فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مافیا در دنیای جادو

قسمت: 10

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۰: انتقام

«وینسِنت… روری!» درک فهمید چه کسی آنجاست که آن‌ها را اذیت کند و نام آن‌ها را فریاد زد و با لحنی کلفت‌تر با پسر مو قهوه‌ای صحبت کرد.

«روری، ما رو به چالش می‌کشی؟» تنها پسر چاق پرنده فراری را بیخیال شد تا به روری خیره شود.

بقیه گروهش اخم کردند و برای اولین بار دیدند که پسری که بیش از یک سال با او بازی کرده بودند در مقابل آن‌ها ایستاده بود.

درک گفت: «روری، یادت رفته ما رازت رو می‌‌دونیم؟» در حالی که انگشتان دستانش را به هم می‌زد، چند قدم جلوتر رفت. «بیا اینجا. مجازاتت چهارتا دندونه!»

روری مشت‌هایش را گره کرد و چیزی نگفت.

وینسِنت این بار نخواست حرفی بزند و بعد از این سخنان دشمنان فقط به‌سمت آن‌ها دوید.

با دیدن آن پسر سیاه مو که چند اینچ از قد بلندترین آن‌ها کوتاه‌تر بود و با مشت‌های بسته به طرف آن‌ها می‌دوید، این چهار نفر موضع جنگی خود را گرفتند.

آن‌ها مانا را در مشت و پاهای خود جمع کردند و برای نبرد آماده شدند.

همه آن‌ها می‌دانستند که وینس در هنرهای رزمی با استعدادترین فرد در آکادمی است، بنابراین آن‌ها فقط به دلیل اینکه تعدادشان بیشتر است، به او آسان نمی‌گرفتند.

«باشه، روری، بعداً کل آکادمی متوجه می‌شه که مادرت فا*حشه‌ست!» یکی فریاد زد و از دلقکی که جایگاهش را متوجه نشده بود احساس تنفر کرد.

روری در نهایت شروع به دویدن به‌سمت دشمنانش کرد و مقدار کمی از مانا را به مشت و پاهایش برد.

مقدار مانا یک جادوگر می‌توانست در طول زندگی افزایش یابد. اما قبل از بیداری، رشد مانا فردی جادوگر بیش از هر زمان دیگری در زندگی شتاب می‌گرفت.

نه تنها این، کودکان حتی مجبور نیستند سخت کار کنند تا این اتفاق بیفتد!

استعداد طبیعی آن‌ها در دوران کودکی و نوجوانی کاری می‌کرد تا آنجا که ممکن است مانا را جمع آوری کنند، که می‌تواند بعدها بر بیداری جادویی تأثیر زیادی بگذارد.

بنابراین، کودکان با بزرگ شدن، مانا بیشتری داشتند و می‌‌توانستند از مقداری از آن استفاده کنند.

این برای آن‌ها کافی نبود که طلسم اجرا کنند، اما می‌توانست بدن آن‌ها را تقویت کند، سرعت بهبودی آن‌ها را بالا ببرد و چیزهای مختلف دیگر.

روری با یک حرکت به‌سمت یکی از دو عضو ضعیف‌تر گروه پرید و مشتش را به وسط صورت پسر مو قرمز فرو برد.

در همین حال، وینس به‌سمت درک پرید و بدنش را در هوا چرخاند تا ضربه‌ای قطعی به این دلقک که مدت‌ها بود او را آزار می‌داد، وارد کند.

«بمیر، درک!» وینسنت فریاد زد و پای راستش را به‌سمت سینه این پسر جوان بلوند چرخاند.

درک که از قبل داشت به‌سمت وینس حمله می‌کرد، شک داشت که این پسر بتواند ضربه او را تحمل کند.

او در کلاس ۴ قوی‌ترین بود و حتی می‌توانست با پسران کلاس ۵ رقابت کند، همین موضوع باعث شد که او گذشته خود و وینس را نادیده بگیرد و با قدرت زیادی به او حمله کرد تا به این دلقک مزاحم آسیب جدی برساند.

