فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 32

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

زمان کمی گذشته بود. تقریبا دو ساعت بعد در کنار محراب به هوش آمد و متوجه شد دو قهرمان در اطراف او بودند و مانای زیادی از خود را به او انتقال داده و منتظر او برای بیدار شدن بودند.

پس از آن نگاهی به هر دو انداخت و بلند شد و در همان حال آن دو که ارتفاع سه متری داشتند در برابر او زانو زدند.

پس از آن او می‌دانست که آن‌ها او را به عنوان ارباب خود قبول کرده بودند که به معنی آن بود او به هدف خود رسیده بود و به سختی به اطلاعاتی که از طریق چشم خدای مرگ بدست آمده در حافظه خود نگاه می‌کرد.

مقدار اطلاعات بسیار زیاد بود و او توانایی پردازش آن را نداشت و برای مدتی تصمیم گرفت بی‌خیال آن شود و به قهرمان‌ها رسیدگی کند.

«از اونجایی که من رو قبول کردید ازتون می‌خوام تا همراه با شوالیه‌ها و کمانداران نخبه در مناطق اطراف به دنبال دخمه‌ها، لانه‌هاو معادن بگردید و اگر از خطری آگاه شدید که توان آسیب رساندن به شما رو داشت سریعا عقب نشینی کنید و برگردید.»

دو قهرمان به نشانه تأیید سر خود را تکان دادند و با اشاره هازارد از سالن خارج شدند. در حالی که هازارد آماده احضار بزرگی بود.

تنها پس از گذشت یک ساعت او ارتش خود را که به نظر او نیاز شدیدی به تراز بندی مناسب داشت مدیریت و سکه های خودش را فدای آن کر .

[700,000 واحد آندد شیطانی عادی ، 100,000 آندد شیطانی کماندار ،100,000 آندد شیطانی شمشیرزن ، 10,000 واحد شمشیرزن نخبه ، 10,000 واحد کماندار نخبه ، 1,000 واحد جادوگر آندد شیطانی ، 100 غول آندد شیطانی ، 1,000 شوالیه آندد شیطانی ، 100 لیچ شیطانی ، 1 اژدهای شیطانی آندد ، 100 ژنرال آندد شیطانی ، 1 آرک لیچ شیطانی ، 1 شوالیه بزرگ آندد شیطانی ، 2قهرمان آندد شیطانی ، 400 غول آندد ، 9,000 سگ جهنمی آندد و 50 سگ جهنمی بزرگ آندد و 1 سگ جهنمی غول آسا آندد به همراه سگ جهنمی بزرگ ، 30 مادیان ، 6 سیلکوپ مرگ ، سه نوزاد اژدهای رعد مرگ ، هزار چشم مرگ]

هازارد پس از رند کردن تعداد واحدهای خود نگاهی به موجودی خود کرد و از آنکه هنوز 24,200,000 سکه موجودی باقیمانده داشت احساس کرد که هنوز می‌تواند تعداد بیشتری احضار کند و از آنجایی که کارگران بیشتری برای معدن ابسیدین نیاز داشت 1,300,000 آندد شیطانی عادی دیگر را برای کار در معدن و پوشش ساخت و ساز در مناطق تحت قلمرو او که می‌خواست آن را افزایش دهد احضار کرد.

با کسری آن 17,700,000 سکه طلا باقیمانده بود و او نمی‌دانست چه احضار و یا چه خریدی انجام بدهد. از نظر او برای کار در معادن و ساخت و ساز آنددهای معمولی به دلیل آنکه به ذهن او متصل بودند و او با مهارت استاد ساخت و ساز A به آن‌ها دستور می‌داد می‌توانستند سازه های مناسبی از قبیل خانه و دیوارها به همراه برج ها و مستحکم کردن معادن را انجام بدهند. دیگر مزیت آن‌ها این بود که نیاز به استراحت و غذا نداشتند و این باعث شده بود او از خرید کمپ موجوداتی که در ساخت و ساز مهارت داشتند نجات پیدا کند.

