قلعه ی شیطان
قسمت: 108
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مبارزه¬ شروع شده بود. دو موجود در برابر یکدیگر، هیچ تجهیزاتی نداشتند و با اولین حرکت شروع به فراخواندن جادوهای خود کردند، با این¬حال هر دو موجود، دو پا داشته و آن دو پا درون خاک مدفون بود.
شرح مبارزه این چنین بود که هر کسی بمیرد یا بخواهد از جایش تکان بخورد خواهد باخت. هر دو فرد باید از سلاح و هر گونه تجهیزاتی خلع شوند. این تنها دو موجود مانند آندد غول¬پیکر را باقی گذاشت که تا مچ پای خود زیر خاک بوده و حملات جادویی را آغاز کردند.
«تو از همین الانش هم توی قبرتی!»
هازارد فریاد زد درحالی¬که با میاسمای خود سپری نیمه دایرهای را تشکیل داد و درحالی¬که آن را ضخیم¬تر و با میاسمای خود تقویت می¬کرد، به جلو هل می¬داد. قدرت عظیم پشت این سد جادویی زمین را شخم می¬زد. از سمتی موجود روبه¬رو که در برابر دشمنی با تخصص جادو، قرار گرفته بود خود را لعنت می¬کرد و به خاطر آنکه تمام نقطه قوتش در مبارزه فیزیکی بود در تنگنا قرار گرفته بود. با رسیدن سد جادویی که ضخامتی سه متری و شعاع سی متری داشت، وزن و انرژی که حمله می¬کرد باعث میشد تا هر سنگ قبری خُرد و به سمت دولاهان پرتاب شود. از سمتی دولاهان با دو دستش گویی به سختی چیزی را احضار می¬کرد.
«بیایید! بیایید! به ندای من جواب دهید! بیاییدااا!»
با نزدیک شدن سد جادویی ناگهان شمشیری استخوانی از پورتالی که جلوی دولاهان بود خارج شد و سد جادویی در برابرش قرار گرفت.
«این تقلبه!!!»
هازارد شوکه شد. تنها یک متر تا موفقیت او باقی¬مانده بود و حال صدها شمشیر و نیزه و سپر درحالی¬که نگهدارنده¬هایشان آنها را تقویت می¬کردند، جا پای خود را در برابر فشار سد او محکم می¬کردند.
«این جادوی احضاره!»
هازارد عصبانی بود. جادوی احضار به هیچ¬وجه ساده نبود و او نیز بدون سیستم تسلط چندانی به آن نداشت. ولی در مقابل دولاهان تنها جادویی که در آن به غیر از جادوهای مهارت رزمی تسلط داشت، یکی از نادرترین و قدرتمندترین¬ها بود.
سد در حال عقب رانده شدن بود، درحالی¬که هازارد سد را تقویت می¬کرد پشت سد را نرم کرد و صدها نیزه سخت ساخت و درون آن پرتاب کرد. در برابر سد، شوالیه¬هایی پوشیده از استخوان در اوج قدرت وارلرد مقاومت می¬کردند و هر ثانیه صدها نفر به تعدادشان اضافه میشد که برخی شروع به دور زدن سپر و حمله به هازارد کردند.
«تو من رو توی بازی خودم شکست نمیدی!!!!»
هازارد که بود؟ پادشاه شیطان آندد و نژادی از آندد که از لیچها سرچشمه گرفته. آیا قرار بود در جادو مغلوب دولاهان شود؟ آن هم با جادوی احضار؟
خشم به این بی¬احترامی! طمع به قدرت فیزیکی! نفرت از باخت! حسادت از جادوی احضار! چهار احساس اساسی که آنددها را دیوانه می¬کرد، درونش موج گرفت و باعث شد تا قدرت بالاتری از جادو نشان دهد و با قدرت جادویی بالاتری به ذهن تمام موجودات استخوانی نفوذ کند.
موجوداتی که ذهنیت خود را داشتند با طلایی شدن چشمان هازارد و درخشش جادوییش ناگهان بر روی زانو افتادند. در سر آنها گویی خدایی بر روح آنها با شلاق خود می¬کوبید.
«از من اطاعت کن!»
برخی از سقوط کرده¬های استخوانی توانستند ثانیه بیشتری دوام بیاورند ولی در آخر بر زمین افتادند. آنها نه می¬توانستند به ارباب خود خیانت کنند و نه می¬توانستند در برابر نفوذ بالاتر دشمن ایستادگی کاملی نشان دهند، ولی با آن بود که مقاومت در برابر سد جادویی کمتر شد و سد سرعتی فراتر از قبل گرفت و این سقوط کرده¬ها را به کناری انداخت.
«نه! نه! من شکست نمی¬خورم. من ژنرال پادشاهی_»
سخنش کامل نشد تا آنکه دستانش ثانیه¬ای نتوانستند در برابر سد مقاومت کنند، چرا که با اولین برخورد او پاهایش از مکان قبلی عقب کشیده شد و چنین چیزی تنها یک معنی داشت و آن هم به معنی باخت او بود که امیدش را از دست داد و نیزه¬های سپر او را با بدن پر از استخوانش به سیخ کشیده و در آخر با قبری عظیم برخورد کرد و کاملاً قبر را درهم شکست.
هازارد با پیروزی خود شروع به فریاد زدن کرد:
«برای تمام کسانی که تماشا می¬کنند! می¬دانم که پیروزی بنده را مشاهده کردید و به عنوان برنده، جوایز و عبوری امن از این سرزمین را می¬خواهم!»
