مافیا در دنیای جادو
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۸: راز روری
بعد از گذشت ماهها، وینس کمی بزرگتر شده بود و کم کم داشت به هفتمین سالگرد تولدش نزدیک میشد.
هر روز که میگذشت تواناییهای بدنی او بهبود مییافت و حتی ایان، تنها کسی در کلاس ۲ که قبلاً میتوانست با او مبارزه کند، اخیراً نمیتوانست با او همراه شود.
با این حال، وینس هنوز آنقدر خود را قوی نمیدانست که مشکل روری را با مشت حل کند، بنابراین همچنان مخفیانه دوستش را زیر نظر داشت.
او همیشه این کار را در زمان استراحت انجام نمیداد، زیرا همانطور که خواهرش به او گفته بود، انجام این کار او را از ایان دور میکرد، چیزی که او نمیخواست.
بنابراین در چند ماه گذشته وینسِنت در طول هفته و هر زمان که وقت آزاد داشت، روری را چند بار تماشا میکرد بدون اینکه به دوستیاش با ایان خدشه وارد کند.
ایان دیگر در مورد روری صحبت نمیکرد و در کلاس ۲ دوستان جدیدی پیدا کرده بود که وینس نیز اخیراً با آنها ارتباط برقرار کرده بود.
به همین دلیل، او فضایی پیدا میکرد تا اقدامات گروه درک را زیر نظر داشته باشد.
اما در حالی که دشمنان روری هرگز آنچه را که میدانستند و علیه او استفاده میکردند افشا نکرده بودند، وینس سرانجام حقیقت را کشف کرد!
…
وینس در اواسط بعد از ظهر آکادمی را ترک کرد و تصمیم گرفت روری را دنبال کند.
امروز پدرش خارج از روستا بود و در سایر نقاط استان تجارت میکرد، پس تا شب وقت داشت هر کاری میخواهد بکند.
تصمیم گرفت از این مناسبت نادر استفاده کند و با آرامش پشت سر روری راه رفت و فاصله کافی را حفظ کرد تا مورد توجه قرار نگیرد.
از آنجایی که وینسِنت در انجام این کار تجربه داشت، چیزی که روری نداشت، بهراحتی این دوست را فریب داد، روری بدون اینکه متوجه شود، شخص دیگری را به مکان خاصی در وسط روستا هدایت کرد.
وینسِنت روری را دید که وارد ملکی میشود که میدانست برای بچهها نیست، جایی که پدرش زمانی به او گفته بود که هرگز وارد آن نشود.
- اون اونجا چیکار میکنه؟
وینس در حالی که نزدیک میشد تا دقیقتر بررسی کند تعجب کرد.
او مطمئن نبود که آن مکان چیست، اما احساس میکرد خوب نیست و نگران دوستش بود. آیا بهخاطر آن چهار نفر است؟
سعی میکرد نزدیکتر شود، اما در نیمه راه، روری محل را ترک کرد تا به خانهاش برود.
در حال حاضر وینس این را نمیدانست، بنابراین تا پایان روز به تعقیب دوستش بازگشت.
…
وینس که بدون یافتن پاسخ به خانه برگشت، در کنار کالسکه خانوادهاش، که برای مردی میانسال بود که برای پدرش کار میکرد، ایستاد.
«کارسون پیر، میتونی به یه سؤال من جواب بدی؟» او در کنار مردی که از اسبهای خانوادهاش مراقبت میکرد، ایستاد.
چنین حیواناتی در این دنیای جادویی وجود داشتند، اگرچه کمی با آنهایی که روی زمین یافت میشوند، تفاوت داشتند.
مردی که از آن حیوان پشمالوی زرد مراقبت میکرد به شانه زدن یال آن ادامه داد و گفت. «همین حالا هم یه سوال پرسیدی... چی میخوای بدونی، وینس کوچولو؟»
«توی اون خونه مرکز دهکده چی هست که پدرم به من گفت هرگز واردش نشم؟»
«یه خونه؟» پیرمرد به وینس نگاه کرد و سعی کرد تشخیص دهد که کجاست. - جایی که او هرگز واردش نشه؟ فقط میتونم به اونجا فکر کنم…
وینس منتظر جواب گفت: «بله.»
«چرا میخوای بدونی؟»
«من دوستم رو دیدم که امروز وارد اونجا شد. من دنبالش کردم اما نتونستم اونقدر نزدیک بشم که بفهمم.» او صادق بود، چیزی که مرد را شگفت زده کرد.
«وینس کوچولو دیگه اینکارو نکن. اون مکان جاییه که مردای فاسد میرن. برای بچههایی مثل تو خوب نیست.» شانه را که در دستش بود انداخت تا به آن پسر نصیحت کند.
کارسون صورتش را نزدیک به وینسِنت کرد و با صدای آهستهای گفت. «به پدرت نگو من این رو بهت گفتم، اما اونجا جاییه که زنای گمشده به مردای بیشرم لذت میفروشن. این عذاب کساییه که ذهن ضعیفی دارن!»
گلپ!
