فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

همه به غیر من بازگشته هستن

قسمت: 188

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۸۷

گزینه "طنین" در چکش فقط به ارتعاشات شدید محدود نمی‌شد. به بیان دقیق، به «انتقال» نزدیک‌تر بود. انجماد چکش باعث می‌شد آیتم‌ها منجمد شوند، پوشاندنش در شعله‌های آتش نتیجه‌ی مشابهی برای آیتم‌های طنین انداز ایجاد می‌کرد، به معنای دیگر، وضعیت چکش به طور کامل به آیتم منتقل میافت.

[خاک! کگگگگاگاگاگاگا!]

به این ترتیب، تیرها و نیزه‌هایی که عمیقاً در بدن هیولا جاسازی شده بودند، به‌طور خودکار را با شعله‌ی قدرتمند پوشانده شدند.

[کاوووووووووووو!]

جانور در حالی که از درد می‌غرید روی زمین غلت زد.

ایل‌هان و شوالیه‌ها برای آنکه تک تک استخوان‌های اژدها را در بدنش بکارند، زجر کشیده بودند، پس اگر بعد از آن همه روی زمین غلت نمی‌خورد، تلاش‌هایشان به هدر می‌رفت. حالا وقتش بود که پاداش زحماتشان را دریافت کنند!

«هپ!»

ایل‌هان با رضایت سرش را تکان داد و دوباره به هوا پرید. جهش، جهش دوباره، جهش دوباره، جهش دوباره! انگار در یک بازی دستورات را وارد می‌کرد، مهارت را بدون کوچک‌ترین خطایی فعال کرد و مدت کوتاهی به سرعت نهایی خود رسید.

«اوووووه!»

با اضافه کردن کمی وزن موجودی به چکش، چرخشی جزئی به حمله‌ی خود وارد کرد.

اگر زاويه را اشتباه محاسبه مي‌كرد، او بود كه به خاك می‌افتاد، ولي ايل‌هان ترديد نداشت. نتیجه موفقیت محض بود! با سرعتی که از حمله‌ور شدنش باقی مانده بود، بدنش شروع به چرخش در هوا کرد.

«همین حالا بمیر!»

این ضربه‌ی قدرتمند پایان دهنده پر از نقطه ضعف بود! اما جانور اهریمنی همچنان از درد روی زمین می‌غلتید و در موقعیتی نبود که از نقطه ضعف‌ها استفاده کند و جاخالی دهد. چکش چرخان ایل‌هان به پشتش اصابت کرد!

[ضربه کاری!]

[مهارت، ضربه کاری، به سطح ۵۳ رسید.]

[کیوووووووووووووووووووووووووووو]

این چکش به دلیل انتقال وزن، به علاوه‌ی سرعت و چرخش، صدها تن وزن داشت! جانور اهریمنی در اثر حمله‌ی تمام کننده ایل‌هان هوشیاری خود را از دست داد.

اهریمنی با سطحی بیش از ۲۶۰، به‌خاطر ضربه خوردن از انسانی که سطحی کمتر از ۱۵۰ داشت بیهوش شد!

«فو.»

با وجود اینکه جانور شیطان هوشیاری خود را از دست داده بود، شعله‌های سیاه همچنان می‌سوختند، و این ایل‌هان را می‌ترساند، به‌خاطر شعله‌ها که هر لحظه آسیب وارد می‌کردند، دندان‌هایش را به هم فشرد و روی بدن جانور ایستاد.

مقاومت زیاد در برابر آتش برای این نوع لحظات ساخته شده بود. آیا مجبور نیست در حالی که جانور بی‌دفاع است تاجایی که می‌تواند خسارت وارد کند؟ اگر در برابر شعله‌ها عقب‌نشینی می‌کرد، چنین فرصت خوبی را از دست می‌داد.

«فوو......»

نفسی بیرون داد و چکشی که در دست داشت بالا آورد.

«اوآآآآآآآآآآآآه!»

بعد فریاد کشید و مثل یک دیوانه به بدن جانور ضربه زد!

[ضربه کاری!]

[ضربه کاری!]

[کیاااااااک!]

اهریمن درجا بیدار شد و به شکل وحشتناکی ناله کرد، سعی کرد بدنش را بلند کند اما به‌خاطر شعله‌ی قدرتمند نیزه‌ها و تیرهایی که در سراسر بدنش فرو رفته بود، دوباره به پایین سقوط کرد.

بدن عظیمش بی‌وقفه می‌لرزید، زمین را می‌تکاند و باران شروع به باریدن کرد. شعله‌های سیاه در برابر باران سیل آسا خاموش شدند، و شعله‌ی قدرتمند که در لحظه اصابت ضربه‌ی ایل‌هان پدیدار شد، فروزان باقی ماند. این تفاوت قدرت میان آن دو را نشان می‌داد.

تصویر جانور آخرالزمانی با بیش از ده‌ها متر قد که جلوی چشمان انسان‌ها به زمین افتاده بود، بسیار احساسی و در عین حال ترسناک بود.

شوالیه‌هایی که محو آن تصویر شده بودند، تکانی خوردند.

[کیاهااک!]

«اووووووووع!»

آن‌ها با فریاد ایل‌هان، ناله‌ی هیولا و زمین‌ لرزان مواجه شدند. و تنها بعد از اینکه باران از آسمان به آن‌ها برخورد کرد، خونسردی و عقل خود را بازیافتند.

