قلعه ی شیطان
قسمت: 127
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
با گذر از مورهای آبیس که همچنان به¬دنبال او بودند، پلئاس به دنبال سر مار بود. با این¬حال با نزدیک شدن او سپرها یکی پس از دیگری ظاهر شد. گنجینه-ای مانند گردنبند در گردن اسکارلت به رنگ سفید درخشان شده بود. شمشیر پلئاش با کوبیدن به¬روی آن به¬سرعت شکست و چشمان او را از تعجب باز گذاشت.
اسکارلت نیز با دیدن آن گویی می¬خندید و به¬آرامی در حال عقب¬نشینی بود و صدای فریاد پلئاس را شنید که توسط پنجه¬های بسیاری تکه¬تکه شد. گنجینه¬ی در دست او مصنوع الهی با محافظت پایین بود که تنها با قدرت الهی پس از پنج حمله می¬شکست. با این¬حال چنین گنجینه¬ای در برابر خدایان متوسط و قدرتمند موفق نبود.
صدای شیپور عقب¬نشینی در ارتش اسکارلت شنیده شد.
تمامی حشرات به عقب برمی¬گشتند ولی ارتش امپراتوری متوقف نمیشد. حشرات در عقب¬نشینی خود مانند الفها، غول¬ها را نداشتند تا آنها را فدا کنند. حشرات یکی پس از دیگری سقوط می¬کردند. اسکارلت از دیدن آن اخم کرد و فراخوانی برای ملکه دیگری را داد.
با آن زمین لرزید و هزاران زنبور با صدای بلند به بیرون از زمین هجوم آوردند.
قدرت آنها از نخبه تا وارلرد متغیر بود با این¬حال این موج از زنبورهای آبیس با سرعت و قدرتی غالب کننده، بهسرعت ارتش امپراتوری را به عقب هُل دادند و در زمانی که اسکارلت به اندازه مناسب عقب کشیده بود، به ارتش اصلی خود پیوستند. با این¬حال این حمله ناگهانی باعث تلفات سنگین انسان¬هایی شده بود که فکر میکردند برنده شده و گارد خود را پایین آورده بودند. تعداد انسان¬هایی که بدنشان جویده شده و یا از ارتفاع سقوط کرده و حتی آنهایی که قلبشان دیگر وجود نداشت باعث شد تا امپراتوری در این جبهه پس از شنیدن صدای پیروزی و شادی دو جبهه دیگر به آنها نپیوندند.
فرمانده آنها جسدش به همراه بسیاری دیگر از دوک¬ها و فرماندهان توسط حشرات به غنیمت گرفته شده و آنها بودند که در میان اجساد قدم می¬گذاشتند.
«برای امپراتوری!!!!»
«پیروز شدیم!!»
«زنده¬باد پادشاه!!»
«زنده¬باد امپراتوری!!!»
صدای فریاد مردم به آنها می¬رسید با این¬حال چشمانشان هنوز توخالی بود. در میان اجساد پسری نیز خوابیده بود که اولین فریاد همراه شدن با پادشاه را داده بود، چنین پسر کوچکی نیزه سرباز افتاده¬ای را برداشته بود. حتی پس از نیش زنبوری که قلب او را دریده بود هنوز هم نیزه در دستش محکم بود.
آرتور ایستاده بر روی کوهی از اجساد غول¬ها به¬دنبال همراهانش بود. با این¬حال به جز مرلین، پلئاس را پیدا نمی¬کرد. با آن حواس خودش را تشدید کرد و متوجه شد که آن پیرمرد دیگر زنده نیست.
اشک طلایی سرازیر شد، آن شخصیت مانند پدری، برای او جان خودش را در جنگ به همراه او داده بود. احساس آن که نتوانست غول¬ها را به موقع سرکوب کند و آن پیرمرد را نجات دهد قلبش را به درد آورد. با این¬حال نگاهش به آسمان رفت. نبردی دیگر در حال اتمام بود.
در فضا، هسته قرمز خدای پایین با قانون الهی، آتش شعله¬های الهی خودش را فرامی¬خواند و در برابر موج الهی تشکیل شده از انرژی مانند آب که قلمرو هسته قرمز را کوچکتر می¬کرد، مقاومت کرده و هر آنچه ایمان داشت را فرامی¬خواند.
«بهتر است ادامه ندهی!!! خشم خدای مرا بر سر خودت فروخواهی آورد!!!»
هسته قرمز فریاد می¬زد. با این¬حال بانوی دریاچه که با قلمرو خود هسته قرمز را محاصره کرده در حال بلعیدن او بود.
فشار قدرتمندتر بانوی دریاچه باعث شد تا هسته قرمز برای استفاده از هر قدرتی که دارد دریغ نکند با این¬حال متوجه شد که قانون الهی مانند نیزه¬ای در حال نفوذ به قلمرو و بدنش است.
«نه، نه، اگر مرا بکشی_»
نیزه در بدن او فرورفت و او که در بدن اصلیش نبود، روحش به تنهایی توان مقابله با آن را نداشت. با این¬حال ملکه دریاچه قدرتش را پس گرفت و به او نزدیک شد.
دیدن آن¬که زنده مانده و روحش سوزانده نشده بود هسته قرمز را از رحمت بانوی دریاچه مطلع کرد.
بانوی دریاچه با چهره¬ی جدی گفت: «به دنیای خودت برگرد و در دنیای من دخالت نکن.»
«تو!»
هسته قرمز که نیروی الهی چندانی برایش باقی نمانده بود به¬سرعت پورتالی ایجاد کرد و با بدن لوکاس به داخل آن رفت، با این¬حال گویی هوشیاری حاضر بود و بدن را پس از آن به این دنیا برگرداند که با صدای فریاد دردناکی از آن سمت پورتال همراه بود.
با شنیدن آن صدا و احساسش، به¬نظر می¬رسید خدای مورد نظر با مرگ همراه شده بود.
تنها پس از آن لوکاس به هوش آمد ولی روحش را در حال از بین رفتن دید. گویا خدایی که احضار شده قدرت بسیاری را بر بدن او نازل کرده و حال هزینه¬ای برای پرداخت وجود داشت. با این¬حال بانوی دریاچه آنجا نبود. او نباید بیشتر از این دخالت می¬کرد.
هسته قرمز مطمئناً مرده بود. آن فریاد متعلق به هسته بود و فردی از دیدن خدای تابع خود که در نبرد شکست خورده بود بسیار خشمگین بوده و حتی حاضر به حذف یک خدای خود بود.
آرتور آسمان را نگاه می¬کرد.
بانوی دریاچه تنها در چشمان او قابل دیدن بود، با این¬حال او چیزی نگفت. بانوی دریاچه به اطراف نگاه می¬کرد، تنها لنسولات از خانواده¬اش زنده مانده بود. شوهر و دیگر فرزندان او دیگر در این دنیا نبودند.
تعداد بشریت مرده در این نبرد به پنجاه میلیون می¬رسید. از ده میلیون نیروی آموزش دیده تنها سربازان و برخی شوالیه¬های خوش¬شانس زنده مانده بودند که تعدادشان به ده هزار نفر نیز نمی¬رسید.
کتابهای تصادفی



