مافیا در دنیای جادو
قسمت: 7
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷: بزرگترین نقص وینسِنت
ایان و وینس تا چند هفته آینده روری را تماشا میکردند که از آنها دور میشد بدون اینکه دلیل آن را بگوید.
آنها سعی میکردند در چند مورد از دوست خود سؤال کنند، اما پس از رد یا نادیده گرفته شدت مکررشان، بهآرامی از فشار آوردن به روری دست کشیدند.
آنها هنوز به دوست خود اهمیت میدادند اما تصمیم گرفته بودند به او زمان بدهند و دیگر از او در مورد دلایل رفتارش سؤال نکنند.
در این میان، گروه درک همچنان آنها را اذیت میکرد، اما روری را بسیار بیشتر.
با توجه به آنچه در این هفتهها چند بار دیده بودند، روری به چنین گروهی نزدیکتر بود و از جهات مختلف به آنها خدمت میکرد.
ایان کم کم داشت دوستش را رها میکرد و احساس میکرد که اگر روری خودش به دنبال کمک آنها نیست، او و وینس نباید به دنبالش بدوند تا نادیده گرفته شوند.
وقتی نوبت به وینس میرسید، هنوز به اتفاقات روری علاقه داشت. او برخلاف ایان خاطرات زندگی قبلی خود را داشت و احساس میکرد که درک چیزی برای تهدید روری دارد.
از این رو، در حین اینکه او در آکادمی در مورد این جهان و از پدرش در مورد حرفه بازرگانی یاد میکرد، در اوقات فراغت خود به تماشای روری میپرداخت.
…
در آکادمی ستارگان…
بین کلاسهای صبح و بعدازظهر، دانش آموزان زمان برای استراحت در هنگام ناهار داشتند.
در این زمان دانشآموزان زیادی در اطراف بخش داخلی این آکادمی، مشغول غذا خوردن و گفتگو و بازی بودند.
اما در گوشهای کمتر شلوغ از این مکان، وینس پشت درختی در نزدیکی راهرویی که به بن بست منتهی میشد، پنهان شده بود.
او آنجا بود و گروه درک را تماشا میکرد که در محلی که معمولاً زمان استراحت را در آنجا میگذراندند، غذا میخوردند.
گروه چهار نفره روی زمین نشسته بودند، در حالی که یک پنجم آنها سینی با نوشیدنی و تنقلات در دست داشتند.
این نفر پنجم شلوارش را پایین انداخته بود و سطلی زیر پایش بود.
او روری بود.
همانطور که وینس در سکوت تماشا میکرد، ناگهان شخصی پشت سر او ظاهر شد، اما بدون اینکه او را غافلگیر کند.
«وینس، چه کار میکنی؟» لارن با دیدن برادرش در حال تماشای آن جوانان پرسید. «من قبلاً بهت گفته بودم که این کار رو متوقف کنی. اگه نمیتونی کاری انجام بدی، چرا به تماشا کردنش ادامه میدی؟ گاهی باید از بعضی چیزا دست بکشیم برادر کوچک.»
اما وینس با آن مخالفت کرد. «نه. باید بدونم علیه روری از چی استفاده میکنن. وقتی این رو بفهمم، میتونم یه کاری انجام بدم.»
لارن آهی کشید. «دونستن انگیزه واقعاً بهت کمک میکنه؟ چطور ممکنه؟»
«بسته به این که انگیزهاش چی باشه، میتونم به روری نزدیک بشم و بگم که چیز مهمی نیست. میتونم بگم که اون راز هرچی هست نباید بهخاطرش خودش رو با این افراد تحقیر کنه.»
او در حین تماشای خنده پسرها و لگد زدن به دوستش پاسخ داد.
وینسِنت یکی از دستانش را به پوست درخت مقابلش فشار داد.
او در کلاس ۲ قویترین بود، اما در برابر دانش آموزان کلاس ۳ برتری کمی داشت.
تکنیک هنرهای رزمی او حتی از دانش آموزان کلاس ۴ نیز پیشی گرفته بود. برای درک میزان مهارت وینسِنت، او دو بار در ماه با خواهرش تمرین میکرد و معمولاً شکست نمیخورد.
هنرهای رزمی زمینی او آمیخته با هنرهایی که در این دنیا آموخته بود، امتیازات زیادی را نسبت به بقیه بچهها به او میداد. اما با اختلاف وزن بین او و حریفان و تعداد آنها، هر کاری که او میتوانست انجام دهد شانس کمی برای تضمین پیروزی قطعی برایش به همراه خواهد داشت.
او حداکثر میتوانست با یکی از آن جوانها مقابله کند، اما باز هم سه نفر دیگر در مقابلش خواهند بود.
ایان اگر آنجا بود شاید میتوانست تفاوتی ایجاد کند.
ایان دومین فرد با استعداد در کلاس ۲ بود.
اما ایان قبلاً به او گفته بود که بدون اینکه روری از او کمک بخواهد به او کمک نمیکند.
متاسفانه، وینس با چند کودک سر و کار داشت…
این جوانان هنوز قدر دوستی را نمیدانستند و غرور عظیمی داشتند.
