فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 142

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۴۱

ایل‌هان با ارتا روی کلاهخودش به سمت فلِمیر رفت که خود را چند قدمی عقب کشیده بود و در نزدیکترین موقعیت ممکن به دروازه خیره نگاه می‌کرد.

آیا نگران خویشاوندان خود بود که آن سوی دروازه می‌جنگیدند؟ یا نگران آمدن دشمنان به این طرف بود؟

ایل‌هان اهمیتی نمی‌داد. به هر حال به زودی می‌فهمید.

«تو با من میای.»

«منظورت چیه، من می‌مونم-»

«باید با من بیای و کاپیتان‌های دشمن رو بکشی!»

قبل از اینکه حرفش تمام شود، ایل‌هان قدرت ابرانسانی را فعال کرد و با لگد او را بالای دروازه شوت کرد.

«آآآآآآآه!»

پس از اینکه مطمئن شد فلِمیر سمت دیگر دروازه افتاده، انگشتانش را تکان داد، نیزه‌های صاعقه‌ای که دفعه قبل جمع کرده بود، به اطراف دروازه افتادند. یک صحنه غافلگیر کننده بود.

«باید کافی باشه.»

ناگفته نماند که تقریباً بی نقص بود. ایل‌هان پیش از اینکه پیامی ساده در مورد نحوه استفاده از حصار نیزه‌های غول پیکر به کانگ میرا بفرستد، از شادی فریاد زد. سپس بدن خود را به داخل دروازه انداخت.

پس از راهی طولانی، کشوری از برف بود.

[س، سرد!]

همه جا برف می‌بارید و جایی که زمانی باید دشت می‌بود، رنگ سفید زیبایی به خود گرفته بود. البته، در آن لحظه به خون، گوشت و استخوان آلوده شده بود.

«من اصلا سردم نیست.»

[این ، دنیای، رها شدست!]

که چه، می‌خواست بگوید که نمی‌تواند از قدرت فرشته خود استفاده کند، چون اینجا یک دنیای رها شده است؟

ایل‌هان تصمیم گرفت که ارتا را رها کند و دید او خودش را کوچک‌تر می‌کند تا در شکاف بین موهایش و کلاهخود قرار بگیرد. احتمالا آنجا برایش امن تر خواهد بود.

«خب، من قطعا قوی تر شدم.»

با بیرون آمدن از دروازه، قدرت را در بدنش احساس کرد. در اینجا نه تنها غلظت بالاتری از مانا وجود داشت، زیرا این جهانی بود که دومین دگرگونی عظیم خود را پشت سر گذاشته بود، بلکه سطح مهارت پشتیبانی فرشته نیز افزایش پیدا کرده بود، به طوری که تمام توانایی‌های او تا حدود ۳۰ درصد افزایش می‌یافتند.

آمار او که قبلاً بالاتر از سایر افراد بود، دوباره در حال افزایش بود، بنابراین تنها با توجه به آمارش، تقریباً به سطح ۲۰۰ می‌رسید.

در همین حین، فلِمیر که در همان نزدیکی افتاده بود، در حالی که دندان هایش را به هم می‌فشرد، زمزمه کرد: «لعنتی، اون پسر دوباره منو فرستاده اینجا......!»

بی‌آنکه بداند ایل‌هان او را تعقیب کرده است. در اطراف دروازه، تعداد بی‌شماری گرگ رده دوم بدن‌های خود را به داخل دروازه پرتاب می‌کردند، اما برخلاف نژادگرگ که خز سیاه داشتند، همه آنها خز قرمز رنگی داشتند. ایل‌هان مطمئن بود آنها سیب زمینی‌های کوچک بودند که طبق دستور ارتش شیطان نابودگر حرکت می‌کردند.

فلِمیر هم آن را دید و درحالی که چشم‌هایش در حدقه بالا می‌رفت غوغا کرد.

«کروااآر! جرأت می‌کنین منو نادیده بگیرین!»

او با وجود اینکه در شکل انسانی بود غرش کرد و دستش را تکان داد، پنجه سیاهی از مانا از هوا بیرون زد و گرگ‌های اطراف را از هم جدا کرد.

با این حال، صرف نظر از اینکه ده‌ها یا صدها گرگ می‌مردند یا نه، گرگ‌های سرخ فقط به سمت دروازه حرکت می‌کردند.

«پس برگشتی فلِمیر! چقدر خوشحالم از دیدنت!»

«ای حر&ومزاده، ایکدکا!»

همراه با جمله‌ی کلیشه‌ایِ شرورها، یک نفر به سمت فلِمیر هجوم برد! در حالی که فلِمیر با آن مرد می‌جنگید، ایل‌هان سرش را بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت.

«این یه میدون نبرده.»

