فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 33

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قلعه‌ای سنگی که باد های تند و سرد شمال بر آن خود را می‌کرد استوار مانده و با قدرت در برابر آن مقاومت می‌کرد. در داخل قلعه نیز زنی وجود داشت که مانند قلعه خود سرسخت بود. این زن مو بور چشم نیلی، الف یخی با پوست آبی آسمانی و در کنار میزی که فرماندهان او بودند در حال شنیدن جزئیات نبردی بود که سربازانش در چند کیلومتری از این مکان جنگ خونینی را ادامه می‌دادند. او که خود زره جنگی اش را پوشیده بود کلاهی با دو پر فلزی از کنار کلاهخودش به بیرون میزد آماده آن بود که در زمان مناسب به میدان جنگ بپیوندد ولی فرماندهانش او را از این کار بازداشتند، چرا که حریف آن‌ها هر فرمانده انگشت نمای آن‌ها را با ترفندهای عجیبی می‌کشت و باعث شده بود که آن‌ها از ترس مرگ از فاصله دوری به نیروهای خود دستور بدهند و تا زمانی که فرمانده دشمن را پیدا نکرده بودند از جانب خود حرکتی نکنند.

"مارکینز الگوتا سیو آلتز" زنی شجاع و در دستور شوالیه‌های زمستان به نام والکری ها بود و هر لحظه که به سخنان پرچمداران خودش گوش می‌کرد و از تلفات در میدان جنگ آگاه می‌شد تحملش تمام شد و بر روی میز کوبید که با برخورد دستکش فلزی زره تمام تنه او میز سخت و آهنی را در همان ضربه خم کرد.

«اگر اون شیطان زیرزمینی بتونه با هر ترفندی منو از پا در بیاره پس منتظر موندن هم فایده نداره! یک میلیون سرباز اون پایین دارن تا پای مرگ می‌جنگن و ما فرمانده های اونا که طبق آیین قسم خوردیم از جونشون دفاع کنیم اینجا نشستیم! هر لحظه دیگه ای که اینجا بمونیم مطمئنا صدها زندگی دیگه از بین خواهد رفت و صدها خانواده داغدار خواهند شد!»

کنت‌ها و ویسکنت‌های زیر رده او فقط می‌توانستند از زیر نگاه خشمگین او سر خود را پایین بیاندازند؛ اکثر آن‌ها شوالیه‌ها و جادوگران الف های یخی بودند و مارکینز آن‌ها نیز فردی بود که بر کل این نژاد زیر نظر دیتریش پادشاه قلمرو شمال و زمستان فرمان می‌داد.

«می‌خوام تمام پرچمدارانم در نزدیکی غاری که این شیطان پس فطرت نفرین کرده و تمام روستاهای مردمان غیرنظامی رو سلاخی کرده جمع بشن! باشد که روح او در سرمای انتقام ما یخ بزند!»

«شمال پیروز!»

پرچمدارانش پس از سلام خود از سالن مجلل قلعه او خارج شدند و خود او به تراس قلعه‌اش رفت و با بینایی خود صف عظیم نیروهایش را دید که تا پنجاه کیلومتری نزدیک به غار صف کشیده و کمپ های خود را بنا کرده بودند و هر لحظه تعداد بیشتری وارد و تعدادی جنازه از ورودی غار خاج می‌شد.

«قلب تو را در یخ نگه خواهم داشت و تا ابد روحت را در آن زندانی خواهم کرد، نفرین ابدیت الف های یخی را از آن تو خواهم کرد !»

یک هفته از نبرد آنها گذشته بود و تا به الان او دیگر نمی‌توانست صدای گریه و ناله ی خانواده کشته شدگان در شهر زیر قلعه خود آن هم زمانی که آنها برای منافع او می‌جنگیدند و خود او در قلعه بود بپذیرد.

