مافیا در دنیای جادو
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶: بازگشت به آکادمی و تهدیدها
در داخل اقامتگاه خانواده فولر در روستای مارتِل، صدای خنده و تبریک از هر طرف به گوش میرسید و بوی تنقلات در طبقه دوم خانه هم پیچیده بود.
در آنجا چند تن از دوستان خانواده فولر تولد نینا، یعنی خواهر کوچکتر وینس و لارن را جشن میگرفتند.
در حالی که بزرگترها در حال گپ و گفت و خندیدن بودند، زنان در حال تماشای جدیدترین عضو این خانواده بودند، و وینس و دوستانش در اتاق او بودند.
«حالا یه خواهر جدید داری... چه دردسری. اگه نینا واقعاً پسر بود، برای همه ما خیلی راحتتر میشد.» ایان، با کت و شلوار بسیار خوشپوشش، نظر داد، زیرا افراد پولدار این جامعه معمولاً در جشنها چنین لباسی میپوشیدند.
برخی حتی این سبک را برای همیشه پذیرفتند و بسیار شبیه افرادی بودند که بهراحتی در کتابهای داستانی مربوط به قرن ۱۹ و ۲۰ زمین دیده میشدند.
وینس این را دوست داشت زیرا او قبل از تولد دوباره خود در این دنیا از چنین سبکی بهعنوان یک مافیا پیروی میکرد.
او هم به این شکل لباس پوشیده بود، اما با یک ست لباس مشکی، رنگ مورد علاقهاش.
از طرفی روری لباسهای رنگارنگتر از آنچه مادرش انتخاب کرده بود به تن داشت.
روری به یکی از بازوهای ایان سیلی زد و گفت. «احمق نباش. دختر باشه یا پسر، اون خواهر وینسه و ما باید خوشحال باشیم.»
«نچ! این رو میگی چون خواهر و برادر نداری. اگه میدونستی که چه دردسرهایی بهخاطر خواهر داشتن باید به جون بخره، اون وقت میفهمیدی چی میگم.» ایان نظر داد.
«کاش برادر داشتم، لعنتی!»
وینس با درک هر دو طرف به دوستانش لبخند زد. «نینا سالم به دنیا اومد و حال مادرم خوبه، مهم همینه… اما ممنون بابت حرفاتون. به هر حال، بچهها چه برنامهای دارید؟ فردا سال جدید رو توی آکادمی شروع میکنیم.»
دو پسر در اتاق وینس، یکی روی صندلی چوبی در محل مطالعه فولر جوان و دیگری روی تخت او نشسته بودند، به دوست خود نگاه کردند و لبخند زدند.
«بیاید از دانش آموزای لعنتی کلاس ۲ انتقام بگیریم!» آن دو در این مورد توافق کردند.
در طول سال اول خود در آکادمی ستارگان، آنها با همکلاسیهای کلاس ۱ خود و آنهایی که از کلاسهای بزرگتر بودند تعامل داشتند.
در موارد نادری چنین اتفاقی میافتاد، اما آنها همچنان از دست همکلاسیهای بزرگتر خود رنج میبردند.
گذشته از چند دعوا که در آن بازنده ظاهر شده بودند، در یک سال گذشته در مقابل چشمان برخی از همکلاسیهای بزرگتر متحمل ضربات مشت و شکست شده بودند.
خوشبختانه وینس با مهارتهای جنگی به خوبی آشنا بود و شکستهای آنها چندان تحقیرآمیز نبود.
اما با وجود اینکه وینس از تجربه رزمی زمینی خود در این مکان به خوبی استفاده کرده بود، غلبه بر ضرر اندازه بدن و وزن او برای حریفان دشوار بود. بنابراین حتی او نیز کمی رنج کشیده بود.
به دلیل این تجربه، این سه در طول تعطیلات خود بهسختی تمرین کرده بودند و وینس گهگاه با آنها مبارزه میکرد.
در چند روز گذشته، آنها همدیگر را ندیده بودند، بهخاطر یک سفر کوتاه که دو تا از سه خانواده آنها رفته بودند. با این حال، پس از ملاقات مجدد، همه آنها تأیید کردند که هنوز در حال تمرین و به انتقام خود متعهد هستند.
سپس وینس گفت. «خیلی خب، فعلاً بیاید دنبال دردسر نباشیم. اما یه وقت دیگه اونا رو سر جاشون میشونیم!»
وینسِنت هنوز خانوادهاش را با آداب و رسوم مافیایی تشکیل نداده بود. او خیلی جوان بود و باید مهارتهای بدنی و دوستی خود را با این دو تقویت میکرد.
در عین حال، هیچ دوستی نمیتوانست زندگی به شیوههای قدیمی مافیایی را تحمل کند، بنابراین او همچنان مشغول تماشای ایان و روری بود.
اما وینس با این دو، آرام آرام از شرافت، وفاداری و برادری که در خانواده مازانتی آموخته بود، صحبت میکرد.