«من به‌زودی قوی‌ترین فرد آکادمی می‌شم و تو هم زیردست جدیدم می‌شی!» درست قبل از برخورد ضرباتشان به هم گفت.

وقتی این اتفاق افتاد، گازهای اطراف این دو جابه‌جا شدند و بادهای قوی‌تری در جهت مخالف ایجاد کردند.

در همان زمان، نبض ضعیفی از نقطه برخورد بین ساق پاهای آن‌ها پخش شد، چیزی ظریف بود اما می‌توانست باعث ایجاد اختلال در مانا آزاد در جو تا چند متری آن‌ها شود.

«آآآآخ!»

سپس فریاد درد از یکی از دو دهان بلند شد زیرا هر دو به‌سمتی که از آن پریده بودند افتادند.

وینس دندان‌هایش را روی هم فشار داد، اما هیچ نشانی از درد نداشت، حتی احساس می‌کرد که به دیوار لگد زده است.

اما درک از لحاظ ذهنی قوی نبود، از عصبانیت زوزه می‌کشید و از درد پایش بر زمین ‌افتاد و لنگید.

«لعنتی! وینسِنت! نابودت می‌کنم!» در حالی که پسر چاق به‌سمت این پسر سیاه مو حمله می‌کرد فریاد زد.

وینسِنت سریع‌تر بود، به عقب پرید و حرکت حریف را به شدت منحرف کرد.

سپس در حالی که پسر چاق ضربه خود را از دست داد، جسم یکی از دو نفر دیگر پس از ضربه تند روری به اولین حریف به‌سمت او پرواز کرد.

«آآآخ!»

با اولین ضربات، روری و وینس در کنار هم ایستادند و چهار حریفشان احساس کردند که آن‌ها چقدر قوی شده‌اند.

پسر چاق گفت: «خوبه، خوبه! ما امروز این مشکل رو حلش می‌کنیم! اما تو کارت تمومه، روری. فردا دیگه نمی‌تونی به آکادمی بری! بدون توجه به نتیجه مبارزه امروز، رازت رو به همه می‌گیم.»

«اگه این کار رو بکنی زبونت رو از حلقت می‌کشم بیرون، خوکچه!» روری در مقابل این حریفان فریاد زد و حالت جنگی خود را حفظ کرد.

سپس یک طرف دوباره به‌سمت طرف دیگر پرید، در حالی که دو پسر ماهرانه با چهار دشمن خود مبارزه می‌کردند، اما واضح بود که هیچ مزیتی نداشتند.

هر بار که یکی از آن‌ها به حریف خود ضربه می‌زد، آن شخص عذاب می‌کشید و صداهای دردناکی در می‌آورد.

اما در این بین دو نفر دیگر نیز فرصت ضربه زدن به آن‌ها را پیدا می‌کردند.

با این سرعت، هر چند روری و وینس می‌توانستند حریفان خود را به زحمت بیاندازند و به آن‌ها صدمه چشمگیری وارد کنند، اما در این مبارزه متضرر می‌شدند.

به‌زودی هر دوی آن‌ها خون از بینی‌شان چکید و لکه‌های بنفش روی قسمت‌های مختلف بدنشان ظاهر شد، در حالی که به‌شدت نفس می‌کشیدند بسیار عرق کردند.

گروه مقابل هم وضعیت بهتری نداشت و حتی یکی از آن‌ها قبل از پایان رویارویی از هوش می‌رفت.

روری در حالی که به تصاویر تار روبرویش نگاه می‌کرد، گفت: «بگو از من چی می‌خوای. اما بدون که بعد از اون هر هفته شما رو به چالش می‌کشم. حتی وقتی فارغ التحصیل شدیم، تا زمانی که توی یه روستا زندگی می‌کنیم، به تعقیبتون ادامه می‌دم!»

«روری!»