ساعتی گذشته بود و حال مارکینز در زیرزمین بود و از وجود چنین گرمای زیادی به دلیل مذاب های اطرافش احساس بدی داشت ولی چنین موضوعاتی باعث خم به ابرو آوردن آن نمی‌شد. پس از نزدیک شدن به نبرد و شنیدن فریادها او سریعا به جلو پرید و تمام پرچمداران پشت خودش را مجبور به تکرار حرکت او کرد. با ورود او و چندین سطح وارلرد که خود نیز وارلرد سطح 5 بود دیوهای انسان‌نمای غول پیکر سرخ با زره و تبرهای عظیم و جنگی خود که در سطح نخبه و لرد بودند مانند کاغذ با وجود زره های آهنی سنگین شان بریده شدند و به داخل لانه و عمق قلمرو خود عقب‌نشینی کردند. الگوتا با رضایت از عمل خود و پرچمدارانش در هر ثانیه و با هر حرکت شمشیر ساخته شده از یخ های فشرده دریاچه مقدس شمال راه خود را به درون انبوه دیوها باز و خون بنفش و گاهی سیاه آن‌ها را در هر سمتی پخش می‌کرد. با فشار او و همراهانش محدوده زیرزمینی رو به روی آن‌هاجز اجساد دیوها پذیرای چیز دیگری نبود البته تا آنجا که احساس کرد ضربه ای شدید به سر او برخورد کرده و خون از بینی او و گوش‌هایش خارج می‌شد.

او هر چه هم که تلاش می‌کرد به غیر از اینکه متوجه این شود که مورد حمله ذهنی قرار گرفته چیز دیگری به ذهنش می‌رسید. با این حال در همان زمان ارتش ترکیبی در برابر او از تونل‌های دیگری ظاهر شد و در برابر او در دشت زیرزمینی ظاهر شد. با بودن در زیرزمین فضا تاریک بود ولی جادوگران او افسون‌های نور را اجرا کرده بودند تا بتوانند محیط را مانند روز بررسی کنند.

وحشت که دیوی با ارتفاع ده متر بود و دو بال عظیم خفاش مانند سرخ که همرنگ بدنش بود از پشتش بیرون زده بود با هیکل عضلانی و عظیم خود با دندان‌های نیش که از کلاهخودش بیرون زده و زره سنگینش که نقش های شیطانی داشت ، چکشی به طول هفت متر در دست داشت با وزنی که حداقل برابر با ده تن می‌شد را به زمین کوبید که باعث لرزش خفیف آن شد.

الگوتا با دیدن سطح حریف که خودش را در سطح وارلرد رتبه 7 نشان می‌داد عرق سردی از پیشانی‌اش جاری شد. موجود رو به روی او در یک قدمی سطح حماسی قرار داشت و از آنجایی که از نژاد شیاطین غوغا بود مطمئنا در طی نبرد با تقویت مهارت هایش به سطح حماسی می رسید. با این حال با صدای یک کنت خودش که ظاهر مشابه او را داشت از حالت ترس و خیره شدن به دیو بیرون آمد.

«مارکینز الگوتا، در اینجا ما یازده سطح وارلرد نجیب داریم و دوقلوها هم هستن با برتری سیزده به یک شکست اون دور از منطق نیست!»

الگوتا نگاهش را به او برگرداند؛ کنت الکسیا فردی که به شدت به او کمک کرده بود ولی با این حال رفتارش طی چند ماه پیش مشکوک شده بود و مانند قبل خود نبود. الگوتا با این حال با نظر او موافق بود آن‌ها سیزده سطح وارلرد داشتند و رتبه آن‌ها کمی پایین تر بود ولی اگر قرار بود که شیطان غوغا وارد سطح حماسه ای شود دردسر واقعی برای آن‌ها آن موقع به وجود می‌آمد.

الگوتا پس از تکان دادن سر خود ارتشش را منظم کرد و دستوراتش را فریاد زد در حالی که دید شیطان رو به روی او نیز در حال همین کار است و ارتش هر دو جناح که پس از پنج دقیقه به سرعت در جای خود قرار گرفتند به چشمان یکدیگر در فاصله یک کیلومتری نگاه می‌کردند. وحشت در آن سمت از ورود دشمنانش که حفاری‌های او برای ساخت ساختمان‌های جدید آهنگری را خراب کرده و هزاران نفر از افرادش را کشته بودند شروع به غرش کرد:

«سربازان شیطان، جنگ برای ما تفریحی بیش نیست و حریف ما جز حیوانات گوش دراز یخی چیزی بیش نیستند!»

