فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 128

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

یک هفته از جنگ عظیم گذشته بود. ارتش الف¬ها به قاره خود بازگشته بودند و سزار پادشاه آنها حتی نمی¬خواست که لحظه¬ای دیگر پایش را در آن قاره نفرین شده بگذارد.

شمال خالی از سکنه شده و پس از پخش خبر کشته شدن ارواح آبیس که لقب کابوس را گرفته بودند، پناهگاه‌های زیرزمینی باز شد و تمدن دورف¬ها که به شمالی¬ها پناه داده بودند به سطح آمده و شروع به بازسازی شهرهای خود کردند.

در جنوب اسکارلت با ارتش عظیمش پس از درگیری شدید لفظی با آمون بر معاهده خود با هازارد لعنت کرد و این قاره را به حال خود رها کرد.

تنها در قاره مرکزی سه جناح باقی¬مانده بود. بازماندگان شمال به رهبری دورف¬ها که سطح قدرتشان در بین سه گروه ضعیف¬تر از همه بود، در مرکز قاره پایتخت کملُت بود که مردم پس از شادی پیروزی با تعداد تلفات و مردگانی روبه¬رو شدند که عزیزان و نزدیکانشان در آن کم نبود.

و در جنوب نیز آنددها بودند‌. پُر تعداد و قدرتمند، که روز به روز میلیون¬ها به تعدادشان افزوده میشد. پادشاهان مرگ یکی پس از دیگری شروع به احضار بندگان خود کرده بودند. آمون با شکستن سد قدرت خود به اسطوره¬ای با نیروی الهی که از معتقدانش دریافت می¬کرد به تنهایی ده میلیون از ایمان¬دارانش را احضار کرده بود و دیگر پادشاهان مرگ بودند که مانند او در حال شکستن قدرت خود به افسانه و اسطوره، سطح قدرت مردگان را روزبه‌روز افزایش می-دادند. با این¬حال آمون هنوز از ورود به جنگ با امپراتوری جلوگیری می¬کرد. حریف در سمت خود یک خدا و یک نیمه خدا داشت. ورود به جنگ با این سطح قدرت به معنای خودکشی بود و کمتر از یک ماه دیگر ارتش عظیمی از یک خدا بر این دنیا نازل میشد.

نیاز به وجود فردی که می¬توانست بسیار مفید باشد به‌شدت احساس میشد. با خروج اسکارلت زمین¬های خالی زیادی بود که پادشاهان مرگ بر آن حکومت می‌کردند. با این¬حال آن فرد با سیستم خود بر هر چیزی کنترل دقیق¬تری داشت.

در سالن اصلی قلعه هازارد، آمون نشسته بر سر میز، هژنا در کنار او که در این مدت قلمرو داخلی را با کمک جنیباس اداره می¬کردند، سرسیا و آفرید در سمت دیگر قرار داشته و آرتمیس در زره خود در آن سر میز نشسته بود.

مدیریت جنگ برای تهاجم بر عهده آمون و دفاع در دست آرتمیس بود. سرسیا و آفرید نیز در بین زیردستان انسان حاضر می¬شدند و به مشکلات آنها گوش فرامی¬دادند.

سرسیا، رهبر پیشین ساحرگان که حال در هر جای قاره با ارتباطات قدیمیش، گوش داشت سخن گفت: «نبرد با امپراتوری به¬زودی اتفاق خواهد افتاد، از نظر تعداد، موقعیت بسیار برتری داریم ولی دو موجود الهی قرار نیست به¬راحتی سقوط کنند.»

«هر روزه مردم زیادی با شنیدن آنکه خدایان در سمت امپراتوری ظاهر شدند از پلینور و لوت فرار می¬کنند، تعداد افرادی که برای پادشاه دعا می¬کنن هر روز با افت شدیدی روبه¬رو میشه، مردم دیگه نمی¬ترسن.»

آمون سری تکان داد. ایمانی که این انسان¬ها به هازارد می¬آوردند بر اساس ترس و وحشتی بود که از او داشتند، وگرنه کدام انسان عادی به یک مرده دعا می-کرد؟

«عزازعیل دیروز یکی از مزدوران بهشت رو که در قلمرو لوت به کشتار دست زده بود شکار کرد. میشه گفت این باید آخرین مزدوری باشه که فرار کرده بود.»

آمون به هژنا سر تکان داد. از سمتی آرتمیس سخن گفت: «ساخت استحکامات در مرز لوت با امپراتوری مانند مرز پلینور با لوت تقویت شده، با این‌حال این دیوارهای استخوانی قرار نیست جلوی نیمه خدایان رو بگیرند.»

