مافیا در دنیای جادو
قسمت: 11
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۱: اطلاعات ضروری
یک سال و نیم بعد…
وینسِنت پس از ضرب و شتم افسانهای که ماهها پیش از پدرش دریافت کرده بود، مدت زیادی را بدون ایجاد دردسر سپری کرده بود.
در عین حال، او بیش از یک سال تمام زمانی برای تفریح با دوستان و همکلاسیهایش نداشت. زمانهایی که در خانه یا مدرسه درس درحال درس خواندن نبود را به همراه پدرش میگذراند.
به همین دلیل، او در مورد حرفه پدر خود چیزهای زیادی یاد گرفت، مهارتهای مذاکره را به دست آورد و کمی بیشتر از اقتصاد این جامعه فهمید.
در قلمرو ستاره قطبی سه نوع سکه طلا، نقره و برنز وجود داشت که بهطور معمول روزانه در انواع تجارت استفاده میشد.
یک سکه طلا ۱۰۰ نقره و به نوبه خود ۱۰۰۰۰ برنز ارزش داشت.
ارزش هر کدام از آنها بر اساس نسبت میزان فراوانی این کانیها در قلمرو ستاره قطبی بود.
با این حال، آیتمهای دیگر را میتوان بهعنوان سکه استفاده کرد، اما با توجه به نادر بودن، کمتر رایج بودند.
در میان آنها سنگهای قیمتی، منابع با ارزش افزوده بالا، و مهمتر از همه، سنگهای جادویی بودند.
آخرین مورد، نوع خاصی از منابع طبیعی بود که جادوگران میتوانستند از آن بهعنوان پشتیبان آیتم در فعالیتها یا در جنگ استفاده کنند.
به هر حال، این آخرین گزینه قطعاً باارزشترین چیز بود و مردم معمولاً آنها را معامله نمیکردند، مگر اینکه ارزشهای تجاری بسیار بالایی برایشان داشته باشد.
وینس هنوز یکی از اینها را ندیده بود، اما زمانی که شاهد معاملهای بین پدر خود و نجیب زادهای از خارج از این استان بود، این موضوع را شنیده بود
وینس در این دوره برای اولین بار با خانواده خود به خارج از روستای مارتِل سفر کرده بود و متوجه دنیای جادویی و شگفت انگیزی شد که در آن سوی روستای کوچکش زندگی میکرد.
در میان این مسئولیتها، او، روری و ایان به فعالیت گروهی برگشته بودند. در مقابل، تیم درک پس از دعوای خیابانی آن روز دیگر مزاحم آنها نشد.
آن روز استخوانهای دو تن از دوستان درک شکسته بودند و برای بهبودی کامل نیاز به مراقبت پزشکی در خارج از روستا داشتند.
گروه درک به دلیل نیاز به بیرون ماندن از دهکده موقتاً رفته بودند و دو نفری که مانده بودند مجبور شدند دهان خود را ببندند.
تا زمانی که آن دو مجروح به روستا برگشتند، گروه وینس و روری به همراه ایان دوباره به هم پیوستند و میتوان آن سه نفر را هم توان با گروه درک یا حتی قویتر از آن چهار نفر دانست.
بالاخره چند ماه پیش گروه وینس و روری به کلاس ۵ راه یافتند در حالی که گروه درک از آکادمی فارغ التحصیل شده بودند. به همین دلیل از آن زمان دیگر همدیگر را ندیده و فعلاً موضوع قبلی را پشت سر گذاشته بودند.
ایان هنوز از حقیقت مادر روری خبر نداشت اما دنبال جواب هم نبود. او بهانه ساختگی وینس را پذیرفته بود و به دوستی با روری بازگشت.
…
در روستای مارتِل، روز آفتابی بود، پرندگان آواز میخواندند و اهالی مشغول کار بودند.
بعضیها در فروشگاههای کوچکشان چیزهایی را تعمیر میکردند. دیگران برای خرید یا تجارت منابع بیرون رفته بودند، چیزی معمولی در جوامع کوچک انسانی.
در همین حین، برخی از بچههای روستا در آکادمی بودند و برخی دیگر در خانه و منتظر روزی بودند که برای تحصیل به آنجا راه یابند.
در این میان در یکی از برجستهترین اتاقهای ساختمان آکادمی ستارگان، کلاس ۵ از سختگیرترین معلم آن موسسه درس میگرفت.
پروفسور جولیان!
پس از سالها تحصیل در اینجا، بار دیگر گروه وینسِنت، روری و ایان به عهده این معلم قرار گرفته بودند.
با این حال، بر خلاف روز اول کلاسشان با این مرد، همه در کلاس از قبل او را میشناختند و مانند آن زمان از او نمیترسیدند.
اما این مرد احترام این دانشآموزان را به دست آورده بود و دیگر نیازی به سختگیری با آنها نداشت.
بنابراین او داشت کلاس دیگری را شروع میکرد و در مورد چیزی ضروری صحبت میکرد.
«امروز بالاخره مطالعه جواهرات جادو و حلقههای جادو رو شروع میکنیم.» درست بعد از صبح بخیر به شاگردانش و بدون مشکل در ساکت کردن اتاق گفت.
به بهترین شاگردش نگاه کرد و پرسید: «وینسِنت، میشه بگی جواهرات جادو چی هستن؟»
وینسِنت از جای خود برخاست و با صدای بلند گفت: «جواهرات جادو آیتمهای فوقالعادهای هستن که بعد از رسیدن به بلوغ به بدنهای جادویی متصل میشن. حیوانات، انسانها و سایر موجودات جادویی میتونن بعد از رسیدن به بلوغ از طریق مراسم بیداری به جواهرات جادو متصل بشن. جواهر جادو که به موجودی متصل شه با ویژگیهای اون موجود سازگارتره، بنابراین انتظار میره هر جواهری خواص متفاوت و تأثیرات متفاوتی روی هر جادوگر داشته باشه.
