فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 25

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

هازارد بر روی قله کوه مورد علاقه‌اش همراه با اژدهای خود که دوباره شروع به تظاهر به خواب کرده بود، به سمت میدان نبرد نگاه کرد.

در وسط میدان جنازه‌ها خوراک کلاغ‌ها و لاشخورها شده بود و دو ارتش که نصف تعداد خود را دیروز از دست داده بودند برای رویارویی به میدان آمدند ولی گویا نبرد را دو فرمانده قرار بود اتمام دهند.

کنت سولار شمشیر خودش را بیرون کشید و به سمت مکسیمان نشانه گرفت.

"بهای خون دیروز را خواهی داد!"

مکسیمان نیزه‌اش را در آسمان چرخاند.

"زبونت خیلی درازه بهت یک لطفی می‌کنم و کوتاهش می‌کنم."

….

هازارد با علاقه به نبرد دو فرد در سطح وارلرد نگاه می‌کرد و می‌توانست با اطمینان بگوید توانایی شکست دادن آن‌ها را حتی اگر هر دو با هم متحد شوند دارد.

نبرد به شدت امواج جادویی منتشر می‌کرد و به راحتی تکنیک‌های قدرتمند شمشیرزنی سولار قابل دیدن بود با اینحال مکسیمان از نظر چابکی و قدرت در سطح دیگری بود که باعث شد پس از یک ساعت سر کنت سولار بر روی نیزه مکسیمان باشد، در حالی که خون او را می‌نوشید.

با شکست کنت سولار نیروهایش دیگر به حمله ادامه ندادند و شروع به بازگشت کردند و نیروهای تاریکی نیز به دستور مکسیمان به قلمرو خود بازگشتند، پس از آنکه هر دو سپاه در حال ترک بودند هازارد با علاقه به اجساد و البته تجهیزات آن‌ها نگاه می‌کرد ولی نیرویی از هر دو طرف را دید که در حال جمع آوری اجساد هستند، با وجود علاقه زیاد او قصد مداخله و نشان دادن خود را به آن‌ها نداشت زیرا متوجه شده بود اگر وجود او برای حداقل کافی یک طرف کشف شود مانند پادشاهان شیاطین دیگر به سرعت نابود می‌شود.

مدتی بعد گذشت و بر روی تاج و تخت قلعه خود در بالاترین نقطه با طمع و حسرت به امتیازهای باقیمانده و مورد نیاز برای ارتقا خود نگاه می‌کرد، ولی هیچ پشیمانی در مورد مداخله در جنگ نداشت زیرا پیامد مداخله در چنین جنگی برای بعضی موجودات قدرتمند بی‌اهمیت نبود، تنها پس از دقایقی به بیرون رفت و پس از معامله با وحشت ساختمان جدیدی را خریداری کرد و آن را در سالن محراب قرار داد.

[ساختمان روح مرگ محافظ سطح 4

روح اعظم انتقام جو سطح ارباب در محدوده صد متری به دشمن اجازه نزدیک شدن به مرکز هسته ساختمان را نمی‌دهد.]

هازارد فقط با دیدن هزینه آن نزدیک بود خون بالا بیارود ولی او حتی به سختی در رگه‌های طلایی‌اش چیزی شبیه به خون داشت و از آن مصون بود، هزینه ساخت آن فقط جواهر مرگ و مقدار قابل توجهی طلا می‌خواست که بالانس سکه هازارد را صفر کرد، تنها پس از ظاهر شدن بود که هازارد می‌توانست با رضایت از آن سرش را تکان بدهد.

بالای محراب غول پیکر او که مانای شدیدی ساطع می‌کرد هسته کریستال مانندی سیاه که مانند تپش قلب مانای تاریک را با هر تپش آزاد می‌کرد، روحی عظیم و با ارتفاع بیست متری با داس مرگ در دست در حالی که تاج سیاهی بر سر داشت و ردای سیاهش در حالی که در آسمان پرواز می‌کرد به این سمت و آن سمت کشیده می‌شد بر روی خود داشت.

هازارد با دیدن قدرت قابل قبول به بیرون از قلعه رفت و سربروس را باری دیگر از دهان مادیانی نجات داد و به او دستور داد تا در نزدیکی به دنبال غذا بگردد، اگر سگ جهنمی در میدان جنگ و یا نزدیکی هم دیده می‌شد مطمئنا باعث شک و شبهه آن نیروها نمی‌شد که هازارد از خیالش از آن راحت بود و تنها می‌توانست پس از آن به سگ گوشتی که داشت سری تکان بدهد و خودش به سمت قلعه برود، اگر اوضاع با این روال پیش برود مطمئنا روزی که از گشنگی مادیان‌ها حتی اسکلت سربروس را پیدا نمی‌کرد نزدیک بود.