بحث به¬آرامی پس از آن درباره مسائل اقتصادی بود. پیشرفت منابع غذایی به لطف وسعت عظیم و منابع زمینی، کمبودی نداشت و ثروت طلا روزبه¬روز از معادن جنوب به همراه جواهرات برداشت میشد. می¬توان گفت در دروازه عظیم درون دیوارهای بلند اطراف قلعه آندد، هر ثانیه با عبور گاری¬هایی عظیم با جواهرات و طلا همراه بود.

با این¬حال ناگهان درب زده شد و ساحره¬ای سراسیمه وارد شد.

«اربابان، چندین اسطوره¬ای در حال نزدیک شدن هستند!!»

با شنیدن آن آمون بلند شد. به¬عنوان تنها فرد اسطوره¬ای جمع او می¬توانست در برابر این اسطوره¬ای¬ها بایستد.

دشمن مطمئناً از نظر او امپراتوری بود.

با رسیدن به سطح زمین به پادشاهان مرگ افسانه¬ای و عزازعیل نگاه کرد که با فراخوان اضطراری بازگشته بودند.

«مزدوران مرگ را آزاد کنید!»

به گفته او غول¬های جمجمه آبیس به زیر قلعه رفتند و پس از آن صد و بیست آندد زنجیر شده را بیرون آوردند. همگی در حال پرخاشگری بودند و کنترلشان از دست رفته بود. ذهن¬های فرسوده و پیر آنها تنها با زور قابل کنترل بود.

«تحت فرمان باشید!!!»

آمون فریاد زد. قدرت الهی در صدایش بود و باعث شد تا تمام مزدوران مکث کنند و با یافتن او زانو بزنند.

سپس نگاهش به پادشاهان مرگ رفت.

«برای نبرد آماده باشید، از آنچه فکر می¬کردم سریع¬تر بود.»

پادشاهان مرگ سر خم کردند و آماده حرکت شدند، با این¬حال با حرکت آنها به شمال چندین ساحره گیج شده و آمون را صدا زدند.

«ارباب... اسطوره¬ها از جنوب در حال نزدیک شدن هستند!»

شنیدن آن باعث شوکه شدن آمون شد.

از جنوب؟

قابیل و تمام افرادش توسط لوکاس سلاخی شده بودند. فردی در جنوب نبود.

«چه کسی؟»

او در شک و شبهه بود تا آنکه هاله¬های اسطوره¬ها نزدیک شد و با شناخت آن چشمانش درخشید.

«بالاخره...»

مردی با فرم انسانی و ارتفاع دو متری، عضله¬هایی سفید و پوسته¬های استخوانی در سراسر بدنش، تاجی متصل به جمجمه از استخوان، دستانش پوستی به¬روی استخوان سخت داشت، چشم و دهانی دوخته شده با موی سفید به همراه موجودی مانند مادیا¬ن¬ها ولی با ارتفاع ده متری، سه چشم با زیبایی خیره کننده. هر دو با قدرتی اسطوره¬ای در مرکز حیاط قلعه و پس از آنها آندد شوالیه¬ای بدون سر با اسب مرده خود. پنج آرکانه عظیم، و پنج انسان فرود آمدند.

هر دو اسطوره تمام این گروه را با جادوی خود حمل کردند و پس از فرود، هازارد به اطراف نگاه کرد. دیوارها و استحکاماتش بسیار قدرتمندتر شده بودند، تعداد موجودات متفاوت آنقدر زیاد بود که بسیاری را برای بار اول می¬دید، با این¬حال با ظاهر شدن او که به سطح اسطوره¬ای رسیده بود، تمام مردگان با احساس حضور پادشاه خود زانو زدند. تنها ساحرگان و عابدان پادشاهان مرگ بودند که ایستاده بودند.

با این¬حال ¬آمون به هازارد نزدیک شد. هر دو مقابل یکدیگر ایستادند. آمون جسم بزرگتری داشت ولی نمی¬توانست سطح قدرت برابر را از هازارد احساس نکند، با این¬حال در کنار هازارد ملکه مادیان با قدرت اوج اسطوره¬ای ایستاده بود که با چشمانی پر از تهدید او را می¬سنجید.

«به پادشاه درود می¬فرستم.»

با زانو زدن آمون، بندگان او و سپس پادشاهان دیگر و بندگانشان او را دنبال کردند. جنیباس به همراه دیگر اعضای شورا که از بالکن نظاره¬گر بودند با برگشت او نفس راحتی کشیدند و به نیروگاه¬هایی نگاه کردند که در پشت او بود. سطح قدرت جناح آنها حال بسیار بالاتر رفته بود و با حضور پادشاه می¬توانستند بهتر برای آینده آماده شوند.

کتاب‌های تصادفی