قلعه ی شیطان
قسمت: 56
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
«معادن آبسیدین حال متعلق به ماست، آیا نیازی به خرید آبسیدین دارید؟»
لاموراک با دیدن اعتماد به نفس بالای ژنرال بزرگ و همینطور آرامش او در برابر هاله آزاد شده و نگاه مستقیماش بیشتر از قبل او را تحسین کرد.
«آبسیدین منبع خوبی برای اتصال جریان و ذخیره جادو در ساخت آرتیفکتها هستش ولی اگر در نزدیکی انسان باشه باعث خوردگی و بیماری سلولهای زنده میشه...»
ژنرال که ثابت ایستاده بود از آنکه مستقیماً جواب سوالش را دریافت نکرده بود خواستار این شد تا جوابش را بشنود، گویی اهمیتی به تفاوت قدرتها نمیداد.
«اگر نیاز به خرید آبسیدین دارید پادشاه در حال حاضر مشغول هستند ولی هرچه به من بگویید گویی به او گفتید و اختیار تام از ایشان در دستان من است.»
با آن لاموراک ژنرال آندد زن روبرویش را مهمتر از آنچه فکر میکرد سنجید.
«اگر قیمت معقول باشد چرا که نه؟ حتی میتوانیم با داشتن ارتباط تجاری، رابطه دوستانهای با یکدیگر داشته باشیم!»
کارتهای سیا*سی در حال چیدن بر روی میز بود و هر تاس معانی و استراتژیهای مختلفی در پشت خود داشت.
«میخواهید که با ارتش خود ما را از جنگ بترسانید و با دریافت معامله پرسودی پیروز به سرزمینهای خود برگردید؟»
البته ژنرال آرزو داشت چنین بگوید ولی جلوی خود را گرفت زیرا شایعه وجود داشتن الیزابت باثوری اوج سطح حماسهای توسط هازارد به او گفته شده بود و با وجود پیرمرد سطح حماسهای و جنگ در جنوب او شکی نداشت که با در گرفتن جنگ در شمال و شایعه بلوف شده که هیچ پشتیبانی از آن وجود نداشت شکست حتمی خواهد بود، با اینحال کسی در این بین طاقت نیاورد تا مکالمه بدون تنش دوک و ژنرال، رهبر ساحرهها و مرلین را ببیند.
«دوک این موجودات شیطانی از اعماق آبیس برای نابودی و بلعیدن این دنیا فراخوانده شدهاند! در جنوب به آنها توسط ارتش متحد تاریکی حمله شده و هیچ راهی وجود ندارد تا بتوانند در برابر ما مقاومت کنند! با آنها سازگاری نکنید!»
با آن دوک لاموراک که منتظر جواب از ژنرال آندد بود به عقب برگشت و رهبر انجمن قهرمانان، یکی دیگر از دوستهای قدیمیاش، را دید.
«هنری...»
نام دوست قدیمی ناامیدانه بر زبان لاموراک چرخید، چرا که دوست قدیمیاش همواره مانند او در راه دین قدم بر میداشت و در زمان طلوع خورشید به نیایش خداوند مشغول میشد، با اینحال آن هنری باشکوه سابق و صالح یکسال پیش تغییر کرده و نیایشش قطع شد، با اولین روز لاموراک شخصا به دنبال او رفت چرا که احتمال داد اتفاق بدی برای او افتاده باشد، ولی با رسیدنش و دیدن یکی از فرماندهان پالادین وارلردش در تخت خانه خود با چندین فا*حشه بر*هنه، گویی برادر خونیاش را از دست داده بود که با ترک کردنش او را از مقامش خلع کرد و از آن پس از شخصیت جدید او که دیگر برادر دینیاش نمیدانست متنفر شده بود.
«رهبر انجمن قهرمانان به شما اخطار میدهم که در حین مکالمه من مداخله نکنید!»