ملکه مادیان که از هجوم میاسمای چند ثانیه پیش شوکه شده بود هازارد را در حال پوشیدن تجهیزاتش که او را بزرگتر می¬کرد، دید. با آنکه بهنظر او شرایط دوئل مسخره بود ولی معنی اینکه او توانسته بود دولاهان افسانه¬ای، یکی از نیروهای قبرستان گردن¬زده را شکست دهد عوض نمی¬کرد.
پس از پیروزی هازارد سکوتی شکل گرفت. با این¬حال از قبر عظیمی که دولاهان با آن برخورد کرده بود، هشت دست به بیرون آمده و هیکل عظیم پنجاه متری موجودی با جای خالی سه سر را نشان داد.
«آندد اونا می¬خوان از اونجایی که خودت بیدارش کردی، خودت هم دوباره بخوابونیش.»
هازارد ابتدا به مادیان و سپس به غول عظیم در اوج سطح افسانه¬ای نگاه کرد.
«دقیقاً چطور می¬خوام این رو_؟»
سخنش تمام نشده بود که غول به عقب افتاد و سه شمشیر استخوانی در قلبش جای گرفته بود. خاک بلند شد. تنها پس از نشستن غبار بود که دولاهان در حال آمدن به سمت هازارد ظاهر شد. از سمتی غول که بر زمین سقوط کرده بود هنوز نمرده و تلاش در بلند شدن کرد که سِیلی از سقوط کرده¬های استخوانی بر روی آن افتادند و آن را پر از حفره کردند.
دولاهان با قرار گرفتن در برابر هازارد و با حسادت از نداشتن سر، بر روی یک زانو نشست.
«حال خداوندگار من تنها تویی و من حال تنها به فرمان توام، باشد که این دوئل در پیش خدایان قبرستان گردن¬زده مورد برکت قرار گرفته باشد.»
شوالیه¬ای که با افتخار بر دوئل و پایبندی بر قوانین آن، زانو زده و به فرمان اربابش درآمده بود. حتی اگر شرایط دوئل به نفع او نبود نمی¬توانست دلیلی بر آن باشد که شرافت خود را بفروشد. او شوالیه¬ای بود که به خاطر حفظ شرافتش گردنزده شده بود. او شوالیه دلیرمرد و شریفِ ملتی بود که در زمان سوگند خود در برابر بالاترین مقام کشورش، امپراتوری پر نفوذ و قدرتمند در دنیایش سرش را بالا آورد و با نگاهی مصمم به چشمان امپراتور، در برابر امپراتور شمشیر بر شانه او سخن گفت.
«وفاداری و شمشیر تو برای که خواهد بود؟»
مردی که در سالنی مجلل و پر از درخشش با حضور هزاران نجیب¬زاده رده بالا با لباس¬ها و جواهرات¬ مرغوب، زانو زده بود. او که طمع ثروت و قدرت اطرافش را نداشت جواب داد:
«شمشیر من برای حفظ عدالت و شرافت است! وفاداری من از آن مردمی است که توانایی دفاع از خود را ندارند! باشد که بازویی برای مستضعفان باشم و جز برای خیر، شمشیر من نور نبیند!»
شوالیه¬ای که نیاز نداشت امپراتور نامی به او بدهد. شوالیه¬ای که در برابر ثروت و قدرت تمام، وسوسه نشد و نگاهش به تاجی بالاتر از تاج شاه دوخته شده بود. کمال دلاوری در سالهای خدمتش درون ارتش و محافظت از مردم او را قهرمان کشور نام گذاشت و تنها در زمانی که در برابر ارتش صد هزار نفری کشور همسایه با هزار تن از هم¬رزمان وفادارش ایستاده بود، در سن صد و ده سالگی که به هیچ¬وجه چهره¬اش آن را نشان نمی¬داد، فریاد زد:
«تا آخرین قطره خون خود برای دفاع از خاک زیر پایمان و مردمی که برای امنیت خود به ما دعا می¬کنند خواهیم ایستاد! باشد که خداوند با دعای مردم به ما قدرتی عطا کند تا بتوانیم از این نبرد سربلند بیرون بیاییم!»
هِلهله سربازان، فریادشان، کوبیدن شمشیرها به سپر و نیزه¬ها به زمین. ارتشی پشت سر فرمانده دلاور ایستاده بود، ارتشی با آرمانی خالص.
ارتشی که با خود پرچم شرافت را حمل می¬کرد، نبردی را با مهاجمان آغاز کرد که باعث تلفات شدیدی در سمت دشمن شد، آنقدر که دشمنانشان پس از به¬دست آوردن پیروزی بسیار سخت، سر فرمانده را قطع کرده و برای شاه خود به عنوان مدرکی بر پیروزی خود فرستادند. سری فرستاده شده بود که جایزه¬اش بالاتر از سر امپراتور بود. بدن او نیز که زیر نفرت سربازان لگدمال شده بود توسط افسون¬گران نفرین شده و به آبیس تبعید شد.
سپس هازارد دستش را از شانه دولاهان برداشت. از آنجایی که دولاهان گوشتی نداشت خواندن حافظه آن ممکن بود، ولی اگر داشت با ذوب شدن همراه بود که هیچ موجود زندهای خواستار آن نبود. هازارد پس از درک گذشته او میدانست که باز هم با فردی جالب سر و کار دارد.
کتابهای تصادفی

