فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 69

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

پرسیوال ایستاده در جلوی ارتش صد میلیونی خودش، با خبر از آنکه ارتش پادشاه مرگ پس از آزار و اذیت مداوم او بر نیروهای آن‌ها بالاخره تصمیم به بیرون آمدن گرفته بودند، با اعتماد به یک میلیون قهرمان در ارتشش افرادی که به گفته شاه آرتور کلید شکست دادن پادشاه شیطان بودند به سمت سربازانش چرخید و انجام سخنرانی را واجب می‌دانست چرا که برادرش لاموراک با فرار از قبل تعیین شده توسط برادران لوت که او را سعی داشتند از نظر سیاسی ترور کنند به قلمرو خود برگشته و با دیدن آنکه حتی کلیسای ستاره درب‌هایش را به روی او بسته شروع به راه انداختن جنبش شورشی در برابر پرسیوال کرده بود، کاری که به راحتی با پخش کردن همان شایعه‌های قبلی سرکوب میشد ولی مشکلی وجود داشت و آن حجم عظیم کارهای نیکوکارانه لاموراک بود که هنوزه قلب بسیاری از عوام رعیت را در سمت خود داشت.

با اینحال پرسیوال سخنرانی خودش را با نفرت از برادرانش شروع کرد:

«همرزمان شجاع من! خاندان پلینور از زمان نیاکانم مدافع بشر در برابر حملات تاریکی بوده و برادرانم که سعی در پایمال کردن نام پلینور با توافق شیطانی برای ارضا طمع خود بودند به زودی اعدام خواهند شد چرا که تبانی با شیطان به هیچ عنوان قابل بخشیدن نیست و من...»

سخن او قطع شد چرا که سربازان گوش نمی‌کردند و همگی چیزی که چشمانشان می‌دید را نمی‌خواستند باور کنند، دیدن چهل غول در حال دویدن با سیصد متر ارتفاع و داشتن ظاهری ترسناک و تعداد بالایی دست که هر کدام چکش و گرزهای سنگین حمل می‌کرد باعث آن شد تا ارتش منظم روحیه‌شان در ثانیه ای فرو بریزد و شروع به عقب نشینی کنند.

«دوک لاموراک واقعا حافظ جان ما بود!»

»جنگ با مرگ پایان ما خواهد بود!»

«امپراتوری تنها ما را سپر خود کرده است!»

سربازان که نمی‌خواستند بیهوده بمیرند پست های خود را رها کردند چرا که هیچ فردی در ارتش حضور نداشت تا بتواند چنین غول‌هایی را پایین بیاورد. با فرار اولین یگان‌ها دومینو به راه افتاد و فرماندهان تنها طبقه رعیت چرا که نجیب زادگان با دم هایشان بین پای خود فرار کرده بودند، در حال فریاد زدن برای حفظ نظم در انتظار دستور فرمانده بودند ولی صدایشان بخاطر فریاد سربازان هیچ فایده ای نداشت و با رسیدن غول‌های بود که آسیاب مرگ آغاز شد. پرسیوال که در حال مشاهده صحنه قتل عام به کمک تلپورت قهرمانان از فاصله ای دور بود دسته شمشیرش را فشار داد سپس از یقه رهبر قهرمانان جادوگر سطح شش گرفت و او را به هوا بلند کرد.

«مگر شما قرار نبود کلید پیروزی من باشید ؟! چه کردید جز فرار؟ ارتش پلینور در حال قتل‌عام است به شما دستور میدم تا به جنگ بروید!»

مولان رهبر قهرمانان زنی با مدل موی کوتاه که در هوا بود تلپورت کرد و در جلوی ارتش قهرمانان ظاهر شد، آن هم زمانی که در حال تلپاتی با کسی بود وبعد فریاد زد:

«به سمت پایتخت میریم!»

شنیدن آن کافی بود تا پرسیوال ذهن طمع کارش بالاخره به کار بیافتند و بفهمد که امپراتوری حال می‌خواست چه کاری بر سرزمین او انجام دهد.

«ایجاد نفرت مردم از پادشاه شیطان برای تبعیت نکردن از او با استفاده از جان مردم من؟! نتیجه وفاداری مطلق من به میزگرد همین بود؟!»

بر روی زمین افتاد و به صحنه ای نگاه کرد که سربازان زخمی و یا جامانده از کشتار توسط غول ها بوسیله ارتشی مسلح و صف کشیده زرهی بدون هیچ فرصتی برای مقاومت کشته می‌شدند در حالی که برای جانشان التماس می‌کردند.

«من...من چه کردم؟!»

در جلوی ارتش زرهی آرتمیس سوار بر اسبی زرهی به چپ و راست خود نگاه می‌کرد. جنازه زنان و مردان جوانی که در خون خود غرق شده بودند در همه جا به چشم می‌خوردند.

