قلعه ی شیطان
قسمت: 129
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نور باری دیگر به او استقبال گفت در قاره یخ¬زده¬ی جنوب، هازارد ظاهر شده و به اطرافش نگاه کردو پر از آشوب و آثار نابودی بود. با این¬حال ناگهان سیستم شروع به علامت دادن کرد.
]شما کشتید...[
]شما کشتید....[
]شما فتح کردید....[
]شما فتح کردید....[
]صندوق گنج....[
]صندوق گنج....[
]شرایط ارتقا تکمیل شد[
]ارتقا به صورت خودکار اجرا شد[
]شما ارتقا پیدا کردید [
[نام: هازارد
نژاد نهایی: خدای مرگ (نیمه دوم)
سطح: 9
حیات: 55,000
قدرت: 30,000
چابکی: 25,000
مانا(میاسما): 3,250,000
استقامت: -
تعداد امتیازها: 231,000
تسلط اسطوره¬ای: (فعال)
تسلط شما را برای ارتقا به سطح اسطوره¬ای کامل میکند.
(هزینه فعال¬سازی: نابود کردن 10 موجود رتبه افسانه¬ای (10/10)
داشتن یک میلیارد جمعیت: (تکمیل) [
]شرایط ارتقا به نیمه خدا: ؟؟؟ [
مهارت¬ها:
ارباب عناصر SS ، استاد جادو SS ، استاد مهارت های رزمی SS ، استاد معجون SS ، قدیسه SS ، استاد ساخت و آهنگری SS ، مترجم SS ، ترکیب SS و …
نگاهش در بین آنها جابه¬جا میشد، تعداد زیادی موجود حماسی در دستانش کشته شده و بسیاری از دخمه¬ها به همراه شهر و روستاها توسط نیروهایش فتح شده بود؛ با این¬حال او به صورت خودکار ارتقا پیدا کرده بود و این ارتقا درحالی بود که به دنیای خود باز می¬گشت.
این دستور خودکار آن را به یاد او آورد که این سیستم متعلق به او نبود، با آن متوجه تغییری بسیار بزرگ در ظاهرش شد. بدن دو متری انسان مانند، بسیار کوچکتر از بدن قبلیش بود ولی قدرت موجود در آن و مانایش که بسیار فراتر از افسانه¬ای بود قابل شک نبود و او را به آزمایش آن واداشت.
]ارواح انتقام¬جو[
با احضار او یک روح انتقام¬جو از مه دستانش به بیرون آمد، با این¬حال این روح بسیار متفاوت¬تر از ارواحی بود که قبلاً احضار می¬کرد.
روح چهار دست با پنجه¬هایی بلند داشته و بدنش طویل بود. صدای فریاد پر از خشم او بر تن هر روح موجود نخبه لرز می¬انداخت و سرعتی در سطح لرد داشت. تغییر کیفیت در احضار او عاملی بسیار تأیین کننده بود، با اینحال در زمانی که در آبیس بود می¬دانست زیاده¬روی چندان خوب نیست.
دیدن چندین دنیا که در نابودی آبیس پیوند می¬خوردند، او نمی¬خواست در آبیس دنیای خودش را پیوند بزند و آن را به نابودی بکشاند.
بودن در آبیس به معنای آن بود که باید در جنگ با آن دو جناح مخالف خدای نابودی شرکت کند و او خواستار مرگ پس از تمام این سختی¬ها نبود. احضار بیشتر از آبیس دنیای او را به سوی نابودی می¬کشاند.
سپس نگاهی به ملکه مادیان کرد.
«به¬نظر می¬رسه به جایی که قبلاً بودم منتقل نشدیم، امیدوارم هنوز دیر نشده باشه.»
«این دنیای اعلی¬حضرته؟»
دولاهان با احساس مانای کمتر از آبیس گویی خوشحال نبود. از طرفی ملکه مادیان با احساس چنین سطح مانایی متوجه شد که بودن دشمنان بالاتر از سطح باید بسیار نادر باشد. داشتن امنیت پس از تمام این سال¬ها در مهر بودن و تعقیب، تنها چیزی بود که می¬خواست.