لارن آهی کشید و سرش را بهصورت منفی تکان داد.
- بیچاره برادر کوچولو... فهمیدن حقیقت میتونه تو رو بیشتر از اون دور کنه.
اما بعد از فکر کردن به این، از او پرسید. «برنامهات چیه؟»
«حقیقت رو پیدا کنم، بهش نشون بدم که چیز مهمی نیست و برش گردونم به گروهمون. اگه بعدش نخواد دوست من بشه، مشکلی نیست. ترجیح میدم دوستم بمونه ولی اگه بعدش هم نخواد، تا وقتی که دیگه خودش رو تحقیر نکنه مشکلی با اینکه دیگه دوستم نباشه ندارم.» و بعد با لحنی پر از احساس گفت: «من فقط نمیتونم اجازه بدم که این ادامه پیدا کنه.»
تق!
با مشت به تنه آن درخت زد.
لارن به دست گره شده وینس نگاه کرد و بزرگترین عیب برادرش را دید.
وینس نمیتوانست از چیزی بگذرد. وقتی تصمیمش را میگرفت که کاری را انجام دهد، بدون توجه به عواقبش تا آخر راه رفت.
یک بار زیاده روی کرده بود و با اینکه میدانست پدر و مادرش او را کتک میزنند، از کارش پا پس نکشید و وقتی کتک خورد حتی یک قطره اشک هم نریخت.
لارن دیده بود که او این رفتار را در شرایط دیگری که معمولاً مربوط به دوستان یا خانوادهاش بود نشان میداد.
او میدانست که وینس فردی وسواسی است که متقاعد کردنش برای انجام کاری سخت است.
«آه... باشه. اما زیاده روی نکن. اگه همهی زمانای استراحت رو صرف تماشای روری کنی، دوستت ایان رو از دست میدی.» در حالی که بهآرامی به یکی از شانههایش میزد به او هشدار داد.
او میتوانست به او کمک کند، اما احساس میکرد بهتر است به برادر کوچکش اجازه دهد خودش این کار را انجام دهد.
اینطوری پشیمان نمیشد!
«خواهر لارن، میتونی از خواهر ایان بخوای بهش بگه تو وقت استراحتمون، تو به من درس میدی؟ قول میدم سریع حلش کنم.» وینسنت پرسید.
«باشه، انجامش میدم، اما نه برای مدت طولانی.»
«ممنون، خواهر بزرگتر.» قبل از اینکه ببیند آن جوانها حرکت میکنند، گفت و به کلاس ۲ برگشت.
امروز او هنوز به راز روری پی نبرده بود.
با این حال، وینسنت به خود شک نکرد و قصد داشت بهزودی آن را دریابد.
در این میان، او به آموختن در مورد این جهان ادامه خواهد داد، دنیایی که تا کنون متوجه شده بود که فاقد فناوریهایی مانند اینترنت و برق است.
با این حال، فناوریهای دیگر اساساً جایگزین آنها شده بودند و مواردی را که در زمین مدرن وجود داشت ممکن میکردند.
ماشین و تلویزیون وجود نداشت، اما میشد با مردم صدها کیلومتر دورتر ارتباط برقرار کرد، با قایقهای پرنده در آسمان سفر کرد و غیره.
اما در حالی که مواردی از این دست وجود داشت، از بسیاری جهات دیگر، این جامعه بیشتر شبیه به جامعه در زمان اروپای میانه بود تا زمین مدرنی که وینسنت ترک کرده بود.
آداب و رسوم شباهت بیشتری به آن دوره اروپا داشت، و به همین صورت، کسانی که در استفاده از جادو در سطوح معمولی قرار داشتند، شبیه به رعیتها در نظام فئودالیسم بودند. در عین حال، کشاورزی و زراعت به قدرت حیوانات و جادوگران سطح پایین متکی بود.
خلاصه اگر فقیر بودی و استعداد جادویی نداشتی در قلمرو ستاره قطبی مانند یک فقیر بر روی زمین به حساب میآمدی. اگر در جادوگری استعداد داشتی، میتوانستی به چیزهایی دسترسی داشته باشی که به اندازهی دورهای که وینس آن را ترک کرده بود یا حتی بیشتر از آن پیشرفته هستند!
یکی دیگر از گزینههای خوب زندگی کردن در این دنیا این بود که منابع زیادی در اختیار داشته باشید که بتوان بر جادوگران مربوطه تأثیر گذاشت.
وینس در حالی که نگران دوستش بود، با این امکانات آشنا میشد و علاقه بیشتری به تسلط بر حرفه پدرش و رسیدن به موقعیت خوب در آینده پیدا میکرد.
خانواده مافیایی او هنوز به کار زیادی نیاز داشت تا پا به واقعیت بگذارد، اما او میخواست از این مدل کسبوکار که روی زمین آموخته بود برای بهبود موقعیت اجتماعی خود در پادشاهی سیِدل استفاده کند.
با این برنامهریزیها، شش ماه روتین او پر میشد تا بالاخره به یکی از اهداف کوتاهمدتش برسد!
کتابهای تصادفی


