همه به غیر من بازگشته هستن
قسمت: 153
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۲
کرهایها مطمئناً از این استقبال نخواهند کرد. آنها فکر میکردند که ونگارد، رفتار خاصی نسبت به خدای رعد و برق و سرکوب داشت.
با وجود اینکه زمان بحران بود و سرنوشت زمین در خطر بود، مردم، خودخواه بودند و تمام پاداشها را برای انجمنها و خودشان میخواستند. این همان سیر فکری بود که ایلهان بیش از همه از آن متنفر بودند.
لیرا گفت: [پسر، این نظرا رو ببین.]
[می بینم که در مرکز توجه کل مردم زمین هستی.]
«بابا شگفت انگیزه.»
لیرا و سپیرا و یومیر همگی درحالی دیدگاههای مردم را چک میکردند که دماغهایشان تقریبا به مانیتور میخورد. یومیر یک اژدها بود پس بیناییاش بدتر از چیزی که بود نمیشد، اما از آنجایی که ایلهان نگرانش بود، او را عقب کشید و در بازویش گرفت.
«خانم کانگ میرا دید وسیعی داره. اگه متغیرهایی باشن، این احتمال وجود داره که ردهبالاهای کره به من با دید خوبی نگاه نکنن..... اما اگه بگم به یه کشور دیگه میرم درست میشه. احساس خوبی نسبت به اینجا ندارم، اینطوری همه چی باید ردیف شه.»
ایلهان در این دنیا هیچ ترسی نداشت. از همان اول با قدرت خودش همه چیز را حل کرد! هرچقدر هم که در محیط اطرافش تغییرات ایجاد میشد، خودش تغییر نمیکرد. اگرچه، جای سوال بود که آیا میتوان آن را چیز خوبی نامید یا نه.
سپیرا با نگاه کردن به پشت ایلهان در حالی که داشت برای کانگ میرا پیام میفرستاد غر زد: [تو به تنهایی از این زمین پیچیده حمایت میکنی.] در حال حاضر واقعاً تحت تأثیر قرار گرفته بود.
البته ارتا میدانست ایلهان به دیگران قدرت میدهد چون نمیخواهد به تنهایی رنج بکشد، اما تصمیم گرفت فعلاً ساکت بماند. به هر حال سپیرا به زودی خواهد فهمید.
[پس چه زمانی قصد داری مانع رو فعال کنی؟]
«۴ روز دیگه، یک ماه از آخرین استفادم از مانع میگذره. الفها تا اون موقع تکه کردن رو تموم میکنن. احتمالاً مانع رو خودم فعال میکنم.»
ایلهان پس از پایان صحبت، مواداولیه گرگها را که الفها تکه کرده بودند را با تکان دست خود کنار گذاشت و جسد جدیدی را بیرون آورد.
نژاداژدها خیلی وقت بود که تکهتکه شده بودند، اینها تکههای هیولاهای رده دوم و سوم بودند! الفها در کمال آرامش، بدون هیچ فکری، تکه میکردند.
مهارت آنها در این "محیط آموزشی سخت"، به سرعت در حال افزایش بود. شاید تاثیر مهارت حکمران بود. شاید بتواند در آینده به آنها اجازه دهد تا با موجودات رده چهارم بجنگند!
[پس بهتره تا اون زمان، تمرین رو به صورت واقعی شروع کنیم.]
«بابا منم همینطور! میخوام تمرین کنم!»
«بله، بله. کلی چیز بهت یاد میدم.»
ایلهان بدون اینکه درموردش حرف بزنند، به لیرا و ارتا اجازه داد تا وقتی اطراف سیاهچال را تمیز میکردند از یومیر مراقبت کنند تا سطحش بالا برود.
البته نمیشد سرعتش را با چند شب قبل مقایسه کرد که یک رتبه سوم را کشت و پیشرفت کرد، و به همین دلیل سطح او فقط بالای ۶۰ بود، اما فرصت خوبی برای بالا بردن سطح مهارتی مانند پنهانکاری بود. و جادوی بادی سطح متوسط، همراه با بسیاری دیگر.
اکنون، او باید از شکار هیولاهای ساده اجتناب کند و در سطح عمیقتری تمرین کند. مهارتها فقط با استفاده کردن افزایش نمییافتند. رشد در صورتی اتفاق میافتاد که از روشنگری و تمرین استفاده میکرد! مثل کاری که ایلهان در آن هزار سال انجام داد!
