مافیا در دنیای جادو
قسمت: 12
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۲: خبر خوب؟
وینسنت پس از بازگشت به خانه پس از پایان کلاسهایش، اول نینا را در حالی که از اتاق نشیمن عبور میکرد دید.
این دختر کوچولو الان تقریبا چهار ساله بود.
وینس با دیدنش او را در آغو*ش گرفت و او را در هوا تکان داد و او با خوشحالی با برادر بزرگش میخندید.
«داداش!» نینا با صدای نازکش گفت در حالی که کیت او را در کنار وینس تماشا میکرد، لبخند میزد و یکی از دستانش را روی شکمش میکشید.
کیت دوباره حامله بود!
کیت و اندرو وقتی نوبت به بچهسازی میرسید درنگ نمیکردند!
این دو در سنین زیر ۳۰ سال داشتند دارای فرزند چهارم میشدند!
«کلاسهای امروزت چطور بود؟ خواهرت از کلاس ۵ متنفر بود.» کیت پرسید، چون میدانست پسرش با دختر بزرگترش کاملاً متفاوت است.
«خیلی خوب بود با حلقههای جادو آشنا شدم.» با نگاهی به نینا گفت: «هی، میخوای چیزی یاد بگیری؟»
«چی؟ چی؟»
در حالی که وینس در یکی از گوشهای خواهرش صحبت میکرد، زنی با قد ۱.۵ متری که بسیار شبیه کیت بود، همراه با مرد جوان بلوند وارد آنجا شد.
«خانم فولر، همونطور که قول دادم لارن رو برگردوندم.» این مرد جوان که کت و شلوار پوشیده بود، این را گفت در حالی که به زنی که بهعنوان مادرشوهرش میخواست نگاه میکرد.
کیت با دلسوزی به او لبخند زد و پرسید: «سیلاس، چای میخوری؟ تازه آب رو جوشوندم.»
«اوه، نه. اون باید بره به کاراش برسه، مامان.» لارن به جای سیلاس گفت و باعث شد که پسر به لارن متفاوت نگاه کند چون کاری برای انجام دادن نداشت.
در همین حال وینس از گوشه چشم به فردی که از او بدش میآمد نگاه کرد.
این یکی از کاندیدهای نامزدی برای لارن بود که اخیراً برای آشنایی با او در ارتباط بود.
لارن همچنین اغلب برای پیادهروی و صرف غذا با خواستگاران جوان بیرون میرفت تا با شوهر آیندهاش آشنا شود.
او چارهای نداشت و باید با کسی ازدواج میکرد، اما حداقل میتوانست با همه آنها ارتباط برقرار کند، البته به شرطی که از گفتگو فراتر نروند…
سیلاس لبخند تلخی زد و گفت: «من الان دیگه میرم.»
بعد از رفتن او، فقط نینا به سر و صدا ادامه داد در حالی که سه عضو خانواده به یکدیگر نگاه میکردند.
لارن در حالی که مشتهایش را گره کرده بود گفت: «من از تک تک اونا متنفرم.» و قیافهاش بهسرعت تغییر کرد. «چرا باید برای این مردای کثیف آماده بشم؟ همشون منحرفن!»
«آه… لارن، شاید عجله میکنی.»
در حالی که کیت سعی میکرد با دختر بزرگش صحبت کند، یکی از مردان اندرو در زد و گفت: «وینسِ جوان، رئیس توی انباری مزرعه پرایس منتظرتونه.»
وینس با شنیدن این حرف، خواهرش را نزد مادرشان گذاشت و با علم به اینکه باید پدرش را همراهی کند، رفت.
«مامان، نینا، لارن، بعدا میبینمتون.»
…
وینس پس از رسیدن به انبار بزرگی که چندین واگن در آن اطراف ایستاده بودند، با پدرش روبرو شد که در کنار چند مرد ایستاده بود که واگنها را پر میکردند.
وینس به کنار او آمد و چیزی نگفت و آماده بود که پدر خود را همانطور که در چند ماه گذشته انجام میداد، مشاهده کند.