یکی از اعضای مافیا باید قابل اعتماد باشد، به رئیس و قوانین خانواده وفادار باشد، شرافت داشته باشد و مایل باشد برای دوستان خود عمل کند!
برخلاف جنایتکاران معمولی، اعضای مافیا کدی داشتند که باید از آنها پیروی کنند!
هر دو آنها با وینس موافقت کردند، درست قبل از اینکه لارن جلوی در اتاق خواب برادرش بایستد و توجه او را جلب کند. «وینس، دوستات رو بیار طبقه پایین. بابا و مامان منتظرمونن.»
«هوم، داریم میایم، خواهر بزرگ!»
وینس سپس راه را پیش برد و به طبقه پایین این خانه بازگشت که علاوه بر آن سه نفر، لارن و دو دوست هم سن و سال ۹ سالهاش تنها بچههای موجود در آن خانه بودند.
…
روز بعد…
در حالی که نینا در خانه تحت مراقبت کیت بود، همه ساکنان دیگر املاک فولر آنجا را ترک کردند.
اندرو رفت تا تجارت خود را در محلی حل و فصل کند، کاری که او بهطور معمول انجام میداد، سروکله زدن با انبارش و معامله با کشاورزانی که محصولاتی را که اندرو از این روستا به بیرون تجارت میکرد، میفروختند.
او بیشتر اوقات خود را در محلی میگذراند، اما هر چند هفته یک بار سفرهای کوتاهی به اطراف استان انجام میداد و اجناس محلی را میفروخت و سپس سایر موارد را برای فروش مجدد در این روستا میخرید.
اما حتی در عجلهی انجام تجارت خود، این مرد وقت داشت تا از خانواده خود مراقبت کند، حرفه خود را به وینس آموزش دهد و شاهد بزرگ شدن لارن باشد.
از این به بعد، او نینا را هم برای مراقبت و تربیت خواهد داشت!
به این ترتیب، او با لبخندی بر لب به روال معمول خود ادامه داد، لبخندی که عمدتاً به دلیل تولد دخترش ایجاد شده بود، اما همچنین به این دلیل بود که او واقعاً حرفه خود را دوست داشت.
در همین حال، لارن از قبل با دوستانش در راه آکادمی بود، نه مثل برادرش برای شروع یک سال آکادمی دیگر.
او قبلاً ۹ ساله شده بود، بنابراین این آخرین سال حضور او در آکادمی خواهد بود. با این حال، بهعنوان فردی که سال پنجم تحصیلی خود را در آنجا میگذراند، از یک روز دیگر به مدرسه رفتن هیجانزده نبود.
در حالی که برادرش از قبل آمده بود، بیسر و صدا بهسمت آکادمی رفت و دوستانش بهزودی با لبخند به او پیوستند.
«یک سال دیگه با هم!» ایان دستان وینس و روری را در انتظار برای شروع این سال تحصیلی جدید نوا*زش کرد.
در سال قبل، آنها علاوه بر اینکه کمی از دانش آموزان بزرگتر رنج میبردند، چیزهای زیادی یاد گرفته بودند. اما هنوز چیزهای زیادی برای آنها وجود داشت که در مورد جهان، جادو و حتی زبان خود کشف کنند.
از آنجایی که کودکان هنوز چیزهای زیادی را کشف میکردند، هیجان زده بودند!
بنابراین با عجله به کلاس ۲ رفتند، جایی که از این به بعد در آنجا درس خواهند خواند.
اما در نیمه راه از جلوی گروهی از دانش آموزان کلاس ۳ گذشتند، دانش آموزانی که سال قبل با آنها مشکل داشتند.
«خب، خب، خب، نگاه کن اینا اون سه تا دلقکن!» یکی از پسرهای جوان، کمی بلندتر از سه و چند پوند بیشتر از وزن ایده آلش، در حالی که بهسمت آنها اشاره میکرد، گفت.
«پارسال گفتن امسال ما رو کتک میزنن... پس چی شد؟ خوب آماده شدید نادونا؟» پسر جوان دیگری، که بلوند و قد بلند بود گفت، در حالی که به این سه نفر با هوای برتری نگاه میکرد.
دو پسر دیگر نیز جزو این گروه بودند و از جایی که قرار بود به حمایت از رهبران خود برخاستند.
وینس جلو رفت و گفت: «درک، بهتره ما رو تحر*یک نکنی... با اینکه پارسال قوی بودی، فکر نکن وضعیت امسالم همینطوره.»
درک، رهبر این گروه کوچک، وینس را که قبلاً با وجود برتری در اندازه و سن، کمی از او رنج برده بود، نادیده گرفت. «روری، بهتره مراقب باشی... تو که نمیخوای همه رازت رو بفهمن.»
پس از گفتن این جمله، پشتش را برگرداند و گروهش را دور کرد و ایان و وینس به روری نگاه کردند که از این سخن رنگ پریده بود.
«روری؟» ایان پرسید، اما کمی بعد دوستشان بدون اینکه چیزی بگوید فرار کرد.
کتابهای تصادفی