چکشش را تاب داد:

«آن‌ها خرگوش‌های زمستانی هستند که تونلی اشتباه را برای زاد و ولد خود انتخاب کرده‌اند و به خانه ما آمده‌اند!»

«به آن‌ها بیاموزید که ورود به لانه شیاطین با پای خودشان بوده ولی خروج آن‌ها در چنگال ماست!»

شیاطین شروع به هلهله و خنده کردند و سلاح‌های خودشان را به زمین می‌کوبیدند. وحشت چهره راضی داشت زیرا افرادش را بسیار خوب می‌شناخت. جز چندین شیطان نجیب ردیف شش که احضار کرده و به غرور و افتخار اهمیت می‌دادند. این شیاطین صرفا موجوداتی بودند که برای خون می‌جنگیدند و تمسخر کردن حریفشان به جای افتخار برایشان روحیه بیشتری به وجود می‌آورد.

با تمام شدن صحبت خودش الگوتا نیز فهمید روحیه سربازانش با شنیدن خنده های شیاطین و فریادهای آن‌ها در حال کاهش است ولی حتی فرصت سخن گفتن به او داده نشد و شیاطینی غول آسا به سرعت پرواز کردند و بر روی ارتش او خودشان را انداختند و با چرخش چکش ها و تبرها الف های یخی را مانند علف هرز درو می‌کردند گویا هر کدام مانند دروگر مرگ ظاهر شده بودند و جان سربازان را دسته جمعی می‌گرفتند. او از نظر تعداد 5 به 1 برتری داشت با این حال متوجه اختلاف شدید قدرت سربازانش شده بود ولی ارتش پیاده نظام شیاطین نیز در حال هجوم آوردن و پرتاب جادوهای خود بودند در حالی که پرچمداران او صف ارتش را حفظ می‌کردند و فرماندگان سطح بالا به سراغ دیوهای غول آسا پرنده می‌رفتند.

میدان جنگ پر از هرج و مرج شده بود و خون در هر سمت ریخته می‌شد تا آنجا که سربازان الف یخی پس از ده دقیقه تا مچ پایشان خون های رنگارنگ بالا آمده بود و الگوتا نیز همراه با کنت های خود با پادشاه شیطان مبارزه می‌کردند. چکش وحشت در حالی که در آسمان تاب می‌خورد. به سمت هر رتبه وارلرد می‌رفت او را به پرواز می‌فرستاد در حالی که پس از آن ده ها الف یخی پس از فرود چکش بر روی زمین جان خودشان را از دست می‌دادند. الگوتا با دیدن آنکه در دقایق گذشته در تنگنا بود و ارتش او که در حال پراکنده شدن بودند فریادی کشید و مهارتی که ارث خانوادگی او بود را فعال کرد.

وحشت با شنیدن فریاد جادویی رویش را به سمت آن برگرداند و از موج جادویی پس از آن متحیر شد. فریاد او مهارتی به نام "فریاد والکری" نجیب بود و او که والکری معمولی نبود زیرا این فقط افزایش واحدها را برای نیروهای خودی در بر نداشت چرا که با آن ارواح الف های یخی قبل از استراحت خود در والهالا از اجساد خود بالا آمده و با پنجه و دندان‌های خود شروع به پاره کردن دیوهای آتشین کردند.

وحشت نمی‌توانست آن را به راحتی باور کند. ارتش او که دقایقی پیش به سرعت در حال پیش روی بود حال عقب رانده می‌شد و الف های یخی که روحیه خودشان را به دست آورده بودند با شمشیرها، کمان ها و جادوهای خود با دیدن روح همرزمانشان که برای آخرین بار دوش به دوش آنان می‌جنگیدند با فریادهای جنگی وارد مبارزه ای تا پای مرگ می‌شدند.

