فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 66

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

هژنا در برابر دخترک نشست و پس از آن شروع به صحبت کرد.

«تو یک قهرمانی...»

آفرید با شنیدن آن سرش را تکان داد چرا که فهمیده بود هژنا از کلاس او گویا با خبر است.

«می‌دونی آفرید ما ... برای کی کار می‌کنیم؟»

«انجمن قهرمانان دیگه... شما پادشاه‌های شیطان رو می‌کشین درسته؟»

با شنیدن آن حرف، هژنا با دو دستش شقیقه‌هایش را ماساژ داد.

«...نه!»

«پس … یک گروه از جادوگرهای سلطنتی هستین که امنیت مردم رو تأمین می‌کنین!»

هژنا پس از آن به آفرید اجازه داد تا با حدس زدن‌های پشت سر هم انتظاراتش را پایین بیاورد و تنها پس از حدس بیستم آفرید و گفتن "نه" که دیگر حدسی برایش باقی نمانده بود بلند شد.

«با چشمای خودت باید ببینی.»

پس از آن آفرید را به بیرون از دخمه پادشاه شیطان آورد و با دیگر ساحره‌ها صحبت کرد تا خواهران‌شان را فرا بخوانند.

«این بزرگترین قمار زندگیمه…»

_

پس از گذشت یک ماه از تشکیل اتحاد با دوازده پادشاه شیطان در شعاع هزار کیلومتری خود، هازارد چشمانش بر ارتش صد میلیونی پادشاهی پلینور در مرزهایش بود. در حالی که پادشاهان شیطان متحد با او تشکیل شده از سه سطح شش و نه سطح پنج سعی کردند با هدایایی برای او بخاطر آنکه با رسیدن به سطح ششم مالیات بیست درصدی بر تراکنش‌های تجارت سیستم اتخاذ میشد به صورت کاروان بفرستند، با اینحال تمام آن‌ها توسط امپراتوری رهگیری می‌شدند و به مقصد نمی‌رسیدند. این اتفاق عاملی بود که باعث شد هازارد منابع بسیاری را از دست بدهد.

با چنین چیزی هازارد از وجود امپراتوری خسته شده بود و با حمله مکرر امپراتوری به کاروان‌های سلاح ساخته شده توسط لائورین و جواهر آتش که به تازگی با انسان‌های حریصی به کمک ارتباطات هژنا معامله می‌کرد تا دستش بر جواهر مرگ برسد، جواهر که به تازگی مانند روح دیگر در هیچ سروری خرید و فروش نمی‌شد. اعلام جنگ خودش را هم بر امپراتوری و هم بر پادشاهی پلینور اعلام کرد و با فرستادن ژنرال بزرگ آندد آرتمیس به همراهی چهل غول آبیس رتبه حماسی و ارتش جاویدان زرهی منتظر نتایج بود در حالی که خودش پس از احضار مزدور بهشت مرگ دیگری که به کمک ارتش پادشاه مرگ در جنوب و ارتش پراکنده گربه‌های جهنمی در شمال که رو به زاد و ولد عجیبی در آورده بودند، شمار ارواح قهرمانش در حال رشد صعودی بود.

تنها پس از انداختن احضار جدید به زندان و شنیدن مزخرفات دیوانه‌های پیر شروع به سطح بالا کردن ساختمان‌های قلمرو اش کرد که با رساندن تمام برج‌های ارواح انتقام جو به سطح چهار که تعداد ارواح آن را به سیصد و قدرت آن‌ها را به سطح لرد می‌رساند سکه‌هایش در طی خرجی که در این ماه کرده بود به دو میلیارد سقوط کرد.

ولی او حال با خبرهای جدیدی در سرور سر و کار داشت، نزدیک به بیست هزار پادشاه شیطان زنده مانده و در شش قاره پراکنده شده بودند. قاره ای که او در آن بود بزرگترین قاره که دیگران او را قاره مرکزی می‌نامیدند، با اینحال مسئله مهم افروخته شدن اولین جنگ جناحین پادشاهان شیاطین بود. قاره دشت‌های سبز با قاره شن‌های بی‌پایان، اولی به فرماندهی ملکه شیطان ساکیبوس کایا و دومی به فرماندهی ملکه شیطان مورهای آبیس اسکارلت سطح هفت، جنگی را با آنچنان کالیبری آغاز کرده بودند که کشتی تاجران از پانصد کیلومتری می‌توانستند قسم بخورند رنگ دریا در نزدیکی مکانی که ناوگان اورک ها لنگر انداخته ، تغییر کرده بود.

نبرد عظیم ده روز پیش آغاز شده بود و کایا با داشتن دو هزار پادشاه شیطان در سمت خود انتظار می‌رفت تا اسکارلت را که با داشتن پانصد پادشاه شیطان حشره در سمت خود را در هم بکوبد، ولی آنطور که همگان فکر می‌کردند پیش نرفت چرا که پادشاهان شیاطین از جناح دیگری که هیچ قاره ای آنان را قبول نمی‌کردند و متعلق به نژاد دریایی بودند ناوگان‌های تدارکاتی کایا را یکی پس از دیگری غارت می‌کردند. روزی که چنین اتفاقی افتاد را هازارد نمی‌توانست فراموش کند چرا که چت سرور در آشوب بود و باعث شد تا کایا رنگ واقعی خود را نشان دهد و با تمام قاره‌ها وارد جنگ شود. عملی که باعث شد پادشاه شیطان سطح حماسی غول‌های آبیس قابیل از قاره سرزمین یخ‌زده در جنوب با اعلام ناگهانی ده هزار پادشاه شیطان در پشت خود قیام کند و اعلام جنگ به کایا را در چت سرور بدهد. احضاریه ای که باعث ترس در وجود جناح ملکه ساکیبوس شد.