پس از کمی تفکر او تصمیم گرفت لباس مناسبی برای خودش بخرد زیرا که او احساس می‌کرد پوشیدن ردای یک لیچ شیطانی برای او مناسب نیست و به دنبال خرید یک ردای مناسب برای خود بود ولی پس از گذشت ساعتی یافت که ردای مناسب تری از لیچ خود پیدا نخواهد کرد و پس از آن فقط توانست ارتقای ساختمان را برای تمام برج های ارواح انتقام جو بخرد که با تقویت آن‌ها و مصالح به اضافه برج چشم آتشین سطح دو که به سه رسیده بود و حال تا صد کیلومتری را شناسایی می‌کرد و برج های ارواح که به صد متر ارتفاع می‌رسیدند و تعداد ارواح هر کدام ده برابر شده بود و محدوده ده کیلومتری را پوشش می‌دادند با رضایت به خزانه خالی خود نگاه کرد.

احساس سبک بودن او را فرا گرفته بود و احساس می‌کرد که وزنه ای سنگین به وزن تقریبی بیست میلیون سکه طلا از دوش او کاسته شده بود، ولی پس از آن نگاهش به پیام ها افتاد و چیزی را مشاهده کرد که هیچ وقت انتظار نداشت ببیند. وحشت به او هشدار داده بود که قلمرواش تحت حمله واقع شده و شاید به کمک او نیاز پیدا کند.

هازارد با دیدن آنکه تولید کننده جواهر مرگ او در خطر بود آژیر خطر در ذهنش به صدا در آمد. در تجارت پادشاهان شیاطین هیچ کدام مانند وحشت با او تجارت صادقانه ای انجام نداده بودند و حتی وحشت به او قبلا پیشنهاد داده بود اگر می‌خواد مختصات مکانی یکدیگر را داشته باشند و به یکدیگر کمک های نظامی نیز انجام دهند، ولی هازارد این موضوع را رد کرد زیرا وحشت نیز به سطح شش رسیده بود و او آن را در بیشتر از ده کانال دیده بود که نشان می‌داد او نیز به سطح 6 رسیده و به کانال های بیشتری دسترسی دارد. هازارد با دیدن پیام او به سرعت جواب او را داد:

«در صورت لزوم بهت کمک می‌کنم."

«ازت ممنونم در واقع چهار پادشاه شیطان سطح پنج هم به کمک من میان ولی یک سطح شش مثل تو می‌تونه پشتوانه خوبی باشه.»

هازارد کاملا شل شد.

«پس تو هم فهمیدی؟»

«ضایعه، جفتمون تو بیشتر از ده تا کانال داریم تجارت می‌کنیم و از اونجایی که مثل دونه ارزن داری سنگ مهارت می‌فروشی فکر کنم تو مرز بین سرزمین های زمستانی و امپراتوری داری از جنگ های لنسلات سواستفاده می‌نی و شهرهای امپراتوری رو غارت می‌کنی نه؟»

«هیچ کدوم از اینایی که میگی رو نمی‌دونم.»

البته هازارد دروغ می‌گفت زیرا که قبلا هژنا از روابط بد امپراتوری و دوک بزرگ لنسلات که به جنگ با نیروهای سرزمین های یخ و زمستان شمال فرستاده شده، آگاه بود.

«پس توی سواحل غربی یا قاره دیگه ای باید باشی خب ولش کن من تا یک ساعت دیگه بهت خبر میدم نیاز به کمکت دارم یا نه اگر دیدم واقعا نیاز به کمکت دارم در ازای کمکت ده هزار جواهر مرگ بهت میدم.»

«کم نیست؟»

«گدا. کسایی که به قلمرو من دارن حمله می‌کنن خودشون یه پا بانک طلا متحرکن.»

هازارد که بهانه او را معقولانه دانست یک شرط دیگر اضافه کرد:

«ده تا روح سطح پنج هم باید بهم بدی.»

هازارد پس از درج پیامش کمی استرس این را داشت که وحشت قبول می‌کند یا نه زیرا روح سطح پنج در بازار شیاطین پیدا نمی‌شد و همینطور او به آن برای احضار نیروهای سطح بالای خود نیاز داشت. بعد از آن دقیقه ای منتظر بود تا آنکه جواب او آمد:

«ده تا روح سطح پنج بهت میدم ولی سنگ جواهری در کار نیست.»

هازارد احساس کرد که سنگ جواهر مرگ را باز هم می‌تواند بگیرد و وحشت فقط کمی می‌خواهد معامله را سبک‌تر انجام دهد.

«نه من جواهر مرگ رو باز هم می‌خوام.»

«عنت بهت. باشه!»

