فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 68

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

اگر مکانی قرار بود بدترین چهره جنگ را نشان دهد، حاشیه بندرهای قاره شن های بی‌پایان یکی از آنان بود. ناوگان‌های صد هزار تایی مانند آن بودند که سطح اقیانوس تبدیل به جزیره مصنوعی چوبی شده بود، با اینحال در بندر دیوارهای عظیمی از آهن تا ارتفاع پنجاه متری بالا آمده و مورچه‌های قدرتمند عظیمی که هر کدام به اندازه یک اتوبوس بودند بر روی دیوارها به این سمت و آن سمت می‌رفتند در حالی که زنبورهای بسیاری هر کدام به اندازه همان مورچه‌ها با صدای وحشتناک بال‌هایشان بر روی دیوارها پرواز می‌کردند، با اینحال در پشت دیوار بود که عنکبوت‌های غول پیکر بسیار سنگ‌های عظیمی را به تور خود می‌بستند و با چرخش آن و قطع تار خود در هنگام پرتاب باعث آن شده بودند تا پنجاه هزار منجنیق بی پایان جناح اورک‌ها را بمباران کنند، درحالی که کرم‌های شنی در زیر شن هر زمان که می‌توانستند ارتش اورک‌ها را که به ساحل می‌رسیدند آزار می‌دادند.

جنگ برای روز ها ادامه داشت و کایا که در کشتی بسیار عظیم تقویت شده با فلز ایستاده و خط دفاعی حریف را نگاه می‌کرد عصبی و در حال جویدن ناخن هایش بود ، چرا که حریف او اسکارلت اعجوبه کمیاب و تمام پادشاهان شیطان زیردست او نیز نخبگان بودند. در سمت دیگر او پادشاهان شیطان ترسویی را داشت و یا کسانی که توسط مهارت وسوسه او کنترل شدند و به جناح او پیوستند. با آن و از بین رفتن خط تدارکاتش نمی‌دانست دقیقا چگونه تغذیه دویست میلیونی اورک‌ها را تنها با خرید از بازار تهیه کند. هزینه چنین تغذیه ای به سرعت او را ورشکست می‌کرد ولی سربازان او گشنه و بدون داشتن راهی برای فرار بخاطر محاصره شدن شروع به شورش و غوغا در خط‌ها خود می‌کردند.

با این حال که او در چنین شرایط سختی بود ، اسکارلت ملکه مورهای آبیس ، با هیکل عظیم خود که حداقل ده برابر مورچه‌های دیگر آبیس بود با فلس‌های سفید و براق خود در مقابل پادشاهان شیطان جناح خود ایستاده ولی کنارش نیز عقربی سیاه با نیم تنه بالایی مردی تنومند و قدرتمند در سطح افسانه به راحتی قابل تشخیص بود.

امپراتور صحرا، شاه عقرب افسانه ای که با دیدن پتانسیل رهبری ملکه مورهای آبیس به عنوان افسانه ای بی خدا فقط او را دنبال می کرد ، البته دنبال کردن او باعث فوایدی برای اسکارلت شد که او را به جایی که امروز بود رساند.

«زمان آن فرا رسیده است خواهران و برادران من! زمان آن است تا دشمنان خود را از ساحل هایمان اخراج کنیم ! زمان آن است تا به جهان نشان دهیم عاقبت جنگ با ما چه خواهد بود!»

با آن حشرات شروع به غرش کردند در حالی که هشتاد مور سلطنتی بر روی دو پای خود و در پشت او آرام ایستاده بودند، نظم آنان و ظاهر قاتلانه شان با هاله حماسه ای که داشتند همخوانی می‌کرد. نگهبانان سلطنتی آماده به فرمان ملکه خود بودند ، عاملی که توانسته بود پنجاه دوک شیطان حماسه ای را ازحمله کردن به دیوارها دور نگه دارد.

با اینحال هر رتبه حماسی که در رده هفتم قابل احضار بود مضراتی داشت، مورهای سلطنتی آبیس به شدت امنیت ارباب خود را در اولویت قرارداده و آماده بودند در صورت وجود حتی کم ترین حمله ای به ملکه خود موقعیت خود را رها کنند و به سمت او بتازند. از سمتی دوک‌های شیطان از ارتش کایا افرادی بودند که وفاداری برایشان معنی نداشت و در صورتی که چیزی برای طمع کردن در جلویشان بود خجالتی از گرفتن آن نداشتند ، عملی که باعث مرگ بسیاری از اورک‌ها مجهز به تجهیزات شایان ستایش شده بود.

