احتمال، جنگ سه جانبه بین نژادگرگ، ارتش شیطان نابودگر و زمین بود.

اگر نژادگرگ در سراسر زمین پراکنده می‌شدند، آیا ارتش شیطان نابودگر مودبانه از مردم زمین سوال می‌کردند که خائنین کجا هستند و فقط نژادگرگ را شکار می‌کردند؟ آیا انسان‌ها اجازه می‌دادند هیولاها در شهرهایشان آزاد باشند؟

به هیچ وجه.

طبیعتاً زمین به آشوب کشیده میشد و نژادگرگ می‌توانستند حق امتیاز خود را پنهان کنند و حتی به دنبال فرصتی برای بازگشت باشد. فقط یک طرف در این جنگ سه جانبه سود می‌برد.

نقشه آنها عالی بود، اما به نوعی، پیاده نظام در لحظه‌ای که از دروازه عبور کردند، از بین رفتند. حتی رتبه سوم‌ها نیز محو شدند. لحظه‌ای که فکر کردند نقشه‌شان شکست خورده، یک جادوی اژدها از آن سوی دروازه به داخل پرواز کرد.

بنابراین، فکر کردند که چیزی اشتباه شده. به همین دلیل بود که یک مرد گرگی با رده‌ای بالا بیرون آمد و سرش را خم کرد و دروغی گفت که اصلاً کارساز نبود و سعی کرد از گناه آنها بکاهد.

پس از پرسیدن مقیاس نیروهای نژادگرگ و ارتش شیطان نابودگر، ایل‌هان آخرین نکته را تایید کرد.

«برای اطمینان اینو را می‌پرسم، اما آیا باغ غروب بهتون کمک می‌کنه یا همچین چیزی؟»

«ا، این چه گروهیه؟»

مرد گرگی که به طرز وحشتناکی دروغ می‌گفت واقعا چیزی در آن مورد نمی‌دانست. ایل‌هان فقط خندید و گفت چیزی نیست و سرش را تکان داد.

باغ غروب، مثل همیشه غیر قابل پیش بینی بودند. ایل‌هان فکر می‌کرد یک مشت احمق‌اند که به برخی کمک می‌کنند و به بقیه کمک نمی‌کنند.

«خب، من وضعیت رو برای انسان‌ها توضیح میدم. نیروهای خودت رو اینجا بیار. اوه، اسمت چیه؟»

«آه، متشکرم! من رئیس محافظان سلطنتی نژادگرگ، فلِمیر هستم!»

ایل‌هان با دیدن آه آسوده‌ی فلِمیر در حالی که دستش را تکان می‌داد، خرخر کرد. دایره پهن شده این بار کاملاً ناپدید شد.

«بابا خیلی باحاله.»

«آره، تو هم می‌تونی بزرگ بشی تا مثل بابا مرد خوبی بشی.»

«آره!»

ارتا گفت: [این یارو واقعا پوست کلفته...]

[چه اشکالی داره؟ اون درجهان باحال ترینه.]

[آه، بله، مطمئنم همینطور. عشق خوبی داشته باشی.]

پدرش که محکم در برابر هیولای رده چهارم صحبت می‌کرد یومیر را تحت تاثیر قرار داده بود، سعی کرد دوباره وارد آغ&وش ایل‌هان شود، اما دوباره سرش را به زره کوبید. ایل‌هان یومیر را در بغل گرفت تا راحت‌تر باشد و به سوی انسان‌ها برگشت.

ترس، تحسین، احترام، نفرت، انواع احساسات به او دوخته شد.

چیزی که بیشترین سهم را گرفت تحسین بود. با وجود اینکه هم او و هم آنها اهل زمین بودند، هیولایی بالاتر را وادار کرد که جلویش زانو بزند و صحبت کند. انسانها نمی‌توانستند ایل‌هان را در رده‌ی خودشان قرار دهند.

البته استثناهایی هم وجود داشت.

«تو، سوسانو! ما قطعاً پدرتو در میاریم!»

«هیس، مرد بی‌شرم.»

مایکل سیمسون که با جسارت قدم برداشته بود توسط دیگر رئیس‌ها به عقب کشیده شد.

«می‌تونیم توضیح بخواهیم؟»

زنی نیز با چشمانی روشن که موقعیت و نقش خود را فراموش نکرده بود، درحالی که لحظه‌ای پیش فکر می‌کرد تا حد قابل قبولی به او رسیده، حالا از تفاوت سطحشان بیشتر از قبل ناامید شد بود.

«خب، پس توضیح میدم.»

پاسخ ایل هان. به زبان انگلیسی بود که ضعیف‌تر از زبان آن زن بود.

«قبل از اون، موضوعی هست. می‌خوام اولویت هامون رو در شکار هیولاها تغییر بدم، نظر شما چیه؟»

ایل‌هان به هیولاها اعتماد نداشت، چه ارتش شیطان نابودگر که همیشه آزاردهنده بودند، چه آن عوضی‌هایی که انسان‌های زمین را دست کم گرفته بودند. هر دو دشمنانی بودند که ایل هان باید از شرشان خلاص می‌شد.

کتاب‌های تصادفی