فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 67

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

هژنا که انتظار چنین واکنش شدیدی را نداشت به خود لرزید .

«آره…»

چشمانش را بسته و آماده مرگ بود ولی هنوز صدای پر از خشم هازارد شنیده میشد:

«چند نفرشون تسلیم شده بودن؟!»

هژنا که می‌دانست حواس هازارد به راحتی دروغ را می‌تواند از او در رتبه ارباب تشخیص دهد، نمی‌توانست غیر از حقیقت چیز دیگری بگوید و با این و چنین واکنشی از سوی هازارد از انتخاب پیشین خودش پشیمان شد.

«همشون!»

با آن حرف احساس کرد باد تند و نیروی عظیمی که گردن او را گرفت و به بالا بلند کرد در حالی که آن را می‌فشرد، سپس چشمانش باز شد و هازارد را دید که او را گرفته بود.

«تو!»

در میانه حرفش بود که آفرید حلقه ای را از دهنش برداشته و در انگشتش کرد حرکتی سریع با به بیرون کشیدن و تجهیز ست کامل سطح A با کمانی سیاه که به سمت سر هازارد نشانه گرفت.

«ولش کن!»

هازارد نگاهش به کمان و قصد قتل الف افتاد.

«هاهاها وروجک!! می‌خوای با اون کمان منو بکشی؟!»

با اینحال هژنا به سختی سخن گفت.

»بهت...گفتم….نکن!»

تمام ساحرگان از ترس سرشان را پایین انداخته بودند ولی آفرید بود که ریسمان کمان را پس از سخنانش رها کرد.

«متاسفم مادر ولی نمی‌تونم!»

کمان رها شد و با انرژی عظیمی که هازارد را متعجب کرد ولی بیشتر شوک تعجب ، از کلمه ای بود که شنید.

«مادر؟»

با این حال زمان فکر درباره آن نبود چرا که هازارد حال چهار دست داشت و یکی از دستانش با برخورد تیر تاریک کمان خورد شد. چیزی که هازارد با دیدنش شوک زده شد و سریعا چرخید تا مسیر تیر از کریستال که در سینه اش بود دور شود ولی گویا دیر عمل کرد و قرار بود تا دست کم گرفتن الف قهرمان برایش بسیار گران تمام شود که باعث از دست دادن استعداد جاودانگی تا شش ماه دیگر و سایه مرگ میشد.

ولی گویا چنین اتفاقی نیافتاد چرا که سد جادویی توسط هژنا از کریستال داخل سینه هازارد محافظت کرد و تیر که انرژی اصلیش با برخورد به دست از بین رفته بود به زمین بیافتد.

«مادر چرا؟»

لیچ ها امان ندادند و به سرعت حملاتی را بر علیه الف آغاز کردند و سیل مهارت‌های دفاعی بر هازارد را اجرا در حالی که غول‌های آندد شیطانی در جلوی دروازه گرزهای استخوانی را بلند و صدها برج ارواح انتقام جو که شروع به احضار هزاران روح انتقام جو کردند ، همه و همه برای حمله به کسی که جرأت کرده بود در مرکز قلمرو به پادشاهشان حمله کند.

ولی این هازارد بود که سپر های دفاعی را فراخواند و جلوی تمام حملات را گرفت.

«بسه!»

با آن هژنا را رها و نگاهی به چشمان خشمگین آفرید کرد.

«تو کی هستی قهرمان کوچولو ؟! فکر میکنی شخصیت اصلی هستی؟! میدونی اگر تیرت به هدف می‌خورد زنده زنده به خورد سگم می‌دادمت؟!!!»

با آن آفرید که ترسی در چشمانش دیده نمیشد لگدی به پای هازارد زد ولی انگشت پای خودش شکست و کمی عقب کشید.

«اگر می‌خورد می‌مردی عوضی!!! رئیس مادرم هم باشی حق نداری باهاش اینجوری رفتار کنی!!»

هازارد در شگفتی بود؛ که چه این دخترک را در چنین سطح شجاعتی قرار داده بود تا از مرگ نترسد .

«ببین کسی که از خون متحد هام تغذیه کرده چی میگه؟!»

هژنا پس از سرفه های پشت سر هم و خونی که از بینی اش جاری شده بود زانو زد.

«لطفا به گذشتش گوش بدید! اون مثل قهرمان های دیگه نیست!!»

هازارد اهمیتی به هژنا نداد و سعی کرد تا کمان را که آفرید بر صورتش هدف گرفته بود بقاپد ولی تلاشش بی فایده بود چرا که آفرید به عقب پرید و تیری به سمت سر او پرتاب کرد که هازارد به راحتی با سد جادویی جلوی آن را گرفت ولی سه تیر از سه جهت دیگر برای کریستال پرتاب شده بودند که هازارد را متوجه خطری جدی کرد، با آن به سرعت سد جادویی کروی دور کریستال در سینه اش ایجاد کرد ولی تنها با محافظت از آن منطقه کوچک استخوان های سینه اش ترکید .

