فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 62

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

داخل سالن پایتخت امپراتوری صد‌ها نجیب زاده جمع شده چرا که وضعیت اضطراری پیش آمده و تمام قلمرو آن‌ها در خطر بود، با این حال لاموراک در کناری به دیوار تکیه داده بود و برادرانش، دوک آگلواله دو گالیس و دوک پرسیوال به همراه مارکینز تور هر سه کنار او ایستاده بودند، در حالی که از جام شراب خود کمی می‌نوشیدند.

«لاموراک... با وجود آنکه از جنگی با چنین ابعادی پیشگیری کردی تمام جنوب از تو سپاسگزارند با این حال خودت می‌دانی که آن حرا*مزاده‌ها ساکت نمی‌نشینند و شاید با حرکت احمقانه‌ای به دلیل انتقام جویی برای نگهبان امپراتوری جنگی را آغاز کنند که پایان خوشی برای ما نداشته باشد.»

با آن لاموراک سخنان بزرگترین فرد و پیر خاندان پلینور را در ذهنش یادداشت کرد، چرا که پیرمرد هفتاد ساله از او پیرهن‌های بیشتری پاره کرده بود و ارتش آهنین قدرتمندی را داشت که حرف‌هایش را پشتیبانی می‌کردند، او فردی بود که پس از به قدرت رسیدن اجازه آن را به دشمنان خاندانش نداد تا با تجاوز به زمین‌های پلینور ادعای آنان را بکنند با این حال از طرفی پرسیوال، فردی که خدمت به امپراتوری را اولویت اول خود قرار داده بود سخن گفت.

«در چنین مواقع بحرانی تلاش ما باید بر این باشد تا امپراتوری را منسجم و متحد‌تر از همیشه مستحکم نگه داریم و چشم دشمنان را از زمین‌هایمان دور کنیم!»

با آن تور که اهمیت زیادی به سیا*ست‌های مختلف نمی‌داد فقط تنها گزارشی از زمین‌هایش را داد.

«چندین روستای مرزی در حال حاضر پس از اینکه دیگر سکونتی در آن‌ها جریان نداشت توسط نیروهای پادشاه شیطان فتح شده و در حال تبدیل شدن به مقر‌های نظامی هستن.»

نگاه لاموراک با آن جذب شد چرا که در توافقش با ژنرال تخطی از مرز‌ها ممنوع بود ولی با شنیدن آن جام طلایی در دستانش خم شد.

«چنین حرکتی مطمئنا عملی از سوی آنان برای تحریک ماست چرا که طبق توافق، در برابر هر کسی که به آن‌ها حمله کنند آن‌ها خواهند جنگید.... به نظر می‌رسد که با دانستن شرایط ما در حال بازی کردن کارت‌های خود به بهترین نحو هستند.»

حتی اگر لاموراک چنین می‌گفت برادر بزرگتر او آگلواله چنین نظری نداشت.

«به‌عنوان نسل پلینور، وارثین پدرمان مدافع جنوب نباید اجازه آن را بدهیم تا نیروهای شیطانی زمین‌هایمان را قاصب شوند، باید به دنبال راه حلی باشیم.»

پرسیوال نیز با نظر او موافق بود ولی تور در میان آن سخن گفت.

«بهتر است قبل هر تفکری برای روبرو شدن با او بدانید که تعداد زیادی از پادشاهان شیاطین در حال فرستادن نیروهایی به سمت این پادشاه شیطان هستند و تعدادی از پیام رسان‌های شمال نیز در این بین گزارش شده‌اند، از نظر من چندین روستا ارزش آن را ندارد تا سرزمینمان را به خطر بیندازیم.»

با آن گویی اتفاقی که افتاد که سه برادر نمی‌خواستند اتفاق بیافتد و آن هم ورود دوک گاوین و گرت در پشت سر شاه آرتور بود، هر دو پسران شاه فقید لوت بودند و برادر ناتنی موردرد یکی از شاهزادگان تاریکی که به تازگی اخبار مرگش قاره را به خود لرزانده بود.

«ورود شاه آرتور! جلال و شکوه امپراتوری را اعلام می‌نماییم!»

با ورود او نجیب زادگان هر کدام پس از نمایش احترام به سلطنت، در سمتی پشت نماینده خود کنار میز گرد ایستادند.

نماینده خاندان پلینور کسی جز دوک پرسیوال نبود و دیگران در پشت او ایستادند با این حال مشخص نبود چه شده چرا که دوک گاوین و گرت هر دو نشسته بر روی صندلی خود کنار پرسیوال قرار گرفته بودند.

«لاموراک...»

لاموراک به عقب برگشت و چهره نگران برادرش آگلواله را دید فردی که نگاهش همیشه راسخ بود ترسی بی‌امان داشت در حالی که به شاه آرتور نگاه می‌کرد.