پس از چندین ساعت پرواز که با پنج آرکانه و انسان همراه بود، جادوها و تسلطی از هازارد را در مهارت¬هایش دید که به چشمان خود شک کرده بود. در تمام این مدت در درون آبیس، هازارد پیشرفت بسیار آهسته¬ای در جادو داشت گویی به تازگی آن را به¬دست آورده بود. با این¬حال در این لحظات با دیدن مقدار مصرفی مانا و جریان هماهنگ آن باعث شد تا مادیان درون افکار خودش گم شود، ولی زمان آن نبود. در دوردست و در قاره جدید با زمین تاریک، می-توانست جادوگران سوار بر چوب¬های خود را ببیند که بهسرعت با کشف آنها به عقب برمی¬گشتند و فرار میکردند.
«شناسایی شدیم، می¬خوای بکشمشون؟»
نگاهش به سمت هازارد رفت، با این¬حال هازارد با صورت انسان¬گونه خود لبخند زد. داشتن ماهیچه¬های صورت احساس خوبی بود ولی لبخندش چندان زیبا نبود. دهان و چشمانی دوخته شده زیبایی چهره تراشیده را از نظر انسانی بر هم می¬زد.
«نه، بذار ببینم چه واکنشی نشون میدن.»
میراندا کمی متعجب شد ولی خب سطح آن جارو سواران تنها لرد بود و چندان نگران نشد. در سطح آنها داشتن قدرت دو اسطوره¬ای و شش افسانه¬ای در چنین دنیایی با این سطح از مانا، نباید خطری آنها را تهدید می¬کرد مگر مبلغ قابل توجهی را پرداخت می¬کرد.
سپس تنها دو ساعت دیگر با سرعت پرواز در سطح اسطوره¬ای طول کشید تا قلعه بلند سیاه را ببیند. بر روی زمین و در آسمان، تراکم جمعیت و حرکت موجودات بسیار زیاد بود و آن را شبیه به لانه¬ی زنبور کرده بود.
میراندا با چشمانی متعجب پرسید: «این قلعه توعه؟»
مقدار موجودات در حال رفت و آمد و تعداد زیاد ساختمان¬ها که قدرت الهی در آنها دخیل بود، به اضافه¬ی حرکت ماشینی که قلعه را برای دفاع آماده می¬کرد.
«هیچ¬جا خونه نمیشه...»
هازارد نفس راحتی کشید. دلش برای امنیت داخل دیوارهای آن قلعه تنگ شده بود. باف¬هایی که قلمرو او با ساختمان¬هایش به او می¬داد، داشتن سطح اسطوره-ای و سود بردن از آن باف¬ها حس اطمینان بسیار بالایی در مواجه شدن با خطرات احتمالی را به او می¬داد. ولی با نزدیکتر شدن و احساس قدرت اسطوره-ای دیگری چهرهاش جدی شد.
-------
«به پادشاه درود می¬فرستم.»
آمون پادشاه مرگ سطح اسطوره¬ای به نماینده نابودی که خدایش او را برای خدمت به آن انتخاب کرده بود، زانو زد.
در ذهن آمون خیانتی موج نمی¬زد، تا زمانی¬که هازارد به خدای نابودی خدمت می¬کرد با تمام وجود، او نیز هازارد را دنبال می¬کرد. مگر این¬که هازارد قصدی بر خلاف خدای نابودی داشت. خود را در برابر موجودی می¬دید که زمانی خدای میانی بود.
با این¬حال در اطراف او، از آنددهای معمولی گرفته تا بالاترین سربروس در جسد عظیم بهیموث، حتی یکی از آنها وفاداریشان متعلق به کسی جز او نبود. هازارد میتوانست به¬راحتی آن را بخواند. پادشاهان مرگ وفاداری مطلقی به او نداشتند، برای همین بود که به آنها قدرت و آزادی داد تا بتواند وفاداری آنها را به مرور زمان کسب کند.