تواناییهای جادویی اونا بعد از اتصال یه موجود جادویی به جواهر جادو خیلی افزایش پیدا میکنه. از اون به بعد، اونا میتونن طلسم اجرا کنن یا از ویژگیهای ذاتیشون توی سطحی خیلی بیشتر از تواناییهای جادویی طبیعی خودشون استفاده کنن.
بعد از بیداری، میتونیم تجربیات خودمون رو توی اونا ذخیره کنیم و از اونا برای تشکیل طلسم جدید استفاده کنیم که اون طلسمها هم میتونن بهطور خودکار خودشون رو توی جواهرها حک کنن.
از اون به بعد، اونا میتوانن توی فعال سازی طلسم، توسعه و موارد دیگه به ما کمک کنن. اگه بخوام بهطور خلاصه بگم که جواهرات جادو چقدر برای جادوگرا اهمیت دارن، میتونم بگم که اونا به اندازه مغز انسانهایی که قادر به استفاده از جادو نیستن، ضروریان.»
مغز برای جادوگران نیز مهم بود، اما جواهرات جادو به روشی مشابه، به آنها کمک میکرد، همانطور که مغز برای انسانهای عادی اهمیت داشت.
به زبان ساده، همانطور که یک موجود، بدون مغز خوب، نمیتواند هوش خود را توسعه دهد، بدون جواهر جادو نیز یک موجود جادویی نمیتواند از زبان جادوگری استفاده کند.
یک موجود جادویی بدون گوهر مانند یک انسان روی زمین بود که توانایی خواندن، صحبت کردن، نوشتن یا استفاده از هر یک از چیزهای مرتبط با آن را نداشت. اینطور زندگی کردن اشکالی ندارد، اما چنین فردی طبیعتاً در حاشیه قرار میگیرد و دودمانش به مرور زمان پاک میشود.
پروفسور سری تکان داد و گفت: «چیزی که وینسنت گفت درسته. جواهرات جادو مکانیسمهایی هستن که به ما امکان میدن زبان جادو رو راحتتر بفهمیم و از این طریق بهتر از ویژگیها و وابستگیهامون استفاده کنیم. حالا دربارهی حلقههای جادو چطور؟» به اطراف اتاق نگاه کرد تا اینکه دومین شاگرد برتر خود، تِسا آسپِر را دید.
«تِسا، میتونی بگی حلقههای جادو چی هستن؟»
«هوم...» او با خجالت به اطرافش نگاه کرد، زیرا نمیدانست موضوع چیست. «ما هنوز دربارش یاد نگرفتیم پروفسور.»
«اما تا به حال در موردش فکر نکردی؟ شر*ط میبندم که حلقههای جادو رو روی پدر و مادر و اطرافیانت دیدی.» او اصرار کرد، زیرا میدانست که این دانشآموزان باید ایده خوبی از این موضوع داشته باشند.
ایان یکی از دستانش را بالا برد و کمی بعد اجازه صحبت به او داده شد. «حلقههای جادو نشونههای خاصی هستن که به دست میاریم، یا بهتر بگم، برای پیشبرد قلمروهای جادویی باید اونا رو داشته باشیم. اونا میتونن به ما تواناییهایی بدن که با ویژگیهامون سازگاره.»
«ایان اشتباه نمیکنه. اما این همه ماجرا نیست.» پروفسور جولیان در حالی که در اتاق قدم میزد، گفت و تصاویر روی تخته سیاه ظاهر شد. «در حالی که جواهر جادو به جادوگر توانایی استفاده از عناصر مختلف موجود برای تشکیل طلسمهای مختلف رو میده، حلقه جادو به مانای جادوگر توانایی و ثبات ذاتی میده. هر چی قویتر میشیم، مانا توی بدن ما حجیمتر میشه و جسم و روح رو تغییر میده. این بهقدری شدیده که ما بهطور طبیعی نمیتونیم بدون استفاده از آیتمهای ثانویه توی رتبههای جادویی پیش بریم. بدون حلقه برای تثبیت مانا، به دلیل تراکم مانا توی بدنمون با رسیدن به نقطه خاصی منفجر میشیم!»
گلپ!
«این…»
«اما این وحشتناکه!»
بچهها از هر طرف نظر دادند.
«و در واقع همینطوریه. برای همینه که در گذشته، بیشتر موجودات جادویی سطح پایینی داشتن و زمان زیادی طول کشید تا بفهمن چطور مشکل رو حل کنن.» او گفت در حالی که از این چنین صحبت کردن درباره جادو با شاگردانش هیجان زده بود.
«اما خوشبختانه برای ما، اجداد ما دهها هزار سال پیش این مشکل رو حل کردن، بنابراین میدونیم که باید هر بار که توی رتبههای جادویی پیش میریم برای تثبیت مانا باید حلقههای جادو رو جذب کنیم. قبل از اون، افزایش مقدار مانا بهطور طبیعی خطرناکه، بنابراین عدم جذب یه حلقه جادو مثل اینه که به بنبست بخوریم…»
او درس را ادامه داد و طبقه بندی حلقهها، منشأ آنها، نحوه جذب آن و برخی جزئیات اساسی را توضیح داد.
کتابهای تصادفی

