فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 64

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

داخل سیاه‌چالی آرکانه شیطانی، در حال چرخاندن میله چوبی در حالی که الفی بر*هنه با زخم‌هایی سرتاسر بدنش که ادویه‌های مختلف بر روی آن ریخته شده بود در حال چرخش بود و ملکه شیطانی، کارولین دیوانه‌وار می‌خندید.

«بو! چه بویی!!! این بهترین بویی که تا به حال توی این دنیای کوفتی احساس کردم!»

ولی جز عنکبوت‌های شیطانی در اطرافش کسی نبود تا تعاریف او را تحسین کند، فرد روی چوب چرخان نیز از شدت درد و سوزش نمک و فلفل بر روی زخم‌هایش که کارولین به بهانه مزه گرفتن بر روی او ریخته بود از هوش رفته بود.

«هعی باید زنده بمونی! اگر بمیری مزت بد می‌شه!!!»

با آن مهارت‌های ذهنی خودش را فعال کرد و با بیدار کردن دوباره آفرید فریاد و ناله درد او آغاز شد.

«منو بکش!!!!»

«به زودی! ولی تا اون موقع باید.... واستا ببینم به نظر میاد می‌تونم پاتو بخورم یا دستت.... بعد شفاشون بدم نه؟؟؟؟ وای من یک نابغم!!! دیگه اینجوری مجبور نیستم نگران غذای خوب باشم نه؟!»

با شنیدن آن آفرید سعی کرد تا دوباره برای گاز گرفتن زبان خود برود ولی با احساس چوب داخل دهانش که هنوز آنجا بود ناامید و با ادامه سوزش و درد پایان ناپذیر اشک‌هایش سرازیر شد.

اگر گذشته‌ای قرار بود غمگین باشد متعلق به فردی جز او نبود، تمام عمرش در بیمارستان گذشت، مبارزه از زمان خردسالی با سرطانی وخیم تا نوجوانی و مرگ در سن هجده سالگی، با خواندن داستان‌های مختلف در طی دوران درمان، خودش را سرگرم می‌کرد، تصور و تخیل ماجراجویی در دنیای بیرون و یا جهانی جادویی رویایی بود که برای او در بستر بیمارستان شکل گرفته بود، ولی با مرگش و پدیدار شدن در بدنی جدید گویی او حال به تمام آرزوهایش رسیده بود، با این حال مشکلی وجود داشت، با زخم‌ها و کبودی و دستانی زنجیر شده داخل کالسکه‌ای کثیف یک معنی را برای او پس از گذشت زمانی و درک ماجرا رقم زد، او در بدن برده تازه گرفتار شده الفی تناسخ پیدا کرده بود، احساس چنین چیزی در اول باعث شوک ناگهانی به او شد ولی پس از آن باعث جرقه زدن امیدی در ذهن او برای ساختن داستانی حماسی شد، او باید فرار می‌کرد! او که به‌عنوان برده‌ای تناسخ پیدا کرده بود، او که تمام عمرش را در بیمارستان گذرانده و با داشتن هزاران ساعت رکورد خواندن داستان‌ها فکر می‌کرد که او نیز به یک شخصیت اصلی تبدیل خواهد شد و پس از آزادی در برابر برده داری خواهد جنگید، اشراف قدرتمند را به سمت خود خواهد کشاند، کشوری خواهد ساخت که همه در آن به شادی زندگی خواهند کرد و پس از مدتی اشرافیت را لغو و جایگاه مردم را برابر می‌کرد، با این حال چنین افکاری در اولین و دومین زمان تلاش رقت انگیزش برای فرار هدر رفت چرا که تاجر کاروان برده از داشتن برده‌ای دردسر ساز در بین محصولاتش ناراضی بود و با رسیدن به اولین شهر، نجیب شهر را یافت، مردی که سلیقه‌ای عجیب و شهرت ترسناکی داشت.

