فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مافیا در دنیای جادو

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۴: اولین روز در آکادمی؟

وینسِنت پس از ترک محل سکونت خود دست در دست مادرش، چند جاده خاکی را طی کرد تا به خیابان اصلی روستای مارتِل رسید، تنها خیابانی که سنگفرش شده بود.

اما خانه‌‌اش فاصله چندانی با مرکز روستا نداشت، بنابراین او و مادرش نگران گرد و غبار اطراف نبودند تا به این منطقه که زیباترین منطقه در کل روستا بود رسیدند.

در آنجا وینسِنت نقطه مورد علاقه خود را در این مکان دید، میدان مرکزی که مجسمه بنیانگذار مارتل در آن قرار داشت، جایی که فضایی برای بازی کودکان و بزرگتر‌ها در اطراف باغی زیبا وجود داشت.

در اطراف سنگفرش حتی در روزهای بارانی هم گل و لای نبود و در این روز آفتابی مردم از میان کالسکه‌ها رد می‌شدند.

بعضی از حیوانات همراه با انسان‌ها گهگاه از آنجا عبور می‌کردند، در حالی که وینسِنت با کمی حرکت بیشتر از حد معمول، با علاقه به تماشای این مکان می‌‌پرداخت.

اما طبیعتاً حرکت در آنجا بیشتر از حد معمول بود، زیرا امروز آغاز دوره دیگری در آکادمی ستارگان بود که بیش از ده‌ها کودک جدید فعالیت خود را آغاز می‌‌کردند.

از این رو چندین پدر و مادر برای اولین روز فرزندان خود را به این مکان می‌‌آوردند، در حالی که برخی از دانش آموزان بزرگتر به‌تنهایی به آن ساختمان در یک انتهای میدان مثلثی شکل می‌رفتند.

آکادمی ستارگان پذیرای کودکان تا سن ۱۰ سالگی بود و پس از آن اگر هر خانواده‌ای بخواهد فرزندانش ادامه تحصیل دهند، دو راه پیش رو دارند.

یکی از آن‌ها این است که برای فرزندشان استادی بگیرند که از او حرفه‌‌ای بیاموزند.

معمولاً والدین بچه‌ها خودشان چنین کاری می‌کردند، اما در موارد نادری، متخصصان بزرگ و جادوگران شاگرد می‌گرفتند و عده‌ای خوش شانس بودند که مجبور نبودند حرفه‌ای مانند پدر و مادرشان انجام دهند.

گزینه دوم این بود که فرزندان خود را بین ۱۰ تا ۱۳ سال به یکی از آکادمی‌‌های سلطنتی بفرستند، جایی که می‌‌توانستند هر آنچه را که انتخاب می‌‌کردند یاد بگیرند.

با این حال، ورود به یکی از آکادمی‌‌های سلطنتی ارزان نبود و حتی افراد ثروتمند نیز تضمین نمی‌‌کردند که بتوانند یکی از فرزندان خود را به آنجا برسانند. تعداد جای خالی دانشجویان ورودیه جدید کمتر از افرادی بود که مایل بودند هزینه تحصیل فرزندان خود را در آنجا بپردازند!

اما تحصیل در یکی از این آکادمی‌‌ها برای جوانانی مانند وینس که می‌‌توانند از والدین خود بیاموزند، مزیت حرفه‌‌ای چندانی ایجاد نمی‌‌کند. تفاوت اصلی این مکان‌‌ها با مکان‌‌های دیگر این بود که اگر این دانش آموزان جوان در آکادمی‌‌های واقعی استعدادهای جادویی خوبی داشتند، پس از گذراندن دوره بیداری فرصتی برای پیوستن به کالج جادویی سیِدل پیدا می‌‌کردند.

کالج جادویی سیِدل اولین راه برای جوانان جادوگر برای یادگیری و تسلط بر مهارت‌‌های خود و داشتن شانس رشد اقتصادی و اجتماعی بود.

از آن طریق می‌‌توان عنوان اشراف را کسب کرد، استعداد داشت و با لیاقت فارغ التحصیل شد. اما حتی اگر شخصی بهترین دانشجو نباشد، همین واقعیت فارغ التحصیلی از این موسسه برای تضمین زندگیِ بسیار فراتر از حد معمول، کافی است.

وینس قبلاً از یکی از کتاب‌‌هایی که خوانده بود تصور می‌‌کرد که کالج جادویی سیِدل چگونه است، اما فکر نمی‌‌کرد هرگز به آنجا برود.

پدرش به‌سختی او را در یکی از آکادمی‌‌های سلطنتی قرار می‌‌داد، بنابراین گرفتن جایگاه در کالج جادویی سیِدلِ تحسین برانگیز، غیرممکن بود.

اما او اهمیتی نمی‌‌داد. او از مانا و جواهر جادویی که روزی به دست می‌‌آورد هیچ توقعی نداشت، بنابراین به تحصیل در آکادمی ستارگان و آموختن از پدرش راضی بود.

وقتی بچه‌‌های دیگر را تماشا می‌‌کرد که مادر یا پدرشان را ترک می‌‌کردند تا از دروازه اصلی آکادمی عبور کنند، احساس اضطراب کرد و مادرش را محکم‌تر کشید.

