فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 27

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

پس از گذر از پورتال حس پشیمانی وجود او را فرا گرفته بود. با وجود آنکه او هنوز در تونل فضایی به سمت آن بود، انرژی آبیس به صورت وحشتناکی شروع به خوردگی او کرده بود. رعد و برق بنفش رنگ مانند نگهبان ها همانطور به او می‌کوبیدند و متجاوزی که وارد پورتال شده بود را مجازات می‌کردند، ولی با گذر او از سمت دیگر پورتال ناپدید شدند گویی از اول وجود نداشتند. با این حال صحنه رو به روی هازارد باعث شد واقعا از عبور خود پشیمان شود. آبیس به هیچ عنوان برای او خوشایند نبود؛ موجودات پرنده‌ای مانند اژدها در آسمان که مطمئن بود در سطح حماسه‌ای و یا بالاتر از آن هستند پرواز می‌کردند و در دور دست ها موجودی که فقط مچ پای او در زیر ابرهای تاریک معلوم بود و سطحی از قدرت را داشت که هازارد حتی نمی‌توانست تشخیص دهد! و جنگ نیز در همه‌جا بود. موجوداتی عظیم و قدرتمند با هر اسلحه‌ای یا عضو بدن حریف خود را پاره پاره می‌کردند و به دهان می‌گرفتند، ولی در این بین او زمان کافی نداشت و به سرعت موجودی که باید احضار می‌شد را یافت. اژدهایی بزرگ و سیاه در مقابل او بود ولی او آن موجودی که باید احضار می‌شد نبود. در زیر خودش اژدهای بنفشی را که کشته بود می‌خورد ولی او نیز نبود. هازارد که می‌توانست رشته مانای احضار خودش را احساس کند به پشت آن دو نگاه کرد ولی فقط در این بین متوجه سطح قدرت بالاتر از وارلرد از آن دو شد.

« حماسه‌ای!»

به سرعت فرصت را غنیمت شمرد تا اژدهای حماسه‌ای کشته شده را با رستاخیز خود زنده کند ولی نتوانست و ثانیه‌ای بعد متوجه چیزی شد. احضار او در چنگال اژدهای سیاه بود. اژدهای کوچک بنفش به اندازه سگی بالغ با فلس های آسیب دیده و خونی که با چشمان طلایی خود هازارد را مشاهده می کرد .

اژدهای سیاه نیز که از نژاد اژدهای آبیس بود با نگاه اژدهای کوچک متوجه حضور هازارد شد و آماده بیرون دادن نفسی از آتش خورنده پرتگاه بود که تمام زنگ خطرهای هازارد را فعال کرد.