او که فردی شناخته شده بود به دلیل آنکه اهمیت بسیار به کالاهایش می‌داد معمولا با چنین افرادی معامله نمی‌کرد، ولی در بین محصولاتش، برده‌ای بود که جای خود را نمی‌شناخت و نجیب شهر نیز با دیدن او و ظاهر کوچک و زیبایی به همراه اخلاق رام نشده گویی قیمت برایش مهم نبود و در آخر این تاجر بود که با پنج برابر قیمت یک برده الف، از قلعه نجیب خارج شد و الف را به کسی سپرد که در طی یکسال روح جوان و پر از امید را در هم شکست.

چنین احساساتی در طی دوران یک ساله با فروش دوباره او گویی پایان یافته بود، درمان یافتن زخم و شکنجه‌ها در حال بازگرداندن روح پر امید او بود، ولی با گذشت تنها یک روز گویی یک شکنجه‌گر تبدیل به پنج شکنجه‌گر شده بود، او که دیگر امیدی به انتقام از آن نجیب زاده نداشت تصمیم گرفت تا با در دست گرفتن فرصت پنج شکنجه‌گر جدید را به جهنم راهی کند و با دیدن فرصتی آن را انجام داد، عملی که باعث شد جان شکنجه‌گر فعلی‌اش نجات پیدا کند ولی به چه قیمتی.... حال با احساس درد و سوزش وحشتناک از تصمیم قبلی خود آشکارا پشیمان بود.

«تمام دنیا...»

اشک در بین ناله‌هایش غرق بود و دیدن حالت شاد شکنجه‌گرش او را به دیوانگی می‌برد تا آنکه کارولین ایستاد و با ترس به جهت تونل نگاه کرد.

«نه!!!! نه!!!! نه!!!! نه!!!!»

به سرعت مهارت‌های ملکه شیطانی اطرافش را فرا گرفت و به سمت تونل جهش زد چرا که صدای درگیری شنیده می‌شد، ولی درگیری فقط حاوی صدای جادو و خنده دیوانه‌وار دختران جوان بود، در حالی که عنکبوت‌ها جیغ می‌زدند و صدای کارولین شنیده می‌شد.

«نه نکنید!!!»

ولی با آن بود که صدای نبردی عظیم‌تر شنیده شد و تنها با گذشت یک دقیقه صدایی نزدیک شد.

«خب پس دختر خوبی باش و بهم بگو محرابت کجاست؟»

با ورود افراد جدید و برخورد نگاه‌ها آفرید اشک‌هایش هنوز ادامه داشت ولی دیدن فردی در چنین شرایطی برای فرد مقابل او، رهبر هنگ ساحرگان و نیروی هوایی تازه منصوب شده پادشاه شیطان آندد، شاه خود خوانده پادشاهی مرگ چندان خوشایند نبود، هژنا پس از دیدن دخترک الف بسته شده افقی بر چوب روی آتش چشمانش به راست و پایین رفت، مکانی که از ستون فقرات نیمه بالایی زن مانند بدون چهره کارولین گرفته بود.

«سرگرمی جالبی داری نه؟ به من گفته شده که سعی کنم شماها رو زنده بگیرم ولی اگر بگم مقاومت کردی و در حین سرکوب مردی کک هیچکی نمی‌گزه نه؟»

چشمانش به همراه عصای سفید حماسی در دستانش درخشید، آیتمی که باعث شد او فردی در رتبه ارباب، ملکه شیطان رتبه وارلرد را به راحتی سرکوب کند.

«نه من نبودم!»

با این حال هژنا باور نکرد و پس از یخ زدن باقی بدن ملکه شیطانی به جلوی دخترک رفت و پس از آزاد کردن او شنل خودش را در آورد و به دور او پیچید.

«وای دختر کوچولو-»

هژنا که تنها با دیدن عذاب بر روی بدنش دلش سوخته با حرکت بعدی دخترک گویی جهان برایش ایستاده بود.