بازسازی امپراتوری؟ یک افسانه جدید؟ حتی اگر چنین چیزهایی وجود داشته باشد، بعد از نگاه کردن به ایل‌هان متوجه شدند که فرصت انجام چنین کارهایی را نخواهند داشت. فقط یک قهرمان افسانه‌ای حضور داشت که می‌درخشید، آن هم فقط ایل‌هان بود. آن‌ها حتی به عنوان شخصیت‌های مکمل در نظر گرفته نخواهند شد.

آن‌ها تمام عمر نام امپراتوری را به دوش کشیده بودند و اکنون بر اثر یک اشتباه بزرگ همراه با امپراتوری به اعماق پرتگاه سقوط می‌کنند.

آن‌ها سعی کردند با این مرد مبارزه کنند؟ مقابل او بایستند؟ سوء تفاهم هم حدی داشت. آن‌ها در مسیری کاملاً متفاوت با ایل‌هان بودند که به تنهایی در راهی غیرممکن پیشگام بود.

این واقعیت بسیار دردناک، برخی از شوالیه‌ها را به گریه انداخت. آن‌ها احمق بودند. با این حال، به آن‌ها فرصتی داده نمی‌شد که خودشان را درست کنند. این بهای حماقت آن‌ها بود.

«هووووووه!»

[کیهیک! خاااااا!]

از زمانی که ایل‌هان بدون عقب‌نشینی در برابر شعله‌های سیاه، شروع به زدن چکش کرد، چقدر گذشته بود؟ جانور وقتی به مرگ نزدیک می‌شد ناله می‌کرد. حتی هیولایی مثل او که بدن غول‌پیکرش پر از نیروی حیات بود، کم کم به مرزهای خود نزدیک می‌شد.

جانور اهریمنی که متوجه این واقعیت شد، فکر کرد که نباید اینطور بمیرد و سعی کرد به آن انسان لعنتی ضربه بزند.

ناامیدانه مانا جمع کرد. مانایی که در طول هزاران سال انباشته کرده بود. اگرچه اکثرش در طول نبرد مصرف شده بود، اما هنوز به اندازه کافی برای تکه تکه کردن یک شهر کوچک وجود داشت. آن مقدار مانا را در یک نقطه جمع کرد!

از آنجایی که جانور اهریمن در مدیریت مانا توانایی فوق‌العاده‌ قوی‌تری نسبت به ایل‌هان داشت، حتی ایل‌هان هم نتوانست متوجه این موضوع شود. تا اینکه مانا درست زیر پوست هیولا جمع شده بود.

«کوهک!؟»

[کوااااااااااااااک!]

وقتی متوجه که خیلی دیر شده بود. واکنش ایل‌هان هر چقدر هم سریع بود، نمی‌توانست وسط فرود آوردن چکش جهش کند. اگر آن کار را می‌کرد تعادلش را از دست می‌داد و در نهایت نتیجه‌ای بدتر از جلوگیری از حمله حاصل می‌شد.

«اییییییییی!»

به این ترتیب، ایل‌هان با اجیس از بدن خود محافظت کرد و با چکش با تمام قدرت ضربه زد. مهم نبود موج مانایی که به او حمله کرده بود چقدر قدرتمند بود، او می‌توانست با آن ضربه همه چیز را نابود کند! این اولین و آخرین تبادل ضربه بین جانور اهریمنی و ایل‌هان بود.

بووووووووم!

مانا منفجر شد. چکش با مانای باقی مانده‌ی ایل‌هان نیز شعله قدرتمند را به بیرون تف کرد.

در حالی که دو شعله نور درخشانی از خود ساطع می‌کردند، شعله قدرتمند از استخوان‌های اژدها در سراسر بدن جانور به درون بدنش می‌لغزید و قدرتش را ضعیف می‌کرد.

زمان مناسبی بود. دقیقا وقتی مانای جمع شده در شرف پراکنده شدن بود، شعله قدرتمند در مانا غوطه‌ور شد و فرو ریخت!

[کوک، کووآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآغ!]

در آن لحظه اتفاقی که قبلاً تجربه کرده بود رخ داده بود. شعله‌های سیاه، از چکش ایل‌هان جذب شعله سرخ رنگ شد و دوباره به بدن جانور سرازیر شد!

[شما به یکی دیگر از شرایط لازم برای کسب مهارت فعال دست یافتید، شمارنده. اگر دو شرط دیگر را برآورده کنید، می‌توانید شمارنده را خریداری کنید.]

از آنجایی که او تمام مانا، قدرت عضلات و تمرکز خود را روی حمله متمرکز کرده بود، پیام را به درستی نخواند. اما می‌دانست که یک گام دیگر به جلو برداشت.

در مقابل هیولایی که چندین برابر بیشتر از خودش عمر کرده بود، هرچند با تقلبی به نام «طنین استخوان اژدها»، در نبرد مانا و مانا پیروز شده بود! خوشحالی او در آن لحظه با کلمات قابل توصیف نبود.

[کیهیک، کیهییییییییییییییییییییییییی!]

جانور اهریمنی که به تازگی آزاد شده بود، پس از اینکه تمام عمر خود را در طی قراردادی به امپراتوری تقدیم کرده بود، متوجه شد که زندگی‌اش به پایان نزدیک است و در اندوه عمیقی شیون کرد.

کتاب‌های تصادفی