«پادشاهی مرگ! ای ارتش نابودی!»
صدایش را بلند کرد، پادشاهی مرگ تنها زمین و قلعه نبود بلکه مردم او نیز افرادی بودند که این پادشاهی را تشکیل می¬دادند. ارتش نابودی، اشاره¬اش بر خدای آنها و آرمانشان، حال که تمام قدرتمندان ارتشش در اینجا جمع بودند پس از مدت زیادی غیبت باید نشان می¬داد که هنوز هم در همان جناح قبلی است.
«مدت¬ها بود که برای کسب قدرت بیشتر به آبیس رفته و شما را تنها گذاشته بودم!»
دستش را بر روی شانه آمون که زانو زده بود گذاشت و با صدای آرام و مطمئنی گفت: «با این¬حال فردی توانا در اینجا حضور داشت که کلام او از من حکیمانه-تر است.¬»
تأیید کردن آمون با دادن اعتبار. بازی سیاسی در جریان بود.
«با این¬حال پادشاه شما بازگشته است!»
صدایش اوج گرفت. با موج فرمانی، آنددهای پایین شروع به کوبیدن پا و سلاح-های خود بر زمین کردند. ارباب بازگشته بود.
«نکند دشمنانمان قدرت ما را فراموش کرده باشند؟»
صدایش اوج گرفت. سکوت پابرجا شد.
چه کسی قدرت آنها را فراموش کرده بود؟ داشتن تقریباً دو قاره در دست، بیشترین قلمرو در قاره مرکزی که تمام پادشاهان شیطان بر سر آن می¬جنگیدند.
فریاد و غرش اوج گرفت. نمی¬خواستند پادشاهشان از آنها ناامید شود. آنها سخت کار کرده بودند، در نبرد بی¬پایانی بودند. آیا می¬خواهید پادشاه فکر کند در زمان غیبت او در پشت دیوارهای خود مانند ترسوها پناه گرفته بودند؟
غرش بی¬پایان، عزرائیل از بالای قلعه غرش می¬کرد. پدر او فکر می¬کرد، در زمان غیبت او بی¬کار بوده؟
میراندا شوکه شده بود، این چه فضایی بود؟ چرا این موجودات آنقدر خشمگین شده بودند؟
پنج انسان با دیدن چنین غرش¬های وحشتناکی در پشت دولاهان پناه گرفته بودند درحالی¬که دولاهان ارتش اربابش را تحسین می¬کرد.
هازارد از واکنش راضی بود و ادامه داد: «حتی اگر دشمنانمان قدرت ما را فراموش کرده باشند، حتی اگر ترس غارت شدن شهرهایشان از یادشان رفته باشد، ما بار دیگر برمیخیزیم و دورهای از آتش و خون، آشوب و جنگ را به ارمغان خواهیم آورد! سرزمینهای انسانها، الفها و تمام موجودات فانی از قدرت ما به لرزه خواهد افتاد!»
آنددها پا به زمین می¬کوبیدند، قلب ساحره¬ها می¬تپید، گویی حال در نبرد بودند.
«از خاکستر پادشاهیهایشان، امپراتوریای را خواهیم ساخت که برای همیشه پایدار خواهد بود! فریادهایشان سمفونی فتح ما خواهد بود و خونشان داستان برتری ما را خواهد نگاشت!»
سربازان معبد انسانی او زانو زده و دعا می¬کردند.
«خود را آماده کنید، زیرا به¬زودی حرکت میکنیم! فتح ما سریع و بیامان خواهد بود! ما نادیان (ندا دهندگان) مرگیم. ما پیشگویان نابودی هستیم و این دنیا خشم ما را برای باری دیگر خواهد شناخت!»
کتابهای تصادفی