شاه آرتور نشسته حالت چهره‌ای عجیب داشت در حالی که نشسته بر بزرگترین صندلی شمشیرش را کشید و مستقیم بر روی میز گذاشت، حرکتی مرسوم به آنکه جلسه‌ای برگزار شده بر پایه چیزی جز جنگ نیست و فقط افرادی که شمشیرهایشان را بر روی میز بگذارند حق حضور را دارند و دیگران باید ترک کنند، با اینکار لاموراک لبخندی زد چرا که نجیب زادگان از جمله دوک‌ها را باور نمی‌کرد که خواستار جنگ باشند، زیرا فردی که اگر بخواهند بر آن جنگ اعلام کنند کاملا مشخص و علنی بود فردی که جنگ با او از نظر او جز نابودی پیامد دیگری به عرصه نخواهد آورد، ولی حرکت بعدی آنان باعث تعجب او شد.

«چطور....؟!»

تمام افراد دور میز به غیر از پرسیوال و غائبین از جمله مرلین به همراه لنسولات و پسرش گالاهاد که غائب بودند شمشیر‌های خود را بر روی میز گذاشتند و نگاه‌ها به سمت خاندان پلینور خیره شد.

پرسیوال که سخنان جدیدی را شنیده بود و با توجه به آنکه خواست تا امپراتوری را در دو جبهه درگیر جنگ نکند سعی کرد تا پیشنهادی بدهد.

«برادران جنگ در دو جبهه به نفع ما نیست بلکه با جنگ در شمال و جنوب امپراتوری تنها سقوط خود را خواهد دید_»

با آن در میانه سخنانش بود که گاوین شمشیرش را از روی میز برداشت و سعی کرد تا سر او را ببرد ولی فردی که او قصد جانش را کرد دوک پرسیوال شکاف دهنده کوهستان بود و با حرکتی سریع به عقب در جلوی نوادگان پلینور ایستاد، با این حال آگلواله او را کنار زد و شمشیر کلیمور خودش را به بیرون کشید و به بالا برد.

«معنی این مزخرفات بزدلانه چیست؟»

او که با چشمانی مراقب نزدیک به پنجاه وارلرد و یک سطح حماسی را زیر نظر داشت متوجه خنده از پشت سرش نشد.

«برادر احمق من!»

آگلواله با احساس سوزش و درد از پشت خودش که سال‌ها از آخرین زخم برداشتنش می‌گذشت خون سرفه کرد چرا که ریه و قلبش از پشت بریده شده و سر شمشیر به راحتی برایش قابل مشاهده بود، با آن برگشت و لاموراک به همراه تور را دید که شمشیرهایشان را به بیرون می‌کشیدند در حالی که پرسیوال با شمشیرش در پشت برادر خود می‌خندید.

«خائن!!»

لاموراک فریاد زد و شمشیرش را به سمت گردن برادرش کشید ولی در میانه راه توسط شمشیری دیگر متوقف شد، صاحب آن شمشیر کسی جز گرت نبود که با دفع آن لاموراک را دور کرد آن هم در حالی که گاوین در جلوی آگلواله ایستاده بود.

«خوشحال باش آگلواله چرا که شاه اجازه تأسیس پادشاهی پلینور را به برادر کوچکترت پرسیوال داده و رویای تو به واقعیت خواهد پیوست!»

آگلواله با آنکه در آخرین لحظات زندگی خود بود و نفسش در حال قطع شدن بود سخنان گاوین را شنید و فریاد زد.

«پرسیوال..... نکن!!!»

لاموراک نیز که در حال رد و بدل ضربات با گرت بود خودش را در چالشی باور نکردنی دید، چرا که گرت ضربات شمشیر او را به راحتی پیش‌بینی می‌کرد و با ضرباتی هدف دار او را به سمت پنجره هل می‌داد گویی می‌خواست که او فرار کند.

«پرسیوال چنین کاری پایان خوبی نخواهد داشت!»

ولی گوش شنوایی نبود چرا که شاه آرتور لبخندی زد و اعلام کرد.

«امپراتوری با اعلام به رسمیت شناختن پادشاهی تازه تأسیس شده پلینور از اعلام جنگ آنان بر پادشاه شیطانی منفور جنوب و شاه خود خوانده کشور تقلبی مرگ حمایت می‌کند!»

با آن شمشیرش را به آسمان کشید در حالی که آگلواله در خون خود و تور بدون سر شده توسط گاوین بر روی زمین افتاده بودند.

«سیل خون به راه خواهد افتاد!!!!»

فریاد او در حالی که به بیرون از پنجره همراه با شکستن شیشه‌های رنگی آن جریان داشت ادامه داشت.

سپس پرسیوال بود که شمشیر خونی‌اش را بالا برد و با برخورد با سر دیگر شمشیر‌ها در مرکز قطره خونی از آن چکه کرد و بر زیر چشم نقاشی فرشته مانند افتاد که در حال آواز خواندن بود.

کتاب‌های تصادفی