لاموراک از قصد بر نام قهرمان تأکید کرد چرا که میدانست همانطور که قهرمانان به دنبال کشتن پادشاهان شیطان هستند، پادشاهان شیطان نیز قصد قتل قوی برای قهرمانان دارند و با چنین گفتن توانست قهرمانها را جناح سومی در این میدان بکند، سپس آن همانطور شد که حدس زد، با شنیدن نام قهرمان، ژنرال آندد دستش بر شمشیرش محکم شد و آتش چشمانش از زیر کلاهخود درخشید.
«دوک لاموراک بدانید که ما از نبرد نمیترسیم حتی اگر تعدادتان ده برابر باشد! با اینحال حتی اگر شما صلح بخواهید من جنگ را بر قهرمانان موجود در ارتشتان حفظ خواهم کرد!»
با آن دوک لاموراک آهی کشید و با دیدن چهره خندان و بازیگوش پیرمرد در کناری با ساحره لولی و عصای حماسهای چشم گیر در دستانش بدون توجه به بحث با هنری در حال فریاد، جواب داد.
«از آنجایی که شاید بدانید، معدن آبسیدین در زمینهای بیطرف بوده ولی باز هم این تاریکی است که از معدن استفاده میکرده... در طی مدت زمانی که معادن در اختیار ما نبوده و برای جلوگیری از ریخته شدن خون بیهوده و درخواست خون بها برای بندگانی که تا به الان جان خود را در نبردهای پیشین دادهاند پنجاه تن آبسیدین را به عنوان غرامت در طی پنج سال خواستار هستم.»
ژنرال با شنیدن چنین درخواستی و مدت زمان طولانی درخواست که حسن نیت طرف مقابل را نشان میداد با هازارد ارتباط برقرار کرد ولی تنها چیزی که شنید «نجنگ» و «کمک» بود، با آن متوجه شد که در جنوب بحران واقعی در حال رخ دادن است.
«درخواست شما توسط پادشاه مورد قبول گرفته است ولی این رابطه تجاریای نیست که از آن صحبت میکردید.»
با آن لاموراک کمی فکر کرد ولی نمیدانست آنددها نیاز به چه چیزی داشتند تا آنکه ژنرال صحبت کرد.
«جواهر آتش زیادی در دستان ما است که به دنبال معاملهای با جواهر مرگ یا تاریکی هستیم این چنین معاملهای چطور است؟»
«جواهر مرگ یا تاریکی؟ انباری از آنها توسط کلیسا دفن شده است مطمئنا از فروش آنها به شما خوشحال خواهم شد!»
با آن لاموراک دست خودش را جلو برد و ژنرال پس از خیره شدن برای پنج ثانیه با او دست داد ولی با اینکار فردی عصبانیتر از قبل شد.
«کاغذ بازی_»
لاموراک در میانه حرفش بود که فرد پا به پیش گذاشت آن هم در حالی که به کاردینال مرکزی ستاره همراه گروه اشاره میکرد.
«آیا خداوند شما اجازه میدهد تا با کافرها دست بدهید و انتقام انسانهای کشته شده را فراموش کنید؟»
با آن کاردینال نگاهی به لاموراک کرد و با پوزخندی جواب داد.
«در مکانی که دوک لاموراک کاردینال افتخاری حضور داشته باشند بنده فقط شاهدی بیش نیستم.»
لاموراک پوزخندی زد.
«هنری چگونه میتوانی فراموش کنی...»
«اگر نمیخواهید بجنگید بدانید که قهرمانان مردم خودم را رها نخواهند کرد و انتقام از دست رفتگان را خواهند گرفت!»
ویلیام کاردینال ستاره سپس نگاهش تغییر کرد و از آنجایی که او تنها یکی از مهرههای لاموراک بود به او چشم دوخت چرا که اگر چنین بندهایی توسط اعضای گروهشان به عقب بر میگشت و لاموراک کاری نمیکرد مطمئنا عاقبت خوشی در پیش نداشت.
«آه هنری تو واقعا...»
با آن لاموراک به سمت ژنرال بازگشت.