هازارد به سرعت با دیدن شعله های درحال جمع شدن داخل گلوی اژدها شروع به پرواز کرد و وارد حالت دوم پادشاه آرک لیچ شیطانی شد که عملا آمار او را دوبرابر می‌کرد و قدرت او را به اوایل سطح حماسه‌ای می‌رساند، با تقویت خود به سرعت داس مرگ را احضار کرد و جلوی پنجه اژدهای سیاه سیصد متری را گرفت که باعث شد صد ها متر به پرواز در بیاید. پس از ایستادن اژدهای سیاه را دید که به او بی‌توجهی می‌کند، نفسش را خورد گویی هیچی نبود و در آستانه بلعیدن اژدهای کوچک بود. او سریعا در حین حرکت به سمت اژدهای سیاه دو مرگ یکسان را احضار کرد که دقیقا دو کپی از او بود و هر سه با هم هاله نفرین و قلمرو پادشاه مرگ را فعال کردند و تمرکز خود را از وارد کردن آسیب به اژدهای کوچک خارج کردند. با فعال شدن آن هازارد سیلی از پیام های طلا و کشتن موجودات آبیس دریافت کرد ولی این باعث از دست دادن تمرکز او نشد. با نزدیک تر شدن که ثانیه ای طول کشید ارواح انتقام جو و گلوله انرژی منفی بسیار به سمت اژدها حرکت کرد که باعث شد بچه اژدها را رها کند و شروع به جدی گرفتن حریف خود کند. در حالی که نفس دیگری بیرون می‌کداد بال هایش را باز کرد و جادوهای مختلفی در اطرافش شروع به تشکیل شدن کرد که باعث شد هازارد در تنگنا قرار بگیرد، با این حال هازارد با دیدن پورتال در حال بسته شدن از دو کلون خود جدا شد و اجازه داد تا آن‌ها حواس اژدهای سیاه را پرت کنند در حالی که خودش بچه اژدها را در آغوش گرفت و به سرعت در حالی که از کنار لانه رد می‌شد با اندوه به دو تخم بزرگ و بنفش در نزدیکی نگاه کرد. سپس برگشت و با دیدن اژدها او دید که یکی از کلون ها نابود شده و دیگری در شرف کشته شدن است. هازارد در دو راهی بود و پس از پرت کردن بچه اژدهای زخمی و بیهوش درون پورتال به سمت دو تخم رفت و با گرفتن آن‌ها در بغل خود به عقب برگشت ولی اژدهای سیاه را دید که در مقابل او قرار گرفته و در حال فوران آتش خورنده آبیس هست.

«لعنتی!»

هازارد به سرعت با تمام دانش از هر عنصر، سد جادویی در برابر خودش ایجاد کرد و با تشکیل آن‌ها در حالی که آزاد شد و آتش خورنده آبیس در حال شکستن آن‌ها مانند شیشه های ظریف بود از کنارش عبور کرد و جادوی فضایی خودش را فعال کرد و در کنار پورتال ظاهر شد. سپس به سرعت درون آن پرید ولی در حین پریدن احساس عجیبی کرد و به اعلان سیستم نگاه کرد که نشان می‌داد نود درصد حیات او ناگهان از دست رفته. با تعجب، او به پایین تنه اش نگاه کرد که نصف آن نبود! با ترس از مرگ نگاهش را از آن گرفت ولی در حین برگشت صدای غرش اژدهای آبیس را شنید و به عقب نگاه کرد. اژدها درون پورتال آتش خودش را فرستاده و در حال رسیدن به او بود. با دیدن آن اگر در زمان زندگی قبلی اش بود شلوار او رنگ های مختلفی به خود می‌گرفت ولی با رسیدن به پورتال و عبور از آن بر روی زمین افتاد و از مقابل پورتال در حالی که بچه اژدها را نیز کنار می‌کشید فرار کرد. تنها پس از آن پورتال بسته شد ولی مقدار بسیار کمی از آتش عبور کرد که در تماس با خاک حتی شروع به خوردن و از بین بردن اتم به اتم خاک کرد و آن را به هیچ تبدیل کرد.

هازارد با دیدن آن به شدت ترسیده بود و قسم می‌خورد اگر قلبی داشت در این لحظه از شدت آدرنالین و تپش بیش از حد منفجر می‌شد.

تنها پس از آن به اژدها زخمی بنفش رنگ و زیبا نگاه کرد که در سطح وارلرد قرار داشت و او با دیدن نژاد اژدهای رعد مرگ سرش را بر روی زمین گذاشت و دو تخم دیگر را در آغوش گرفت؛ گویی خودش مادر آن‌ها بود.