با اینکار چشمان موجوداتی که تازه به صحنه رسیده بودند درخشید و از بالای قلعه خود را پرتاب کردند و مانند شهاب سنگی پس از نگاه چشم در چشم دو نفر فرود آمدند ، سی موجود که هاله مرگباری از خود ساطع و بدون معطلی به سمت آفرید حمله کردند .

با دیدن آن‌ها هازارد از وفاداری مطلق آن‌ها که همیشه با او مانند عزیزترین گنجینه شان رفتار می‌کردند به یاد روز اول و برخوردش با اولین مادیان افتاد .

ولی زمان برای آن نبود چرا که سی مادیان به سرعت آفرید را زمین گیر کردند و بر روی زمین انداختند در حالی که به هازارد نگاه می‌کردند و اجازه خوردن آن را می‌خواستند.

«نه لطفا نه!!»

هژنا فریاد زد درحالی که دیگر ساحرگان با گذراندن یک ماه در کنار دخترک پر انرژی ، با اخلاق بسیار مهربان و کودکانه اش با آن‌ها اشک هایشان جاری شد چرا که می دانستند اگر پادشاه شان تصمیم بر عملی بگیرد با پشتیبانی کسانی که در زیر زمین قلعه اش هستند هیچ کس در این دنیا نمی‌تواند جلوی او را بگیرد.

با اینحال هازارد پس از ترمیم حدودی زخم هایش نگاهی به هژنا کرد .

«راضیم کن تا نکشمش !!! راضیم کن که چه چیزی در اون دیدی تا ارزشش از اون پادشاهان شیاطین بیشتر باشه!»

«به داستانش گوش بدین!!»

«داستانش الان برای من مهمه؟!!! زمانی که دیگر پادشاهان شیاطین لنگر خودشون رو در بندرهای این قاره بندازن و دنبال سر من باشن داستان این قهرمان کوفتی می‌خواد به چه درد من بخوره؟!!!"

«ولی...»

«99 نفس 98 نفس هژنا بهتره نفس های آخرت رو عزیز بشمری!»

با شنیدن آنکه نزدیک به تنها صد نفس زمان داشت هژنا ذهنش را به سرعت شروع به کار انداختن کرد در حالی که آفرید توسط ضربات مادیان ها بیهوش شده بود.

«50 نفس!»

هژنا پس از آن بلند و به چشمان هازارد خیره شد .

«اگر پادشاهان شیاطین برای سر تو خواهند آمد ، پس این قهرمان رو پرورش بده و بدنبال سر اونها بفرست! با داشتن یک قهرمان قدرتمند در سمتت نیازی به پادشاهان شیطان غیر قابل اعتماد نداری! می‌تونی راحت همه چی رو برای خودت بگیری!»

«35نفس.»

ولی پس از آن هازارد برای نزدیک به پنج دقیقه صحبتی نکرد و به هژنا چشم دوخت.

«سطح چنده؟»

هژنا با آن پس از گذشت پنج دقیقه که مانند عمری برای او گذشت بارقه ای از نور امید دید.

«سطحش پنجه! به راحتی اگر منابع درستی مصرف کنه می‌تونه تبدیل به یک مهره اصلی برای ترور پادشاهان شیاطین بشه!»

هازارد شعله چشمانش هنوز خاموش نشده بود با اینحال به مادیان ها را دستور داد تا با بلند کردن قهرمان دنبالش بیایند و در حالی که آنجا را ترک می‌کرد صحبت کرد.

«هر پادشاه شیطانی که پیدا کردی اول برای من میاریش ! اگر پادشاه شیطانی رو متوجه بشم که به تصمیم خودت کشتی این دخترک رو مرده بدون!»

پس از آن هازارد پشت درهای بسته شده قلعه از دید هژنا پنهان شد که بر روی زانوهای ناتوانش افتاده و ساحره‌های دیگر که به کمک او شتافته بودند.

با این حال در طرف دیگر دروازه قلعه، هازارد زخمم‌هایش را نگاه می‌کرد که قدرت مقدس عجیبی سرعت ترمیم آن را کند کرده بود.

«فقط سطح پنجه؟»

ولی اگر می‌دانست که بخشیدن جان آفرید باعث خلق چه سناریوهای مشکل سازی در آینده میشد سناریوهایی که او را به جنک‌های تمام عیار می‌کشاند، از کرده امروز خودش پشیمان میشد.

کتاب‌های تصادفی