آفرید که در یکسال گذشته جز بدی و شکنجه و در زندگی قبلیش پدر و مادر ثروتمندش او را رها کرده بودند تا فرزند دیگری به دنیا بیاورند چرا که امیدی به زنده ماندن او نداشتند بدون هیچ دوست و فردی که به او اهمیت بدهد با دست و پای ناتوان و زخمیش خود را در بغل هژنا انداخت و بی‌امان گریه می‌کرد، احساس حسن نیت برای اولین بار در زندگی‌اش پس از ظلمی که از سر گذرانده بود باعث شد تا هژنا تمام امید او در این لحظه باشد.

چنین احساسی از چشمان فردی با زندگی طولانی دور نماند، هژنا که چنین احساس شکستگی و مظلومیت را از دخترک در بقل خود احساس کرد او را محکم در آغو*ش کشید و پس از دیدن گوش‌های بریده شده‌اش احساس بدی به او دست داد.

«اسمت چیه؟»

با این حال جوابی نمی‌گرفت چرا که دخترک جز گریه و ناله چیزی برای گفتن تا ده دقیقه نداشت و تنها با آرام گرفتن او هژنا و ساحره‌های جمع شده که همگی در رتبه ارباب و لرد بودند، او را در آغو*ش گرفتند.

«اسمت چیه دخترم؟»

هژنا به آرامی پرسید و در حالی که روی زمین نشسته بود صورت دخترک را نوا*زش می‌کرد، احساس مادری که برای قرن‌ها انجام نداده چرا که عشق را احساس نکرده با لگدی وارد معرکه شده بود.

«آفرید.»

با شنیدن آن دخترک را بلند کرد و در چشمانش نگاه کرد.

«منو می‌تونی هژنا صدا کنی من_»

ولی جمله او تمام نشده بود که آفرید سخن گفت.

«می تونم مادر صدات کنم؟»

گویی با انداختن بمب بود که صدای گریه ساحره‌ها به راه افتاد و نگاهشان به جسد نیمه جان ملکه شیطان افتاد و تمامشان به او هجوم بردند و شروع به لگد مالی او کردند.

«حرا*مزاده!»

«چطور تونستی با آفرید همچین کاری کنی؟!!»

«کاری می‌کنم که برای مرگ آرزو کنی!!»

«آماده باش هر*زه که قراره زجر کشت کنم!!»

ساحره‌ها مسلح به عواطف مادرانه خود آنچنان هیولا را زیر خود گرفته بودند که نزدیک بود ملکه شیطان رتبه وارلرد را تنها با قدرت فیزیکی سطح نخبه بکشند، ولی در آخر با جلو آوردن آفرید در حالی که در آغو*شش بود هژنا رو به ملکه شیطان بر روی زمین کرد.

«نکش.... نکش.»

ولی هژنا با شنیدن آن اهمیتی نداد و با به دست دادن خنجر خود از کمر بندش به آفرید او را به جلو آورد.

«انتقام با دست‌های خودت بهترین درمانه.... دخترم.»

کلمه آخر باعث شد تا تمام ساحره‌ها شروع به بحث کنند.

«نه اون دختر من باید باشه!»

«چی؟ از اول که دیدمش مال من بود!»

«پیرزنا هیچکدوم تون لیاقت ندارین تا_»

سخنان آنان قطع شد چرا که با فریادی از ته دل آفرید شروع به فرو کردن خنجر دوباره و دوباره بر بدن ملکه شیطانی کرد، تمام جمع در سکوت بود تا آنکه بدن ملکه شیطانی دیگر حرکت نکرد، ولی در همان زمان نیز بود که درخششی بدن آفرید را فرا گرفت و قدرت سطح نخبه او به سطح لرد افزایش پیدا کرد و تمام زخم‌هایش درمان شد، در حالی که دو سنگ مهارت در مقابلش ظاهر شدند.

کتاب‌های تصادفی