وینس فریاد زد: «منم همین کار رو می‌کنم. جرعت نکن بیش از حد در مورد روری حرف بزنی وگرنه من دشمن ابدیت می‌شم!»

به این ترتیب، زمانی که بزرگسالان متوجه شدند چه اتفاقی در حال رخ دادن است و برای جلوگیری از ادامه به‌سمت آن‌ها هجوم آوردند، نبرد آن‌ها زیاد طول نکشید.

بچه‌ها به اندازه کافی قدرت داشتند که به‌شدت آسیب ببینند، بنابراین معمولاً والدین آن‌ها از این جنگیدن جلوگیری می‌کردند.

هر یک از طرفین با دیدن بزرگترها دویدند، هر کدام با ناامیدی‌های خودشان پس از این مبارزه‌ای که هیچ پیروزی نداشت.

اواخر همان شب…

صدای غلیظ مردی به گوش پسری که در اتاقش دراز کشیده بود رسید.

وینسِنت با شنیدن صدای پدرش بلافاصله از اتاقش پایین آمد و به طبقه اول محل سکونتش رفت.

«وینسِنت! چیکار کردی؟ شایعه‌ای شنیدم که امروز درگیر دعوا شدی. درسته؟» این مرد با وجود اینکه جراحات روی صورت پسرش را به‌وضوح دید، پرسید.

زخم‌های صورت وینس در چند ساعت گذشته به‌طرز چشمگیری بهبود یافته بود. مانا او می‌توانست بازسازی بافت‌هایش را تسریع کند، حتی اگر نمی‌دانست چگونه این کار را انجام دهد.

اما اندرو می‌توانست زخم‌ها را روی صورتش ببیند و همچنان سؤال کرده بود، زیرا می‌خواست از پسرش بشنود که او دستوراتش را نادیده گرفته است.

«من برای دفاع از یکی از دوستام جنگیدم، بابا. چاره‌ای نداشتم.» وینسِنت مستقیماً به سر اصل ماجرا رسید، در حالی که مادرش، که نینا در آغو*شش بود، از طبقه بالا او را تماشا می‌کرد و لارن از پله‌ها پایین دوید.

«بابا نمی‌تونی وینس رو ببخشی؟ اون قصد آسیب رسوندن نداشت.» سعی کرد از طرف برادرش صحبت کند، در حالی که چهره زنانه‌اش حالتی نگران را نشان می‌داد.

اندرو حتی به دخترش هم نگاه نکرد، روی وینسِنت متمرکز شد. «خیلی خوب، انگیزه‌ات بد نبوده. اما باز هم مجازاتت می‌کنم. این یادت باشه، وینسِنت. مهم نیست که چه قصدی داری، وقتی قانون رو زیر پا می‌ذاری، باید برای عواقبش هم آماده باشی!»

«می‌فهمم.»

بعد آن مرد نزدیک به ۲ متری کمربند لباسش را درآورد و شروع کرد به آموزش پسرش!

وینس تا ۱۵ دقیقه بعد طولانی‌ترین ضرب و شتم دو زندگی خود را پشت سر ‌گذاشت و از دست پدرش رنج برد.

اما او نه اشک ریخت و نه از درد گریه کرد، تمام آنچه را که باید، تحمل‌ کرد، آگاه بود که چاره‌ای نداشت.

خواهران و مادرش از مشاهده همه این‌ها طفره ‌رفتند و سنگینی را در دل خود احساس ‌کردند. اما با آگاهی از مسئولیت تربیت فرزند بر دوش پدر بود، هیچ‌کدام در تربیت وینس دخالتی نداشتند.

«از این به بعد دیگه وقت آزاد نداری‌. تو از خونه به آکادمی و از آکادمی به اینجا میای. بقیه وقت‌ها تو پیش خودم می‌مونی. پسر، صدام رو شنیدی؟» اندرو در حالی که پسرش بدون اینکه صدایی یا شکایتی به زبان بیاورد از شدت درد می‌لرزید، پرسید.

«بله.»

کتاب‌های تصادفی