قلعه ی شیطان
قسمت: 26
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
صبح شده بود و هژنا با شنیدن صدای درب، لیچ مرگی را در مقابل خود یافت. او لباس خوابی نازک بر تن داشت ولی باعث خجالت او نمیشد زیرا میدانست که لیچ مقابل او عاری از احساسات بود.
«اعلیحضرت از تمام شما دعوت کردهاند تا در سالن پذیرایی قلعه جمع شوید.»
هژنا با تعجب او را نگاه میکرد، سالن پذیرایی برای چه اصلا در قلعه یک مرده وجود داشت؟ او قابلیت درک آن را نداشت.
«فقط من؟»
لیچ با شنیدن آن حرف به او اجازه داد تا به بیرون و تمام خانه های مشابه نگاه کند، که در مقابل هر کدام یک لیچ در حال مکالمه بود.
«پس همه...»
ساعتی بعد تمام ساحرههای زنده در سالن پذیرایی بر روی صندلی خود کنار میزی عظیم و سیاه نشسته بودند و پس از کمی صبر هازارد با همان ردای تیره خود ظاهر شد و بر روی صندلی خود در سر میز، که با بقیه آنها متفاوت بود نشست و دستانش را زیر چانهاش گرفت.
«همگی دیروز به خوبی کار کردید و من بخاطر اینکه اولین روز بود که پذیرای شما بودم آمادگی این رو نداشتم تا از شما به خوبی مراقبت کنم.»
هژنا با شنیدن آن خیالش راحت شد. حداقل موضوع این را میرساند که پادشاه شیطان نمیخواهد آنها را مانند کارگران بدون پرداخت رها کند. ولی او شک و شبههای داشت، از آنجایی که او یک مرده بود قرار بود چه غذایی تدارک ببیند؟ او از وجود موجوداتی که مانند زنده ها بودند و در اطراف او پرسه میزدند آگاه بود ولی از ماهیت آنها که مطمئنا هیولایی بودند نیز خبر بود. با دانستن آن با صبر به هازارد نگاه میکرد تا آنکه صدای قدم هایی را شنید و موجودات انسان نمای مونثی را دید که در لباس های سفید و کمی پوشیده خود، بشقاب های نقرهای در دست داشتند و شروع به پخش کردن آنها بر روی میز کردند. به نظر میرسید بار اولشان بود، چون کمی تا پایان کارشان طول کشید.
هژنا برای بار اول آنها را از نزدیک میدید و با احساس کردن سطح قدرت "وارلرد" هر کدام از ستون فقراتش چنان گزگز میکنن که عرق و لرزش بدنش متوقف نمیشد. این بازخورد از تمام ساحره ها یکسان بود و از سطح قدرت پادشاه شیاطین مقابلشان کاملا در شوک بودند. چنین قدرتی اگر فقط یک سطح حماسهای نیز به آن اضافه میشد میتوانست در برابر تاریکی و یا امپراتوری از قلمرو خود با موفقیت دفاع کند. ولی شک و شبهه آنها با بوی غذایی که تا به حال نه دیده بودند و نه مشامشان خورده بود جای خود را به گرسنگی داد.
با قرار گرفتن غذاهایی از جاه های مختلف مانند غذا های فرانسوی، مکزیکی، آلمانی، هندی تا چینی و ایرانی، آنها با چهره های متعجب به غذا نگاه میکردند، و حتی در این بین جام های نقرهای آنها پر از شده بود که با نوشیدن آن باعث شد به سرعت گونه هایشان گل بیندازد و سرخ شود .
هازارد با دیدن آنکه آنها مانند اشرافی ها آرام آرام غذا میخورند با انگشتش بر روی میز زد.
«راحت باشین و فکر کنید تنها هستید. از خودتون پذیرایی کنید، نیازی به نگه داشتن آداب در زمانی که تنها هستیم نیست.»
هژنا که تا به الان خودش را نگه داشته بود با رفتار نجیبی که آموزش دیده بود، با قاشق و چنگال و چاقوی نقره ای غذای خودش را با وجود طعم های دلپذیری که تا به حال نچشیده بود خورد و اشک از چشمانش سرازیر شده بود ولی با گفته هازارد به غیر از او بقیه ساحره ها مانند مست های میخانه وحشیانه غذا را در چنگ خود میگرفتند و نوشیدنی را بدون ریختن در لیوان های نقره ای خود از بطری های آن سر میکشیدند که باعث شده بود به جای خوشحالی او بیشتر شرم کند.
پس از اینکه ساعتی گذشت او غذایش را تمام کرده به خواهران خودش نگاه کرد که مست شده در این سمت و آن سمت به روی زمین افتاده بودند و یا بر روی میز و صندلی خود به خواب رفته بودند.
هژنا با نگاه کنجکاو خود به هازارد خیره شد .
« میتونم بپرسم چنین غذایی رو از کجا تهیه کردین؟»
هازارد فقط میتوانست لبخند بزند، ولی او فاقد چنین عملکردی بود و با دستان خود در زیر چانه به او جواب داد:
«این یک رازه»
هژنا با شنیدن آن فقط توانست سری تکان بدهد؛ طعم غذا عالی بود و گوشت های استفاده شده طبق حس چشایی او متعلق به انسان نبود. او نیز از وجود نداشتن سم و یا مواد مضر اطمینان خاطر داشت زیرا او و افرادش پس از قرارداد امضا شده رسما هازارد را مالک خود کرده بودند و یک مالک به اموال تحت مالکیتش آسیبی نمیزد، البته اگرعاقل بود.