با وجود چنین شرایطی طبل‌های جنگ فردا قرار بود تمام روز بتازند چرا که فردا آخرین روز جنگ ساحل خونین نام خواهد گرفت.

*******

در قلعه هازارد پس از گذشت یک روز از اتفاقات افتاده بخاطر قهرمان الف آفرید، در حال خواندن کتابی بود .حتی با وجود آنکه می‌توانست طی آزمایشات قبلی او نزدیک به ده کتاب را همزمان با کمک ده آندد دیگر از طریق اشتراک ذهن بخواند، ولی انجام چنین کاری او را از به یاد آوردن ذره ذره خاطرات زندگی گذشته اش دور می‌کرد. احساس به یاد آوردن خاطرات گم شده اش با انجام کارهای ساده مانند آشپزی و کتاب خواندن که او را از تبدیل شدن به یک آندد با غریزه غرور دیوانه وار باز می‌داشت..

تنها با گذشت چند ساعت کتاب را در کتابخانه خود گذاشت و مادیان‌ها که در تمام زمان مطالعه او در حال بافتن موهای یکدیگر ، عملی که ساحره ها به آن‌ها یاد داده بودند. هازارد را در ترک اتاق به عمیق ترین طبقه، مکانی که در کنار آنددهای دیوانه یک الف قهرمان چند ساعت پیش بیدار شده بود دنبال کردند .

ـچنین ظلمی...»

«آههه فرزندم...»

«چگونه توانستند چگونه؟!!»

هازارد شوک زده حالات دیوانه هایی را نگاه می‌کرد که جز گفتن خزعبلات کار دیگری نداشتند و حال به سخنان دختر کوچک گوش می‌دادند با دیدن چنین چیزی هازارد دستش را بر جمجمه دیوانه کنار خود گذاشت.

«مقاومت نکن.»

دیوانه چیزی نگفت و هازارد با استفاده از مهارتش در جادوی مرگ، ذهن آندد که مشغول همدردی با داستان آفرید بود را خواند، با اینحال سعی کرد تا کمی عقب تر را نیز جستجو کند ولی فایده ای نداشت چرا که تا قرن ها تنها و تنها راه رفتن بیهوده در بیابان الهی بهشت مرگ در چشم بود.

پس از گذشت دقیقه ای و خواندن داستان آفرید از زندگی قبلی اش و حال که چه اتفاقاتی برایش افتاده بود و چه اهداف بچگانه ای داشت هازارد رویش را برگرداند و به سمت اتاقش برگشت و تنها پس از نشستن بر صندلی اش کتاب قبلی را برداشت و سعی کرد تا مطالعه اش را ادامه بدهد با اینحال روان راحتی برای ادامه مطالعه نداشت. تنها پس از نگاه کردن به سقف برای یک ساعت خیال پردازی به مادیان‌ها دستور داد تا او را بخوابانند، آن هم در حالی درون زندان فن کلاب آفرید دویست عضو حماسی را به خود جذب کرده بود و در شمال قلمرو و مرز با پادشاهی پلینور، ارتش صد میلیونی خود را در برابر چهل غول جمجمه آبیس حماسه ای با ارتفاع سیصد متری و ارتشی از زره های زنده آراسته و با هاله‌هایی رسوخ ناپذیر دیدند.

و در جنوب پادشاه مرگ پس از فتح‌های پی در پی با کمپی برخورد کرد که به نظر می‌رسید تمام تاریکی در آن جمع شده بودند، تعداد پرچم خاندان‌های مختلف از تعداد چهار رقمی خارج شده بود ، دیدن آن پادشاه مرگ را کمی ترساند چرا که او تنها سیصد میلیون آندد تحت فرمان خود داشت و تنها صد میلیون آن‌ها رتبه نخبه و یا بالاتر، در حالی که ارتش رو به رویش سه برابر و تمام آن‌ها افرادی با داشتن رتبه نخبه به بالا بودند.

«تاریکی بر ذلت سر خم نخواهد کرد .... این ما هستیم که تا آخر خواهیم ایستاد...دراکولا گویا تهدیدت فقط حرف نبود.»

پادشاه مرگ سخن گفت و به عقب برگشت در حالی که به صد هزار ساحره دشمن سوار بر چوب هایشان در آسمان نگاه می‌کرد.

کتاب‌های تصادفی