کاسه چشمان هازارد شروع به آتش گرفتن در مانای سیاه کرد و با عجله از قلعه بیرون آمد و احضار آبیس را فعال کرد زیرا زمان او به شدت کم بود و او نیاز داشت تا موجودی توانا را به عنوان پشتوانه خود ببرد، البته از گوشه دید خود دو قهرمان خودش را دید و در حالی که احضار مانای خودش را عظیم و بزرگ تا جایی که می‌توانست و تنها یک عدد قرار داد بر سر قهرمان ها داد زد:

«وایستین دوتاتون، قراره جای دیگه ای بریم!»

بعد از آن با وجود آنکه احساس کرد موجود غول آسایی که باید حداقل صد متر و شاید تا دویست متر ارتفاع می‌داشت به بیرون نیامد شروع به لعنت گفتن کرد و به داخل پورتال پرید.

پس از دیدن رعد و برق های آبیس به سرعت سپرهای عناصر مختلف را در اطراف خودش قرار داد و با کمی آسیب در سمت دیگر کویر پر از آتش و خون آبیس ظاهر شد و بهموث عظیم الجثه موجودی شبیه به میش را دید که صد متر ارتفاع داشت و طول آن به چهار صد متر می‌رسید ولی آن به شدت تحت ضرب و شتم بود که باعث شد به عامل آن نگاه کند ولی مانند قبل او از دیدن آن نگران و ترسیده نبود زیرا احضار او در حال ضرب و شتم بهموث آبیس بود. موجودی که مانند غول ها بود با ارتفاع سیصد متر که بدنش از جمجمه های غول آسا تشکیل شده و هشت دست بزرگ که هر کدام چکشی عظیم و سیاه در دست داشتند بهموث را با هشت ضربه متوالی به طور کاملی بر روی زمین صاف کرد و استخوان هایش را به طور کامل پودر کرد. سپس بعد از آن به رشته مانای متصل خود و هازارد نگاه کرد و به سمت هازارد برگشت. هازارد که دید بهموث به طور کامل خورد شده آهی از روی بیچارگی کشید و او را که دیگر جان نداشت در انبار خود ذخیره کرد و موجود غول آسا را مشاهده کرد که از غیب شدن شکارش به شدت عصبانی شده بود و به سینه خودش می‌کوبید و به هازارد غرش می‌کرد. هازارد در لحظه متوجه آن شد که هشت چکش بزرگ در حال کوبیدن به سمت او است و او که آمادگی اش را نداشت و سطح موجود را بالاتر از خودش دید به پورتال بازگشت.

هیثار و فاراعوس که در مقابل پورتال منتظر بودند هازارد را دیدند که به آرامی از پورتال به بیرون می‌آید.

«این باید پورتال به آبیس باشه. چی احضار کردی؟»

هازارد نگاهش را به سمت هیثار برگرداند.

«پورتال احضار منو به سمت موجودی قوی تر از خودم برد و از اونجایی که مرده بود و تونستم کمی ذهنشو بخونم هیچ تمایلی به اطاعت به من نداشت ولی از اونجا غارت خودمو بر گردونم.»

با گفتن آن هازارد از فضای کنار خودش جنازه بهموث عظیم را به کناری انداخت.

«استخوان هاش خورد شده و نمی‌شه رستاخیز روش انجام داد ولی مطمئنا میشه ازش به خوبی استفاده کرد. این اولین جسد هیولایی که توی سطح حماسه‌ای بدست آوردم.»

هیثار به بهموث آبیس نزدیک شد و دست خودش را بر روی پوست بنفش و سخت آن گذاشت.

«این رو خودت نکشتی، اون احضار کشتش نه؟»

هازارد سری تکان داد و پس از آن به سمت پورتال عظیمی رفت که قبلا ساخته بود.

«دو نفرتون از اونجایی که قابلیت رشد و ارتقا دارید دنبالم بیاید. شاید از این جنگ سود خوبی بدست بیاریم.»

هیثار نگاهی نامطمئن به فاراعوس انداخت ولی او به سختی صحبت می‌کرد و بدون آنکه چیزی بگوید هازارد را دنبال کرد.

این در حالی بود که هژنا از چادر بزرگ بیرون آمده بود و هازارد را دید که دروازه عظیم را فعال کرده و در حال پا گذاشتن در آن به همراه دو موجود سطح وارلرد بود که کل بدن او را لرزاند و میل او را از کنجکاوی بر طرف کرد و به داخل چادر برگشت در حالی که هازارد با دیدن پیامی از وحشت عبور از دیواره مانا در داخل دروازه به همراه دو قهرمان آندد ناپدید شد.

کتاب‌های تصادفی