[اون گرگا، فکر کنم دارن گرگ‌های سیاه رو تعقیب می‌کنن.]

تعداد گرگ‌های سیاهی که از دروازه عبور کردند کمی کمتر از ۳۰ هزار نفر بود. بیش از ۲۰ هزار گرگ سیاه باقی مانده بودند، اما گرگ‌های قرمز در حالی که خودشان وارد دروازه می‌شدند سعی می‌کردند از عبور آنها به دروازه جلوگیری کنند.

و او می‌توانست نژادگرگ انسان نمای دیگری را ببیند که آنها را از طرف دیگر مسدود می‌کرد. به نظر می‌رسید واقعاً دو نژادگرگ رده چهارم وجود داشت. فلِمیر در مورد آن موضوع دروغ نگفته بود.

[اما ایل‌هان، چیزی هست که نمی‌فهمم.]

اتفاقاً ارتا بهش اشاره کرد.

[اون گرگ‌های قرمز قطعا از ارتش شیطان نابودگر هستن، پس باید زمین رو هدف بگیرن، اما اولویت‌هاشون عجیب نیست؟ طبیعی نیست که پس از نابود کردن همه نژادگرگ‌ها، زمین رو هدف بگیرن؟]

«البته معمولا باید اینطوری باشه.»

[پس چرا اینجا نژادگرگ رو نادیده می‌گیرن و می‌خوان به زمین برن؟]

«چون می‌خوان نژادگرگ رو نابود کنن.»

[داری با کلمات بازی می‌کنی...... اوه.]

ارتا که متوجه اشتباهش شد سکوت کرد.

فقط به این دلیل که گاردهای سلطنتی شکل انسان نما داشتند، به این معنی نبود که خانواده سلطنتی نژادگرگ هم باید همان شکل را داشته باشند.

[پس خانواده‌ی سلطنتی نژادگرگ‌ها قبلاً به زمین رفتن!؟]

ایل‌هان با آرامش پاسخ داد: «البته، اگر اینطور نبود، امکان نداشت فلِمیر اینقدر عصبانی بشه.»

حرفش درست بود فلِمیر در نهایت هدفی که باید روی زمین از آن محافظت می‌کرد را پشت سر گذاشته بود و در حالی که خشم خود را ابراز می‌کرد با دشمنانش می‌جنگید.

«اوآآآآآآآه! لعنت بهتتتتتتت!»

«کوههههههه! ناامیدیت منو خوشحال می‌کنه! یواش یواش بگو ببینم چه بلایی سرت اومده!»

کشتار در همه جا اتفاق می‌افتاد. گرگ‌های سیاه ناامیدانه جلوی گرگ‌های سرخ را می‌گرفتند و گرگ‌های قرمز با کمیت و کیفیت برتر آنها را در هم می‌کوبیدند.

از آنجایی که موجودات رده چهارم در سمت گرگ‌های سرخ هیچ کجا نبرد دیده نمی‌شدند، به نظر می‌رسید که آنها نسبت به وضعیتشان خوش‌بین بودند و کاملاً آرام حرکت می‌کردند.

فقط یکی، یکی هست که خیلی رده بالا بود.

«اون یارو در حال حاضر برای من خیلی قویه. می‌دونستم باید به این طرف می‌اومدم. باید اون یارو رو یه جوری همینجا نگه دارم.»

[الان غیرممکنه، اما چطور می‌خوای این کارو انجام بدی؟]

«همین الان می‌بینی.»

ایل‌هان با خنده، بدنش را تکان داد.

واقعا خنده دار بود با وجود اینکه برف این زمین گسترده را پوشانده بود، قدم‌هایش روی برف‌ها نمی‌ماندند، هیچ اثری از او نبود. این قدرت یک ارباب پنهانی و یک تنهای کیهانی بود!

«حالا خیلی احساس خوبی ندارم.»

[الکی چیز حس می‌کنی. ایل‌هان چیه که می‌خوای بهم نشون بدی؟]

گرگ‌های زیادی به زمین رفته بودند. با این حال، او به جرات می‌توانست بگوید که اینها اقلیت هستند.

بدون توجه به سیاه یا قرمز بودنشان، هنوز ۱۲۰ هزار گرگ اینجا در دشت‌های برفی وجود داشتند. علاوه بر این، ۸ نفر از افراد رده چهارم هنوز اینجا بودند.

«منطورت از چی چیه.»

ایل‌هان خندید. این یکی از آن «خنده»هایی بود که در خور یک «خدای مرگ» واقعاً شیطانی بود.

«چیزی نیست جز خرابکاری.»

لحظه‌ای که سخن ایل‌هان تمام شد.

صدها نیزه استخوان اژدها از آسمان باریدند و به گرگ‌ها حمله کردند!

کتاب‌های تصادفی