هازارد نیز نمیتوانست جواب او را بدهد؛ زیرا او با کمال تعجب در زمان خریدن مواد غذایی از پادشاهان شیاطین طریقه پخت غذا در ذهنش مانند گردبادی شروع به ظاهر شدن کردند. او کل شب را برای درست کردن غذاهای شناخته شده در زندگی قبلی اش سپری کرده بود و فقط تأسف میخورد که نمیتوانست مزه آنها را خودش نیز بچشد. ولی با راضی بودن ساحرهها مطمئن شد که خراب نکرده است. هزینه خرید مواد غذایی و نوشیدنی برای پنجاه نفر با یک جواهر آتش میتوانست به راحتی تأمین شود و او نیز در هنگام آشپزی احساس سرزندگی میکرد. هازارد تنها آهی کشید و به یاد زندگی قبلی خود افتاد. زمانی که برای ماموریت به کشورهای مختلف سفر میکرد و غذای محلی آنجا را میخورد و همیشه به تنهایی برای خودش آشپزی میکرد.
«به نظر میاد چیزی هست که بخواین بگین؟»
هازارد پس از آن نگاهش را به هژنا برگرداند.
«برای شما زمینی رو تهیه کردم و چادر بزرگی رو ساختم که فکر کنم خوشتون بیاد .»
هژنا با شنیدن آن اخم کرد ولی چیزی نگفت. در همان زمان هازارد او را ترک کرد و خواهرانش را به او سپرد تا به هوش بیاورد و در شب به بیرون قلعه بیاید.
تنها زمان شب بود که هژنا با ساحره های دیگر که هوشیاری خود را به دست آورده بودند به چادر قرمز سیرک مانند بزرگی در مقابل خود خیره شدند. پس از ورود آنها میتوانستند فضای اطراف و بزرگی را ببیند که کاملا از بیرون بود و هوای سرد کوهستان سیاه در شب را مسدود میکرد و آب و هوایی گرم و مطلوب داشت. تخت هایی در سراسر چادر عظیم وجود داشت، چه آویزان در آسمان و چه در بالاترین ارتفاع چادر و یا بر روی زمین، هژنا فقط با تعجب به هازارد نگاه کرد که در مرکز ایستاده بود.
«از این به بعد در اینجا زندگی خواهید کرد و از شما میخوام تا هر هفته یک کتاب درباره اصول خلوص یا دایره ها و اجرای عنصری که از اون بیشتر اطلاع دارین بنویسید.»
پس از آن دستش را به سمتی دراز کرد که ده ها قفسه کتابخانه بود و کتاب های ضخیمی بر روی آنها قرار داشت.
«هر نفر یک کتاب در هفته. سعی کنید تکراری ننویسید و اینکه به هم کمک کنید تا بهترین مجموعه رو تولید کنید. تاریخ ، جغرافیا و ادبیات هم قابل قبوله، اون کتاب ها همه سفیده و انتظار دارم تا سال دیگه همه شون پر شده باشه .»
ساحره ها کمی اخم کردند ولی چنین کاری به هیچ عنوان جان آنها را به خطر نمیانداخت و با رهبری هژنا آنها به جلوی هازارد آمدند.
«اگه ما در اینجا بمونیم و کتاب ها رو پر کنیم، گشت چی میشه؟»
هازارد دستش را بر شانه او گذاشت و در حال ترک چادر سخنانش را گفت:
«گشت رو خواهراتون انجام میدن. نمیخوام شما گشنه تون بشه و بیشتر غذا بهتون بدم. بشکه های شراب رو میتونید در گوشه غربی چادر پیدا کنید، برای غذا هم در سه وعده مشخص بهتون اطلاع داده میشه تا به قلعه بیاید.»
هژنا فقط سری تکان داد و به خواهران خودش نگاه کرد که به محض خارج شدن هازارد از چادر با چوب دستی های خود در چادر و در ارتفاع با یکدیگر مسابقه میدادند و به این سمت و آن سمت میشتافتند. هژنا لبخندی به لبانش آمد و به لوسی نگاه کرد:
«شاید اونقدر هم بد نباشه.»
لوسی نیز لبخندی زد و با دسته جادویش به مسابقه با دیگر خواهرانش پیوست. در حالی که هژنا به خروجی چادر نگاه میکرد.
……
در بیرون چادر هازارد به لیست نیروهایش نگاه کرد و پس از بررسی خواهران ساحره که وفاداری شان شب گذشته 10 درصد بود و حال به هشتاد درصد رسیده بود، دستانش را برای احضار باز کرد و تک پورتال آبیس که سعی کرد یکی ولی کوچکترین باشد، را فعال کرد.
پس از ظاهر شدن پورتال او با کمال کنجکاوی منتظر بود تا ببیند چه موجودی به بیرون خواهد آمد و با دیدن آنکه قطرات خون سرخ در حال ریختن از پورتال بود به سمت پورتال رفت و در نزدیک ترین فاصله ایستاد. پورتال در حال بسته شدن بود و موجود احضاری او هنوز ظاهر نشده بود. هازارد با خود کلنجار میرفت که باید چکار کند و با کوچک تر شدن پورتال به درون پورتال پرید. تصمیمی که خیلی زود از آن پشیمان شد.
کتابهای تصادفی

