فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 63

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

شایعه‌ها به سرعتی در امپراتوری پخش شد که باد را به سخره خود گرفته بود، شایعه‌ای با دامن زدن به آنکه دوک پرسیوال از خاندان پلینور خائنان خانه‌ی خود را کشته و در حال شکار دیگران است، کسانی که با شاه شیطان جنوب همدست شده و نقشه براندازی امپراتوری را طمع کرده و به دنبال مال و ثروت بیشتری بودند، از بین خاندان پلینور مارکینز تور و پسر بزرگ خانواده دوک آگلواله اعدام شده بودند و دوک لاموراک فراری خوانده شده در حالی که مارکینز دریان از خاندان پلینور همراه دوک لنسولات در شمال از امپراتوری دفاع می‌کردند و لنسولات قسم خورده بود که او را تحویل نمی‌دهد مگر بخواهند با او بجنگند چرا که دریان شمشیر لنسولات و به گونه‌ای برادرخوانده او نامیده می‌شد، از سمتی تنها دختر خاندان پلینور دیندران شاهدختی که به زیبایی بسیار خود معروف، داخل برجی در پایتخت زندانی بود و دوک گاوین قاضی انتخاب شده بر این شورش از او برای تحت فشار قرار دادن دیگر اعضای فراری پلینور استفاده می‌کرد، ولی از سمتی دوک پرسیوال از خاندان پلینور قهرمان خوانده شد چرا که خاندان خود را فدای امنیت مردم و امپراتوری کرده و با تشکیل پادشاهی پلینور در جنوب و اعلام جنگ به پادشاه شیطان خود را سپر امپراتوری کرده بود، عملی که برای مردم جنوب باعث ترس و فرار آن‌ها از سرزمین پلینور شد در حالی که مردم مناطق دیگر حسن نیت دوک پرسیوال برای اثبات خود و خاندان جدید پلینور که از او سرچشمه خواهد گرفت به امپراتوری تشویق و از آنکه نیازی نیست خود را درگیر جنگ کنند احساس آرامش می‌کردند.

-----

با این حال در جنوب با سیا*ست تقرییا همسانی که شکل گرفته بود شهر‌ها و قلعه‌ها یکی پس از دیگری توسط سیل مردگان فتح می‌شد.

در جلوی شهری که تا چند ساعت پیش نزدیک به یک میلیون نفر جمعیت داشت، تعدادی که برای شهر‌های تاریکی خیلی بالاتر از میانگین و از اهمیت بالقوه‌ای برخوردار بود، شاه مرگ در خیابان اصلی قدم می‌زد و به سمت قلعه شهر می‌رفت، هنوز تعداد کمی در قلعه مقاومت می‌کردند ولی زمان زیادی برای آن‌ها نمانده بود، چرا که شهر تنها دو وارلرد در اختیار داشت آن هم در حالی که ارتش مردگان با وجود آنکه به سه بخش تقسیم شده بود هر کدام صد‌ها وارلرد را در خود گنجانده بودند و در ارتش مرکزی شاه مرگ رتبه حماسی قرارداشت و شهر ذکر شده هیچ فرصتی برای واکنش مناسب نداشت چرا که در زمان رویت دشمنشان دیگر دیر شده بلکه مکان آن بر روی دیوار‌های بلندی بود که زمانی افسانه‌ها درباره آن گفته می‌شد که چگونه مانع ورود هیولا و دشمنان بسیاری و حافظ شهر شده بود.

ولی با رسیدن پادشاه مرگ به جلوی قلعه که جادوگران آندد در حال بمباران سد جادویی فعال شده آن بودند ولی تنها با رسیدن و با یک برش شمشیر پادشاه مرگ در هم شکست و چهره ترسان مدافعان پشت آن نمایان شد.

«امکان نداره!!»

«مگر مانای سد به کریستال وصل نبود!!!!»

پادشاه مرگ اهمیتی نداد بلکه با برش شمشیر خود دو گرگینه ارباب را دو نیم کرد و به داخل قلعه رفت چرا که چنین سد‌های جادویی را اکثر شهر‌های تاریکی داشتند، سد‌هایی که با کریستال‌های دست ساز از هسته هیولای متولد شده توسط مانا به دست می‌آمدند.

او با دیدن تعداد این کریستال‌های نادر کمی نگران بود چرا که موجودات متولد شده از مانا معمولی نبودند، توانایی جنگی چنین موجوداتی در سطح دیگری بود و وجود تعداد زیادی از این کریستال‌ها خبر از بحرانی می‌داد که پادشاه مرگ را نگران کرده بود.

«اگر طغیان در عمق صورت گیرد و بخواهم با آن‌ها هم بجنگم ده سال نیز برای فتح کافی نخواهد بود.»