«ژنرال آندد بینام فاتح جنگ آبسیدین من تو را به دوئلی مقدس با قدرت برابر به عنوان نماینده ارتش خود به چالش میکشم!»
با آن ژنرال اگر توان لبخند زدن داشت اینکار را انجام میداد ولی بدون وجود ماهیچه کافی غیر ممکن بود، با اینحال او میدانست که چه چیزی در ذهن لاموراک در حال رخ دادن است و شمشیرش را کشید.
«دوک لاموراک این پالادین فراموش شده دوئل مقدس با شما را به عنوان نماینده ارتش خود میپذیرم!»
_
البته در جنوب اتفاقهای دیگری در حال رخ دادن بود و هازارد دعا میکرد تا شاید حریفانش به مانند لاموراک افرادی صلح طلب باشند، ولی با رسیدن به مکانی که پر از حفرههای انفجار بود و خون و استخوان در هر مکانی پرتاب شده و ارتش بیشماری در حال محاصره دو نفر بودند، متوجه شد که وضعیت بسیار وخیمتر از آن است که فکر میکرد.
_
«سی دقیقه قبل»
پادشاه مرگ با دیدن هازارد که در حال گریختن بود نگاهی به وارلردها در کنار خودش کرد، در این بین کنت مکسیمان با نیزهاش در حالی که قسمتی از زرهاش شکسته بود در کنار او ایستاده و با اختلاف شدید قد شروع به صحبت کرد.
«پادشاه من با رسیدن شاهزادگان میدانم که این پایان واقعی من خواهد بود ولی بدانید که در همین زمان کوتاه متوجه اشتباهات بسیاری در زندگیم شدم و از شما برای راهنماییهای خود بسیار سپاسگزارم.»
پادشاه مرگ در حالی که ارتشش زوزه میکشیدند نگاهی به کنت و دیگر وارلردها کرد که اکثرا اشراف جناح تاریکی بودند.
«بدانید فرزندان من که مرگ برای ما افتخار خواهد بود، چرا که با جنگ تا آخرین نفس با آنکه شاید حال نفسی نداشته باشیم میتوانیم جان بیگناهان بسیاری را نجات دهیم، برای ما کسانی که در قبال دیگران مسئولیت داریم مرگ در جنگ مسیری به آرامش و آسودگی و جاودانگی نام ماست!»
با آن وارلردها و حتی اربابان به او چشم دوختند و با دانستن آنکه شاید این آخرین لحظات خدمت آنان به پادشاه خود بود این مکسیمان اولین نفر بود که در خود شکست.
«پادشاه من اگر جانی دیگر به من داده شود این من خواهم بود که تا آخرت شمشیر تو خواهم شد!»
با آن دیگر اشرافی در خود شکست.
«مولای من در هر کجا باشم! در هر کجا باشی! سپر تو در برابر دشمنانت تو را رها نخواهد کرد!»
«پادشاه والا بدان که زرهت بعد تو نخواهد مرد! بدان که حافظ جانت جانش را برای تو تا ابد خواهد داد!»
«پادشاه من حتی با آنکه یک روز از خدمت من به شما میگذرد! ولی با اشتراک احساس شما و اهدافتان مرا از گمراهی نجات و مرا به مسیر حقیقی سوق دادید، اگر چیزی در این زندگی باشد که از آن شرم داشته باشم نداشتن زمان بیشتر برای خدمت به شماست!»
با آن و ادامه دیگر وارلردها و اربابان که حسن نیت خود را به پادشاه خود اعلام کردند، پادشاه مرگ نگاهش را به ارتش روبرویش دوخت.
«ملاقات با شما نیز برای من افتخاری است که تا روحم نابود نشود فراموش نخواهم کرد.»
سپس در همان زمان بود که پادشاه مرگ اولین قدم به جلوی خودش را برداشت و باعث خلق نام ارتشی شد که باردها در میخانهها و معلمان تاریخ در آکادمیها به عنوان ارتش ارواح گریان از آن تا قرنها یاد میکردند.
کتابهای تصادفی