وحشت پس از آن چکش خود را تاب داد تا فرد مسئول را خرد کند ولی ده سطح وارلرد که افزایش دو برابری دریافت کرده بودند او را عقب نگه داشتند و اجازه دادند تا الگوتا به سرعت به عقب ارتش برود، ولی در راه برگشت حمله ذهنی دوباره به او برخورد کرد و باعث شد لخته خون بالا بیاورد و به اطراف نگاه کند تا آنکه آن را یافت. کره چشمی که دو بال در هر دو طرف خود داشت با شعاع سه متری با مردمک عمودی سرخ خودش او را نگاه می‌کرد و چندین موجود مانند او نیز از پشت او ظاهر شدند و شروع به نگاه کردن به سمت الف های یخی دیگر کردند که باعث مرگ سریع هر کدام از آن‌ها شدند. الگوتا به سرعت توانست قابلیت نگاه مرگ آن چشم‌های معلق را تشخیص دهد ولی رسیدن به آن‌ها بدون شکست دادن ارتشی از شیاطین غیرممکن بود. تنها با گذشت چندین دقیقه بود که ارتش شیطان به عقب رانده شده بود و وحشت شروع به ترس کرد. در دقایق گذشته چنان آسیب هایی دریافت کرده بود که آن‌ها را می‌توانست مرگبار نامید و فقط به لطف پادشاه شیطان چشم مرگ بود که تا به حال زنده مانده بود. البته پس از آن بود که سه پادشاه شیطان دیگر تحت فرمانش را نیز دید که با تاخیر ظاهر شدند و به کمک او آمدند. پادشاه شیطان خفاش غول آسا که هزاران خفاش را برای کمک آورده بود از تونلی عظیم در سمت جناح شیاطین به بیرون آمد. پشت سر ارتش او پادشاه شیطان خرس غول آسای آبیس بود که سی متر ارتفاع داشت و خرس های شیطانی زیادی با رنگ های سیاه و خونی او را دنبال می‌کردند و به دنبال او گرگینه هایی با پادشاه شیطان فنریر شیطانی ظاهر شدند و شروع به غوغا کردند. وحشت با دیدن آن‌ها لبخند زد و روحیه ارتشش که متزلزل شده بود به یکباره برگشت و شروع به قتل عام الف های یخی کردند. خفاش ها مانند سیل بر روی جادوگران الف یخی می‌ریختند در حالی که خرس ها با جثه عظیم خود صف لژیون پیاده نظام سنگین آن‌ها را می‌شکستند و مانند ماشین کشتار به شیاطین غول آسا پیوسته بودند در حالی که گرگ ها و گرگینه های شیطانی چنان پیاده نظام الف های یخی را قتل عام می‌کردند که فقط ناله و فریادهای آنان میدان را پر کرده بود. در آن زمان الگوتا از شکست خودش مطمئن شده بود و قصد در اعلام عقب نشینی را داشت تا آنکه الکسیا کنت وفادار او دستش را بر روی شانه او گذاشت.

«نیروی کمکی رسید!»

الگوتا نمی‌دانست الکسیا چه می‌گفت. درست بود که او درخواست نیروی کمکی داده بود ولی هیچ جناحی در خواست او را به خاطر جنگ با نیروهای لنسلات در جنوب برای او اعزام نکرده بودند، با این حال شنیدن چنین خبر خوبی باعث شادی در قلبش شد ولی چنین نیرویی در هیچ کجا دیده نمی‌شد و باعث شد تا به درستی آن شک کند تا آنکه در سمت طول غربی فضای زیرزمینی دیواره ی خاکی و سنگی میدان جنگ به طور کلی شروع به لرزش کرد و چندین ناحیه شروع به ریختن کردند. کل میدان جنگ و جناح ها متوقف شده و به تونل های بسیار زیاد نگاه می‌کردند که خاک بیرون زده از آن‌ها راهی برای آن‌های ایجاد کرده و موقعیتی بالاتر از آنها را به خود اختصاصاده بود.

الگوتا ثانیه ای طول کشید تا هاله موجودات در داخل تونل ها را تشخیص دهد و زیر زبانش در حالی که باور نمی‌کرد روزی از خوشحالی نامشان را فریاد بزند برسد:

«دورف ها!»

کتاب‌های تصادفی