……

ساعاتی گذشته بود و ساحره ها در پذیرایی نشسته بودند و هازارد را که کاملا آسیب دیدگی اش قابل مشاهده بود را تماشا می‌کردند، سوختگی در تمام استخوان های او رخنه کرده و همینطور شکستگی و ترک های متعدد ظاهر شاهانه او را خراب کرده بود. هژنا حتی به وسال پرسیدن فکر هم را نمی‌کرد زیرا می‌دید که هاله اطراف هازارد به هیچ وجه مناسب صحبت نیست. پس از گذشت دقایقی غذای بسیار کمتری نسبت به غذای قبلی بر روی میز ها قرار گرفت و هیچ کدام از ساحره ها جرعت نداشتند چیزی بگویند و به آرامی غذای خود را خوردند. هازارد که در مقابل همه آنها ایستاده بود سر صحبت را باز کرد:

«نزدیک ترین مکانی که جمعیت بالایی داره و دفاع ضعیفی داره کجاست؟»

هژنا و دیگران فقط به یکدیگر نگاه کردند و سپس هژنا جرعت کرد تا سوالی بپرسد:

«می‌تونم بدونم برای چی؟»

هازارد عصبانی شد ولی ترجیح داد تا توضیح دهد:

«قهرمان ها یا همون انجمن ماجراجویانی که می‌گین دنبال اونام. کجا تعداد زیادی از اونا هستن؟»

هژنا با شنیدن آن کمی با لوسی صحبت کرد سپس جواب خودش را داد:

«توی سولار از همه در نزدیکی بیشتر بوده ولی ماه پیش با خبر شدیم که همه شون از بین رفتن.»

نگاهش به هازارد به گونه ای بود که گویا حال می‌دانست توسط چه کسی از بین رفته‌اند و سپس ادامه داد:

«نزدیک ترین شهر دیگه برجهای ابسیدین در جنوب تحت فرمان کنت مکسیمانه و در شمال شرقی شهر دروازه های جهان که تجاری محسوب میشه و انجمن هایی از چند ماه پیش با عناوین تجاری بدون هیچ پیش زمینه ای ظاهر شدن که با اطلاعات فعلی که در اختیارم گذاشتید فکر می‌کنم باید انجمن های قهرمانان باشن که پوشش تجاری دارن.»

هازارد کمی فکر کرد، او با دیدن نبرد دو فرمانده دو جناح کمی اعتماد به نفس بدست آورده بود ولی با ورود به آبیس متوجه شد که او هنوز در حد وسط نیز نبود.

«شهر تجاری بهتر به نظر میاد.»

هژنا نیز سری تکان داد. شهر تجاری دروازه های جهان مکانی بود که تاجران زیادی اجناس غربی را با شرقی و شرقی را با غربی معاوضه و خرید و فروش می‌کردند، گاهی نیز افراد در آنجا شاهد تجارت اجناس تاریکی و یا زمستانی شمال بودند که باعث شده بود شهری تجاری مهم در جنوب امپراتوری باشد. از سمتی شهر های تاریکی اکثرا قلعه های مستحکم بودند و تجارت کمی در هر قلعه رخ می‌داد؛ دلیل آن هیولاهای پراکنده در تمام سرزمین بود که راه را برای تجارت سخت کرده بود و فقط کاروان های نظامی می‌توانستند مکانی امن برای تاجرها باشد که هزینه هایش نیز سرسام آور بود .

هازارد پس از آن منتظر ماند تا ساحران غذای خود را تمام کنند و مدتی درباره شهر تجاری دروازه های جهان با هژنا صحبت کرد و سپس به اتاقش در بالاترین طبقه قلعه بازگشت. اژدهای کوچک را دید که در محاصره و آغوش مادیان ها و در خوابی آرام بود/ اژدهای رعد مرگۀ اژدهایی با اندام تیز و کوچک بود و هیچ حس چاق بودنی با نگاه به آن تلقین نمی‌شد. هازارد پس از آن به دو تخم اژدهای بنفش دیگر نگاه کرد که در آغوش دیگر مادیان ها بود. با لمس آن به سرعت توانست زندگی پر جنب و جوش داخل آنها را باری دیگر احساس کند و برای آنکه این دو تخم باز شوند و زمانی مانند والدینشان به رتبه حماسه ای برسند لحظه شماری می‌کرد.

کتاب‌های تصادفی