طغیان جادو در عمق زمین، طغیانی از هسته سیاره که تولید کننده و منبع مانای آن بود، به مانند زمین لرزه که عمق گاهی برای آزاد سازی انرژی خود پوسته‌ها را می‌لرزاند و جابه‌جا می‌کند، طغیان انرژی هسته سیاره دلیلی جز لبریز شدن حد مانای آن ندارد و هسته برای آنکه منفجر نشود مجبور به آزاد سازی انرژی خود به صورت صعودی است، که در این بین امکان آزاد سازی انبوه وجود دارد، آزاد سازی که هیچ موجود زنده‌ای بر روی سیاره آرزوی آن را ندارد مگر آنکه بتواند بر آن غلبه کند و سود هنگفتی از آن به دست بیاورد، با این حال پادشاه مرگ فردی که می‌توانست آن را دفع کند می‌دانست چنین عملی زمان او را به شدت خواهد دزدید و با آن پنج سال برای شرطی که به او محول شده، کافی نخواهد بود.

«ارتش را به نه قسمت تقسیم کنید و هیچ بازمانده‌ای نگیرید! سریع‌ترین پیشروی را خواستارم!»

با آن ژنرال‌های او تشکیل شده از آندد‌های رتبه وارلرد خم شدند و پس از آن ترک کردند در حالی که پادشاه مرگ با رسیدن به داخل اتاق اصلی قلعه، مکانی که کودک گرگینه کوچکی پشت میز پدرش نشسته بود ایستاد.

«هیولای قاتل! تو پدرم رو کشتی!»

دیدن کودکی او را به یاد کودکان مرده داخل خیابان انداخت ولی چشم او چنین کودکی را همان سرباز گرگینه‌ای می‌دید که در آینده برابر او خواهد ایستاد، چرا که با چنین نفرتی او به دشمنی با اراده آهنین تبدیل می‌شد، با آن پادشاه مرگ به جلوی او رفت و پس از فرستادن طلسم مرگ فوری مرگی آسان و سریع به او داد.

«شرمنده فرزند ولی جهان بی‌رحم است.»

سپس بر روی میز پیامی را پیدا کرد که به نظر تازه می‌رسید و تصمیم گرفت تا آن را بخواند، ولی حتی با وجود آنکه تعداد زیادی از حروف زبان تاریکی را می‌توانست بخواند هر چه تلاش کرد متوجه آن نشد که دقیقا چه چیزی نوشته شده است و تنها با فراخواندن مارکینز گرگینه سابق که حال یکی از فرماندهان آندد او شده بود شروع به شنیدن محتوای نامه کرد.

«با درود

خدمت مارکینز تراویس وایت مون، طبق گزارشات در جنوب امپراتوری و شمال جهنم آندد، سرزمین‌های پلینور مدعی بر پادشاهی مستقل شده‌اند، و اولین حرکت آنان اعلام جنگ بر جهنم آندد است، طبق حرکت انجام شده باور داریم امپراتوری در تلاش است تا با حمایت از پادشاهی پلینور جنگ نیابتی را با شاه آندد آغاز کند و در صورت شکست تنها زمین پلینور را باج خواهد داد، ولی عمق چنین حرکتی اگر شاه آندد شکست بخورد، ورود امپراتوری در پشت نقاب پادشاهی پلینور به سرزمین‌های ما خواهد بود که هدف آن‌ها خواهد شد، خود را برای نبرد آماده کنید چرا که برای آخرین ضربه، تاریکی گرد هم خواهد آمد.

آرک دوک دراکولا بلاد مون»

پادشاه مرگ خیره بر نامه مانده بود، چرا که از او و ارتشش نام برده نشده تا آنکه پشت نامه را خواند.

«تاریکی بر ذلت سر خم نخواهد کرد! این ما هستیم که تا آخر خواهیم ایستاد!»

«دراکولا؟ به نظر می‌آید که با فرد سرگرم کننده‌ای سر و کار خواهیم داشت.»

_

در جنوب‌تر از آن، سالن قلعه‌ای عظیم صد‌ها مارکینز ایستاده بودند، نژاد‌های مختلف تاریکی دیده می‌شد و در این بین تنها تعداد انگشت شماری دوک حضور داشتند چرا که اکثر دوک‌ها در جنگ با پادشاه شیطان کشته شده بودند.

با این حال درب عظیم سالن باز شد.

«آرک دوک دراکولا بلاد مون! وارد می‌شوند!»

تمام اشراف با آن زانو زدند که حتی شامل دوک‌ها نیز می‌شد، چرا که فرد وارد شده مردی با موی طلایی بلند و چشمان سرخ در اوج رتبه وارلرد، فردی بود که تمام تاریکی حال به‌عنوان رهبر خود می‌شناختند و او بود که در حال جمع‌آوری ارتشی برای مقابله با آندد‌ها و دادن ثروتی عظیم از کریستال‌های انرژی به نجیب زادگان شرکت کننده بود.

برای تاریکی فردی که زمانی شوالیه خون نام گرفته، فردی که او را به عنوان نخبه جنگ می‌شناختند آخرین امید در برابر ارتش قصاب آندد بود.

کتاب‌های تصادفی