معمولاً وینس بیشتر اوقات پدرش را در سکوت تماشا میکرد و وقتی چیزهایی را میدید که غیرعادی بود یا پدرش هنوز به او معرفی نکرده بود یا به سؤالاتش پاسخ نداده بود، سؤال میکرد.
اندرو آرزو میکرد که پسرش مذاکرهکنندهای حتی بهتر از خودش باشد، بنابراین او در مورد وینس آسان نمیگرفت، همانطور که مردی که به خودش آموزش داده بود کار را برایش آسان نکرده بود.
«وینس یکی از واگنهایی که قرار بود امروز از اینجا به مقصد موسپوست بره خرابه، اما ما باید منابعی رو به این شهر ببریم و به اون واگن نیاز داریم. بدون اون، نمیتونیم معاملهامون رو اونجا کامل کنیم. چیکار باید بکنیم؟»
«موسپوست؟ طبق معاملهای که پدر توی اون شهر انجام داده اگه کمتر از میزان توافق شده منابع تحویل بدیم، میانگین قیمت هر آیتم ۱۰ درصد کاهش پیدا میکنه. اما محدودیتی برای تاخیر وجود نداره. من باشم امروز چیزی ارسال نمیکنم و تمام مردا رو روی تعمیر اون واگن متمرکز میکنم تا فردا موقع طلوع آفتاب اونا رو بفرستم.» او در پاسخ به سؤال پدرش با آنچه در چند ماه گذشته آموخته بود، گفت.
اندرو بدون اینکه به پسرش نگاه کند پرسید: «اگه بهخاطر تاخیر توی تحویل بار مشکل ایجاد کنن چی؟»
«غیر ممکنه. پدر با اونا قرارداد جادویی داره، بنابراین نمیتونن کاری انجام بدن. اما باید یه جوری این تاخیر رو جبرانش کنیم. حتی اگه لازم نباشه، همیشه خوبه که جلوی نارضایتی مشتریامون رو بگیریم. پیشنهاد میکنم چندتا نوشیدنی کاتری کلایرت که یکی از پرفروشترینها توی اون منطقه است، بفرستید. این کار از تضعیف روابط ما جلوگیری میکنه و ممکنه درها رو به روی توافقات جدید باز کنه.»
هیچ اقدامی برای جبران ضرر یا تاخیر نمیتواند تضمین کننده سود برای یک تاجر باشد. اما وینسِنت روشهایی را آموخته بود که بیش از ۵۰۰ سال پیش توسط بازرگانانی که دانش خود را به نسل پدرش منتقل کردند، توسعه یافته بود.
جادوگران ممکن است عمر طولانی داشته باشد، اما دانشی که از استادی به شاگردی دیگر منتقل میشود، میتواند چندین نسل را طی کند و کیفیت و کمیتش افزایش یابد.
او از این طریق فنون و نظریات بسیاری را که پدرش از استادش آموخته بود، آموخت و او نیز از دیگران آموخته و برخی از این ایدهها را توسعه داده بود.
اندرو با شنیدن پاسخ پسرش خوشحال شد و به مردانش نگاه کرد و نشان داد که همان کاری را که وینس گفته بود انجام خواهند داد.
-خیلی خوبه وینس. میتونی بخشی از مسئولیتهای من رو حتی قبل از بیداریت به عهده بگیری.
او در سکوت به پسرش نگاه کرد و با احتیاط کمانی را روی لبهایش شکل داد.
- توی ۱۴ سالگی دیگه چیزی برای یاد دادن بهت ندارم. از اون به بعد، اگه اتفاقی برای من افتاد، میتونی تجارت من رو در اختیار بگیری.
- خواهرات یه پناهگاه امن پیش تو دارن!
«اوه؟ پدر، چی شده؟ من اشتباه گفتم؟» وینسِنت متوجه شد که مرد او را نگاه میکند و شک دارد.