با اینحال هازارد هیچ ترسی نداشت و آن هم بخاطر آن بود که ارتشی از دیوانه‌های جنگی حماسی در زندانش منتظر بودند تا آزاد شوند ، او تنها چیزی که درباره فایده آن‌ها می‌دانست توانایی جنگیدن عجیب‌شان بود، توانایی مبارزه با سطح مهارتی که او خودش نتوانست در برابر حتی یکی از آن‌ها بدون احضار سه مرگ همسانش پیروز شود. با آن سعی کرد تا به بیرون از قلعه اش برود ولی در جلوی قلعه اش تمام ساحره ها نشسته بودند و هیچ کدام سلاحی در دست و یا آیتم جادویی بر تن نداشتند، بلکه تماما با لباس پارچه ای و در جلوی شان هژنا ایستاده بود. در حالی که کنار خودش دختر الف را نگه داشته که مانند خودش بدون آیتمی ظاهر شده بود.

دیدن چنین معرکه ای باعث تعجب هازارد شد و سعی کرد تا به آن رسیدگی کند در حالی که لیچ های بسیاری در اطراف با کنجکاوی صحنه را تماشا می‌کردند.

«این کارا برای چیه هژنا؟»

هازارد غرق در افکار خود بود ، خوراک ؟ پوشاک؟ مسکن؟ تفریح ؟ حقوق؟ آن‌ها هر کدام مقدار معینی دریافت می‌کردند و طبق گفته هژنا راضی از آن بودند، پس حال چه خواسته ای داشتند.

«ازتون یک خواهشی دارم!»

با شنیدن چنین لحنی هازارد به یاد روزهای اول دیدارش با هژنا افتاد و حالتش جدی شد چرا که به نظر می‌رسید موضوع بسیار جدی در پیش است.

«اگر می‌خواید اینجا رو ترک کنید بهم بگید چی کمه چون واقعا به توانایی شما در ارتش و توسعه قلمرو نیاز دارم.»

هازارد نگران بود؛ چرا که ترک ساحرگان آسیب جبران ناپذیری به قدرت رزمی و توسعه قلمرواش میزد که او ترجیح می‌داد باج سنگینی در ازایش بدهد، از تجارت با انسان‌ها گرفته تا کتاب‌ها نوشته شده توسط آن‌ها که منبع سرگرمی او و افزایش دانسته های خود از این دنیا بود بالعکس کتاب‌های جمع آوری شده از شهرهای دروازه‌های جهان و... که پر از اطلاعات اضافی و نوع نوشتاری که حتی با وجود داشتن ذهنی در رتبه حماسی باید چندین بار آن را می‌خواند تا معنی درست آن را متوجه شود. گویا نویسندگان این دنیا رقابتی در این زمینه بین یکدیگر داشتند.

«این الف رو از دخمه یکی از پادشاهان شیطان سرکش پیدا کردیم.»

با شنیدن آن هازارد اگر می‌توانست نفس راحتی می‌کشید ولی حال محور تفکرش بر روی آن رفت که چه چیزی با این دختر آنقدر جدی است که ساحرگان چنین واکنشی نسبت به آن نشان می‌دهند چرا که_

«سطح وارلرد؟؟؟»

هازارد ناگهان گیج شد، این چه نوع اتفاقی بود که ساحرگان بدون داشتن یک رتبه وارلرد حال یک الف رتبه وارلرد را پیش او آورده بودند؟

«از کدوم یکی پیداش کردین ؟ تا جایی که یادمه هفت تا سرکش بودن درسته؟»

هژنا سخن گفت:

«اولین…»

شنیدن چنین چیزی باعث تعجب هازارد شد چرا که اولین پادشاه شیطان سرکشی که به او تسلیم نشده بود تقریبا مربوط به یک ماه پیش بود .

«چرا الان میگی؟»

هازارد سپس نگاه دقیقی به الف کرد در حالی که الف با احساس نگاه خیره پادشاه شیطان پنج متری با هاله سطح حماسه ای به خود لرزید، ولی این هژنا بود که آفرید را به پشت خود برد.

«اون یک قهرمانه؟!»

هازارد با اولین شک خودش گفت و نمی‌توانسا حدس دیگری بزند ، البته با گفتن آن بود که حال تمام اتفاقات گذشته در این یک ماه منطقی شد. کم کاری ساحرگان بر وظیفه اصلی خود و حملات آن‌ها به پادشاهان شیطان در نزدیکی هازارد که به مانند دوازده پادشاه شیطان سریعا به او اعلام وفاداری نکرده، کسانی که در نزدیکی قلمرو هازارد خود را پنهان کرده بودند.

«آره اون یک قهرمانه ولی لطفا گوش...»

شنیدن آن کافی بود تا هاله مرگ از هازارد مانند بمب ساعتی منفجر و صدای او که گویی از عمق پرتگاه می‌آمد شنیده شود.

«پس شما ساحرگان پادشاهان شیاطینی که من به آن‌ها در چنین شرایط اضطراری نیاز داشتم را سوخت رشد این قهرمان کردید؟!»

کتاب‌های تصادفی