«بریم وگرنه دیر می‌رسیم!» او به مادرش گفت.

کیت لبخندی زد و به نرده اطراف آن ساختمان سه طبقه نزدیک شد که طرحی داشت که وینس را به یاد ساختمان‌‌های گوتیک روی زمین می‌‌انداخت.

«سلام اسم دانش آموز و خانواده‌اش چیه؟» کارمند آکادمی در ورودی آن مکان کیت و وینس را متوقف کرد.

«سلام، این پسر منه، وینسِنت، از خانواده فولر. امروز اولین روزشه.» او گفت در حالی که پسرش را دید که به بچه‌هایی که از پله‌‌های جلوی آکادمی بالا می‌رفتند، نگاه می‌‌کرد.

«عالیه، وینسِنت. توی می‌تونی دنبال کلاس ۱ بگردی. کلاس‌های تو اونجا برگزار می‌شه.» آن مرد در حالی که به مرد جوان مو مشکی جلوی خود نگاه می‌‌کرد گفت: «امروز یه روز ویژه‌ست، بنابراین معلم ۱۵ دقیقه تاخیر داره. اما از فردا کلاس‌ها از ساعت ۹ صبح شروع می‌شن.»

با این گفته وینس سرانجام پس از دریافت بو*سه از سوی مادرش به‌سمت آن مکان دوید و در حالی که بند‌های کوله پشتی خود را با دو دست گرفته بود، به‌سمت بالای پله‌های روبروی خود حرکت کرد.

با توجه به برنامه، اکثر دانش آموزان اطرافش، کودکان هم سن وینس یا یک سال بزرگتر بودند. بنابراین دچار دردسر افتادن در دام دانش آموزان بزرگتر نشد و خیلی زود به کلاس ۱ راه یافت.

آکادمی ستارگان با توجه به اینکه در کل سه طبقه بود، مکان بزرگی نبود. فقط پنج کلاس، یک کتابخانه، بخش مدیریت، کافه تریا و چند مکان برای فعالیت‌های اجتماعی و فیزیکی داشت.

به همان اندازه که این جهان تحت سلطه جادو بود، توانایی‌های فیزیکی می‌توانست تفاوت بزرگی در نبردهای سطح پایین ایجاد کند.

از آنجایی که بیشتر مردم این دنیا از سطح پایینی برخوردار، و جادوگران یا فانی‌های ساده بدون توانایی استفاده از جادو بودند، یادگیری نحوه جنگیدن و سلاح در دست گرفتن ارزش زیادی داشت.

آکادمی ستارگان مخاطبان اصلی خود را از بین افراد عادی داشت، بنابراین طبیعتاً در مورد انواع سلاح‌ها و هنرهای مناسب برای کار با آن‌ها آموزش می‌‌داد!

وینس از قبل اصول این کار را از خواهرش می‌‌دانست و مشتاق بود تا مهارت‌‌های جنگی و حمل سلاح را آموزش ببیند.

در حالی که او این را در ذهن داشت، سرانجام به جلوی کلاس ۱ رسید، جایی که چند جوان قبلاً در گوشه‌ها و داخل آن بودند.

او از در عبور کرد و دید که یک دوجین نفر تقریباً به‌طور مساوی از هر دو جنسیت در آنجا حضور دارند.

«وینس! واقعا اومدی!» پسر جوانی با موهای بلوند در حالی که به وینسِنت نزدیک شد این را گفت.

وینسِنت با شنیدن نام مستعارش بلافاصله به برادر صمیمی‌ترین دوست خواهرش که چندین بار با او ملاقات کرده بود، نگاه کرد.

«ایان، از امروز به بعد همکلاسی هستیم.» در حالی که لبخند می‌زد گفت و یک حرکت دست دو نفره برای احوالپرسی انجام دادند که وینسنت خودش به آن کودک همسنش یاد داده بود.

«هوم، من مشتاقانه منتظر کلاس‌‌های هنرهای رزمی هستم... خواهرم همش من رو می‌‌ترسونه. نمی‌‌تونم منتظر روزی باشم که انتقامم رو بگیرم!»

«موفق باشی... منم مشتاقانه منتظر کلاس‌‌های هنرهای رزمی هستم. می‌خوای همراه من باشی؟» وینس پرسید، آگاه بود که برای آموزش به گروه‌های ‌دو نفره تقسیم می‌شوند.

«باشه.»

در حین صحبت کردن، دانش آموز جدیدی که نمی‌‌شناختند از راه رسید و کنارشان نشست.

ایان در شروع مکالمه راحت‌‌تر از وینسِنت بود، بنابراین او این کار را کرد و به‌زودی روری جوان را وارد حلقه دوستی‌‌شان کرد.

بچه‌‌ها واقعاً به‌راحتی دوست می‌‌شوند!

«همه ساکت. کلاس داره شروع می‌شه.»

وقتی بچه‌ها همزمان صحبت می‌‌کردند، صدای معلمی که از امروز آن‌ها را راهنمایی می‌‌کرد به گوششان رسید و همه را ساکت کرد.

کتاب‌های تصادفی