«چنین خونی....حتی اگر حیوان بودند نیز چنین کشتاری حیف بود.»

با آن به جلوی زن فرمانده ای رسید که زمانی به عنوان ارباب اعظم دستور شوالیه ای می‌شناختنش. زنی که با وجود نجیب نبودنش توانسته بود موفق به انجام کاری شود که برخی از نجیب زادگان را نیز شرمنده می‌کرد.

«مرا....بکش.»

شنیدن او و خواسته اش مطمئنا به خاطر دو پای خورد شده او بود که با از دست دادن خون بسیار چهره اش به شدت سفید شده بود.

«به زودی به آرزویت خواهی رسید.»

آرتمیس در حال ترک کردن آنجا بود که دوباره صدای زن شنیده شد.

«به...پادشاهت بگو... در آخر خواهد مرد....در آخر کسی انتقام....ما را خواهد گرفت...»

پس از سخن گفتن با دهانی خونین و سرفه‌های بسیار دیگر مردمک چشمانش بالا رفت و بدنش ساکت شد.

«و من کسی هستم که از چنین اتفاقی جلوگیری خواهد کرد .»

ژنرال سپس به جلو نگاه کرد، مسیری که رودخانه خون ادامه داشت.

«سلاخی تا جنگ.... نگرانی بیش از حد پادشاه برایم قابل درک نیست.»

با آن گذشت ولی اگر نگرانی باید در میان بود درباره شمال و اتحاد قبیله ای غول‌ها به رهبری موجودی حماسه ای بود. زیگفرید ایستاده بر سکویی در حال دیدن صد هزار غول با رتبه وارلرد بود که طی قرن‌ها جمع کرده و حال زمان استفاده از آن‌ها فرا رسیده بود، استفاده اشاره بر راهپیمایی آنان به محلی بود که زمین را به خود می لرزاند ، راهپیمایی موجوداتی که دیوارهای هر قلعه ای را به سخره خود در آورده بودند.

در قاره ای دیگر که شمال قاره مرکزی مکانی هازارد در آن قرار داشت، پادشاه شیطانی با نژاد بسیار کمیاب و قدرتمند روح آبیس به تازگی پس از کشتن یک موجود حماسه ای تایتان درون اعماق قطب یخ زده به بیرون آمد و پس از رسیدن به محراب خود مکانی که ارواح آبیس بسیاری مانند خودش به شکل مه مانند سیاه در حال گردش بودند متوجه آن شد که می‌تواند پس از گذشت زمان طولانی وارد سطح شش شود چرا که قهرمان‌ها در قاره او بسیار کمیاب بودند و او که تنها با قرار داشتن در سطح وارلرد ده ها رتبه حماسی از تایتان های مهر شده در اعماق قطب یخی را کشته بود قاره را قبل از ارتقا به سطح شش به راحتی فتح و پاکسازی کرده که با فرستادن ارواح خودش به قاره‌ها دیگر در حال جمع آوری مقدار روح قهرمان مورد نیاز برای ارتقا به سطح هفتم بود.

وجود او و نژاد کمیاب قدرتمندش به راحتی تهدیدی برای تمام قاره‌ها و حتی دیگر پادشاهان شیاطین، چرا که هیچ پادشاه شیطانی فرصت خدمت به او را در صورت شکست به خاطر غرور او نداشت.

با وجود شخصیت سادیسمی و قدرت وحشتناک از نژاد خودش، لوکاس مردی که قبل از تناسخ قاتل زنجیره ای بود دنیای جدید را بهشت خود می‌دید، وجود پلیس و نداشتن قدرتی ماورایی در زندگی قبلی اش باعث محدودیت‌هایی میشد که در اینجا با قدرت بسیار بالای ارواح آبیس و محراب احضارش شامل او نمی‌شد، با چنین زندگی کردن برای تقریبا یک سال در دنیای جدید و طبیعت شیطانی نژادی حتی اگر کمترین انسانیتی در وجودش بود حال یافت نمی‌شد، گشنه برای خون و قدرت لوکاس حاضر بود تا با ارتش اصلی اش شامل صد روح آبیس رتبه وارلرد که از همان اول فقط یک واحد قابل احضار داشت پس از آنکه خودش حال به اوایل رتبه حماسی در سطح شش رسیده بود که رکوردی در بین تمام پادشاهان شیطان بود مسیر خودش را به قاره ای معروف به داشتن بیشترین جمعیت و وسعت بگشاید.

ورود او با فاجعه ای همراه بود چرا که شمال ارتش غول‌ها را در کنار خود نداشت تا در برابر آن‌ها دفاع کند زیرا نقشه کشی در حال برنامه ریزی برای امتحان یکی از سرسخت ترین مدافعان شمال در نبرد با پادشاه شیطان آندد جنوب بود.

 

کتاب‌های تصادفی