غیرممکن است که بگذارد پسرش هزار سال رنج بکشد، اما با قدرت بخشیدن به او با استفاده از دو ماه در مانع، در سطحی قرار میگرفت که برای یک اژدها شرم آور نخواهد بود. نه، در واقع، او در حال حاضر فراتر از آن بود.
نمیتوانست بگذارد الفها بیکار باشند. میخواست به آنها تا جایی قدرت دهد که بتوانند رئیسها را در خط مقدم اتحاد شکست دهند. اگرچه آنها قبلاً میتوانستند این کار را انجام دهند، میخواست آنقدر قوی شوند که بتوانند با آسودگی، آنها را شکست دهند!
البته مهمترین، خودش بود. قصد داشت نه تنها از تمام مواد انباشته شده برای ساخت تجهیزات استفاده کند، بلکه در کنار یادگیری نیزه جدا کنندهی کیهان، فنون نیزه خود را هم قوی تر کند.
برای آماده شدن، در روزهای آینده، به الفها در تکه تکه کردن کمک کرد و حرکات مبارزه، شمشیر، اسلحه سرد و شلاق خود را اصلاح کرد.
سپیرا تمام تلاشش را میکرد تا هر بار که ایلهان هر سلاحی را به کار میبرد، چهره شوکهشدهاش را پنهان کند، اما نمیتوانست آن را از ایلهان که چهرهی افراد را خوب میخواند، پنهان نگه دارد.
«برای هیچ چی زیاد زندگی نکردم.»
[خیلی فراتر از چیزی هستی که بشه با «زمان» توضیح داد. شاید به جای ۳۰ سال ۲۹ سال کافی باشه.]
این مکالمه هر روز تکرار میشد و حالا به ۲۵ سال رسیده بود، هدف ایلهان این بود که بعد از بیرون آمدن از مانع، آن را به ۱۰ سال کاهش دهد.
در همین لحظه، تلفنش زنگ خورد. ایلهان میر را رها کرد و دکمه تماس را فشار داد. اگرچه میر همچنان به سینهاش چسبیده بود، اما مشکلی نداشت.
«ایلهان هستم.»
[کانگ میرا هستم.]
از خود متنفر بود که با وجود اینکه میدانست طرف مقابلش کیست، این را گفت. فقط از اینکه کانگ میرا جوابش را داد سپاسگزار بود.
پس از پایان احوالپرسی، به طور طبیعی به صحبت خود ادامه داد:
[صفحهی اول ونگارد رو بررسی کردم. تصمیم بزرگی گرفتی.]
«هرچند عجیبه که بگم فرصت خوبیه، اما به لطف اینکه این بار، مردم رو جمع کردی، میتونم زمان آسونتری رو برای انتخاب اهداف، برای فروش سلاحهام داشته باشم.»
کانگ میرا لحظهای ساکت شد. احتمالاً دلیل باز شدن ونگارد توسط ایلهان را پیشبینی کرده بود، شاید هم اکنون شکهایش به یقین تبدیل شده بود.
[آقای ایلهان واقعاً میخوای فقط از زمین محافظت کنی؟]
«نه، فقط نمیخوام به تنهایی رنج بکشم. باید دفعه قبل بهت میگفتم.»
[پوفففت.]
ایلهان صادقانه پاسخ داد چون نمیخواست او دچار سوءتفاهم بیهوده شود، اما باعث شد کانگ میرا از خنده منفجر شود. کانگ میرا که انگار خودش هم باورش نمیشد خندیده بود، ساکت شد، اما بالاخره صدایش را صاف کرد و جواب داد:
[متشکرم. حتی اگه آقای ایلهان برای جبران در عوض سلاحها چیزی بخواد، همکاریمون محکمتر میشه.]
«خوشحالم میشنوم که میتونم کمک کنم. فکر میکردم بالادستیهای کره که فقط خودشون رو میشناسن که احساس نارضایتی کنن.»
[......و.]
«و؟»
صدای کانگ میرا لرزید. احتمال اینکه مجبور به این کار شده بسیار قوی احساس بود.
[اگه برات مشکلی نیست، میتونی وقتت رو آزاد کنی؟]
«میکنم. اطلاعاتی هست که میخوام باهات تبادل کنم، و چیزهایی هست که باید بهت بگم.»
کانگ میرا گفت: [نه، اونطوری نیست......]
ایلهان پس از شنیدن آن حرف خشک شد.
[آقای ایلهان، پدرم...... میخواد با شما آشنا بشه.]