- فا*حشه خونه؟
وینسنت بهوضوح فهمید که آن مکان چیست و چشمانش را بهطور قابل توجهی باز کرد. - چرا روری باید به فا*حشه خونه بره؟
اما او نمیتوانست بلافاصله به چیزی فکر کند.
…
روز بعد، وینس بار دیگر دوست خود را تعقیب کرد و او را دید که دوباره وارد فا*حشه خانه این روستا میشود.
او این بار سریعتر بود و با استفاده از مهارتهای جاسوسی خود بدون جلب توجه توانست به پشت آن ملک برسد.
وقتی به آنجا رسید، یک پنجره نیمه باز پیدا کرد و از آن نگاه کرد.
«اون...» وینس با دیدن آنچه در آنجا بود، بلافاصله چشمانش را با تعجب باز کرد و متوجه مادر روری شد که در مقابل چند زن بر*هنه ایستاده بود و چیزی را به آنها آموزش میداد.
«وقتی با مشتری هستید...» وقتی او صحبت میکرد، مردی قدبلند و قوی در تنها درب آن اتاق بزرگ ظاهر شد و یک کودک در کنارش بود.
«خانم، روری کوچولو اینجاست.»
وقتی روری در آنجا ظاهر شد، چهرهاش غمگین بود و چشمانش را از زنان بر*هنه آن مکان دور میکرد.
اما وقتی چشمانش را از روی یکی از پنجرههای پشتی این مکان رد کرد، چیزی ندید، زیرا وینس قبلاً از آنجا فرار کرده بود.
وینس وقتی از آن ملک فرار میکرد، چیزهای زیادی در ذهن داشت و متوجه میشد که چه چیزی باعث شده دوستش در چند ماه گذشته اینقدر تغییر کند.
- مادر روری فا*حشهست؟
او تعجب کرد. - نه، امکان نداره. مادرش حداقل ۳۰ سال سن داره. توی این جامعه دیگه جوون به حساب نمیاد!
اما شاید... شاید بود؟ او به یاد آورد که مادر روری شوهر ندارد، چیزی که در آن جامعه نادر است.
در عین حال میتوانست هزینه تحصیل پسرش را در آکادمی ستارگان که فقط فرزندان ثروتمندترین روستا در آنجا تحصیل میکردند، بپردازد.
- یعنی قبلا فا*حشه بوده؟ الانم یه دلال فا*حشهست؟ آب دهانش را قورت داد و از وضعیت خانوادگی روری ابراز تاسف کرد.
- واسه اینه! واسه اینه که تحقیر شدن از طرف اون حرو*مزادهها رو تحمل میکنه! در واقع اونا متوجه این موضوع شدن و از همچین چیزی علیهاش استفاده میکنن!
وینسِنت مشتهایش را گره کرد و رگهای گردنش لرزید.
راهش را عوض کرد و تصمیم گرفت به خانه روری برود تا دوستش را متقاعد کند که دست از کارش بردارد.
…
در اواخر بعد از ظهر، روری مثل همیشه تنها به خانه بازگشت.
اما وقتی دید وینس آنجا منتظر اوست، حالت غمگین صورتش را تغییر داد.
«نچ! مگه قبلا بهت نگفتم اینجا نیای؟» با کمی عصبانیت پرسید و به وینس خیره شد. «گمشو! مثل ایان. اذیتم نکن، وینسِنت!»
«نه، تو باید از تظاهر دست برداری، روری. حالا فهمیدم چرا از ما دور شدی تا هر روز واسه سرگرم کردن گروه درک خودت رو تحقیر کنی. اما نباید این کار رو بکنی! کی اهمیت میده که مادرت چی کاره است؟ باهاشون مقابله کن!» او در حالی که به دوستش نزدیک میشد گفت.
روری با شنیدن این حرف چشمانش را کاملا باز کرد و احساس کرد که کل آکادمی بهزودی از این موضوع مطلع خواهد شد.
صورتش قرمز شد و مشتهایش را گره کرد.
وقتی وینسِنت به او نزدیک شد، با مشت بهسمت صورت این پسر زد و از عصبانیت منفجر شد.
بنگ!
وینسِنت انتظار این را نداشت و احساس کرد ضربهای به صورتش خورد و سرش را به پهلو خم کرد.
در این بین روری از قبل خود را برای ضربه دوم آماده میکرد.
«آه!» وینس از درد آن ضربه فریاد زد و به عقب پرید.
با طفره رفتن از ضربه روری، سعی کرد به او ضربه بزند، وینس موضع جنگی خود را گرفت و آماده مبارزه با دوستش شد.
«میخوای دعوا کنی؟ خوب، خیلی وقت بود که با هم مبارزه نکردیم! اما یادت باشه من اینجا نیستم که تو رو تهدید کنم! مامانت هر چی باشه اصلا دوستی ما رو عوض نمیکنه!» با اینکه گارد گرفته بود گفت.
«اگه متوجه نشدی بهت درس میدم. شاید بعدش دیگه از این احمق بودنت دست برداری.»
«لعنتی! تو نمیدونی در مورد چی حرف میزنی! خانواده تو عالیه!»
با این حرف یکی به دیگری ضربه زد و این تقابلی را رقم زد که همه چیز را بین آنها تغییر میداد!
کتابهای تصادفی