«نه، تو خوب بودی. مطالعه مداوم داشته باش. به حدی که داشتن دانشی مثل مال من تو رو بالاتر از حد متوسط قرار بده، حتی من هم تا رسیدن به موقعیت مناسب توی این جامعه فاصله زیادی دارم. اگه میخوای روی جادوگرای واقعی تأثیر بذاری، باید از این دانشی که داری تا حد زیادی پیشی بگیری.» اندرو این را گفت، با تصور اینکه پسرش استعداد جادویی بزرگی نخواهد داشت، که همین الزام میکند که وینس برای این کار بسیار تأثیرگذار باشد.
«من تلاش میکنم با ازدواج خواهرات به افزایش نفوذت کمک کنم، اما این به تنهایی چندان تضمین کننده نیست.»
داشتن خانواده پرجمعیت و موقعیت مناسب زنان راه بسیار خوبی برای کسب امتیاز برای وارث خانواده بود. اما نمیتوان بهطور کامل به کمک آن وابسته بود، بنابراین اندرو امیدوار بود که وینسِنت راه خود را پیدا کند.
با شنیدن این حرف، وینسِنت مشتهایش را گره کرد و احساس بدی کرد که مجبور بود خواهرانش را بفروشد تا خانوادهاش رشد کنند.
او کاملا با این کار مخالف بود!
متأسفانه صدایی برای مخالفت با پدرش نداشت و فعلاً فقط میتوانست این شرایط را بپذیرد.
در مورد تأثیرگذاری بر جادوگران، قطعاً در آینده این کار را انجام خواهد داد.
وینسِنت پس از سالهایی که در آکادمی ستارگان کار میکرد، با رتبههای بالای شاگرد و دستیار آشنا شده بود.
اینها جادوگر، پادشاه جادو، جادوگر تمامعیار و ارباب جادو بودند.
او نمیدانست که این قلمروهای جادویی چگونه تقسیم شدهاند، و حتی نمیدانست آیا مراحل بیشتری وجود دارد یا خیر، اما میدانست که تنها کسی که بتواند حداقل یک جادوگر را تحت تأثیر قرار دهد میتواند در این دنیا موقعیت خوبی داشته باشد.
شاگردها در قعر جهان بودند و صدها میلیون نفر از آنها وجود داشت. در مرحله بعد، دستیارها کمیابتر بودند اما هنوز به دهها میلیون میرسیدند. جادوگران، از سوی دیگر، در اطراف قلمرو ستاره قطبی در حدود دهها هزار از آنها یافت میشود.
در مورد افراد در جایگاههای بالاتر از آنها، دانستن تعداد آنها سخت بود، اما مرحله چهارم، پنجم و ششم جادوگران بسیار نادر بودند و حتی برخی از آنها را افسانه میدانستند.
«من تلاش میکنم تا همه فداکاریهای خانواده ارزشش رو داشته باشه، پدر!» وینس با لحنی پر از اراده گفت و باعث شد که او بسیار بالغتر از آنچه بود به نظر برسد.
«آه... خوبه، تو باید از خانوادهات مراقبت کنی، صرف نظر از اینکه در آینده به کجا میرسی. خوشبختانه من و مادرت هنوز اینجا هستیم تا بهت کمک کنیم.» اندرو قبل از اینکه به وینس یک خبر خوب بدهد لبخند زد.
«به هر حال وینس، وقتی آخرین سال تحصیلیت رو توی آکادمی تموم کردی، میخوام که با مادر و خواهرهات یه سفر بزرگ داشته باشیم. به شهر سالتاستار میریم، پس باید خودت رو آماده کنی. فقط برای رسیدن به اونجا حداقل یک ماه با کالسکه سفر میکنیم.»
«اوه؟» وینس لبخند زد، زیرا میدانست که شهر سالتاستار بزرگترین شهر منطقه اسکات است که او همیشه میخواست از آن بازدید کند.
بر اساس شایعات، شهر سالتاستار با روستاها و شهرهایی که وینس به آنها رفته بود که مکانهایی توسعهنیافته به نظر میرسیدند، کاملاً متفاوت بود.
طبق شنیدههای او این شهر بالغ بر ۲۰۰۰۰۰ نفر سکنه داشته است. این یکی از بزرگترینها در کل پادشاهی سیِدل بود!
کتابهای تصادفی