با رفتن او پس از آن و چک کردن تولیدی غول‌های آندد از مقبره‌ها که تعداد قابل توجهی نیرو در سطح لرد به صورت رایگان به او اهدا می‌کردند به اتاق خواب خود برگشت و اجازه داد تا دوباره در آغو*ش مادیان‌ها به خواب برود.

……

در آسمان و بر فراز قلعه هژنا در کنار یک ساحره آندد پرواز می‌کرد و با انزجار به آنددی که زمانی یکی از خواهران او در نظر گرفته می‌شد نگاه می‌کرد.

"تو دیگه حتی هیچی نمی‌فهمی نه؟"

سخن او بدون جواب ماند و فقط صدای آهی از دهان هژنا بیرون آمد، پس از آن نگاهش را به اژدهای آندد شیطانی انداخت که بر روی تاج قلعه حالت خوابیده‌ای گرفته بود.

"سطح قدرت این پادشاه شیطان خیلی بالا رفته فقط مسئله زمانه که امپراتوری یا تاریکی از وجودش مطلع بشه…. اگر تا اون وقت به سطح حماسه‌ای نرسه مطمئنا کارش تمومه."

پس از آن در اطراف و چندین کیلومتری را گشت زد ولی چیزی جز رفت و آمد آنددها از معادن جواهر آتش یافت نکرد و به قلعه بازگشت، در هنگام بازگشت خواهران دیگرش را نیر یافت که بازگشته بودند ولی همه آن‌ها مانند او بدون ساحره آندد بودند زیرا ساحره‌های آندد در طول شب نیز به گشت خود ادامه می‌دادند و فقط برای بازیابی مانای خود در نزدیکی قلعه فرود می‌آمدند.

لوسی که در نزدیکی بود با دیدن هژنا خود را به او رساند و در گوش او زمزمه‌ای کرد.

"غذامون داره تموم می‌شه."

هژنا با شنیدن آن اخم کرد، این روز نزدیک بود و با وجود آنکه تمام خواهرانش کم می‌خوردند ولی باز هم نیاز به آب و غذا برای آن‌ها طبیعی بود.

"نه شرابی هست که روحیه اون‌ها رو بالا ببره نه غذا و آب درست حسابی، اینکه به‌زودی کسی حرکت عجیبی بزنه نزدیکه."

هژنا فقط توانست سرش را تکان بدهد و به سمت قلعه برود، چنین موضوعی باید به هازارد اطلاع داده می‌شد، زیرا او انتظار داشت که پادشاه شیطان حداقل خوراک آن‌ها را تأمین کند، با رسیدن او به قلعه دو غول آندد شیطانی که هر کدام در سطح قدرت با او برابر بودند جلوی او را گرفتند.

او حتی نمی‌توانست با آن‌ها تلپاتی بر قرار کند زیرا مقاومت جادوی ذهنی آن‌ها بسیار بالا بود و به هر رشته ذهنی اجازه تجا*وز نمی‌دادند، تنها با آن هژنا مجبور به بازگشت شد، ملاقات هازارد بدون اطلاع قبلی و ورود از طریق تراس او طبق گفته‌اش مطابق خواستگاری از مرگ بود، زیرا پرواز در محوطه نزدیک قلعه برای آن‌ها ممنوع و در صورت مشاهده اژدهای استخوانی مطمئنا به سراغ آن‌ها خواهد آمد.

تنها راه برای او بازگشت به خانه‌های کوچکی بود که برای هر دو نفر از آن‌ها یکی وجود داشت، با رسیدن به خانه دل او به شدت حمامی گرم می‌خواست ولی چنین چیزی وجود نداشت و تنها پس از در آوردن لباس‌هایش به روی تختش افتاد و لوسی خواب را مشاهده کرد.

"یک روز آزاد می‌شیم..."

تنها پس از مدتی به خواب رفت در حالی که نمی‌دانست موجود چشم مانند کوچکی در حال مشاهده از گوشه اتاق است، تمام سخنان آن‌ها و تمام حرکات آن‌ها تحت نظر چشم‌های مرگ بود و هازارد که از خواب خود بیدار شده بود و در بین بدن‌های بر*هنه مادیان‌های خوابیده بود اطلاعات را از لیچ‌ها دریافت می‌کرد و فقط می‌توانست آهی از روی درماندگی بکشد، ساحره‌های آندد به دلیل سطح پایین آن‌ها هوش بسیار کمی داشتند و در مقایسه با ساحره‌های زنده‌ای که داشت افرادی که صدها سال تجربه داشتند مجبور شد کمی در تجارت خود جواهر آتش را به ازای سکه طلا بفروشد و به دنبال چیزهایی بگردد که هیچ وقت فکر نمی‌کرد پولش را برای آن‌ها خرج کند.

کتاب‌های تصادفی