مافیا در دنیای جادو
قسمت: 13
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۳: هدیه به بهترین دانش آموز؟
چند ماه بهسرعت گذشت…
وینسنت بالاخره در این دوره مقداری از آزادی خود را به دست آورده بود و پس از اتمام آکادمی مدتی برای تفریح با دوستانش وقت بیشتری به دست آورده بود.
اما این کمترین اتفاقی بود که در این مدت افتاده بود. وینس، روری و ایان پس از سالها تحصیل در آکادمی ستارگان، بالاخره به آخرین روز مدرسه خود رسیدند!
…
«وینس، روری، از این به بعد چیکار میکنین؟ پدر و مادرم میخوان من رو به آکادمی سلطنتی توی شهر سالتاستار برسونن.» ایان با لبخند به دوستانش گفت و بهسختی منتظر بود تا دهمین سالگرد تولدش را بگذراند و به آن شهر سفر کند.
وینس و روری دوش به دوش با ایان راه میرفتند، هر کدام کوله پشتی به پشت.
همه آنها خیلی رشد کرده بودند و کم کم به نوجوانی نزدیک میشدند، دورهای از بلوغ بدنی که بین ۱۰ تا ۱۴ سالگی در انسانهای این دنیا اتفاق میافتد.
در ۱۴ سالگی، آنها نه تنها بسیاری از تواناییهای جادویی خود را بیدار داشتند، بلکه این انسانها نیز در حال رسیدن به سن بلوغ بودند و طبق استانداردهای محلی بزرگسال به حساب میآمدند.
بنابراین تقریباً در ۱۰ سالگی، آنها قبلاً حدود ۱.۴ تا ۱.۵ متر قد و ۳۵ تا ۴۵ کیلوگرم وزن داشتند.
موهای روی بدنشان اینجا و آنجا رشد میکردند و آرام آرام صدایشان عمیقتر میشد.
هر یک از آنها در یک چیز پیشرفتهتر بودند. وینسِنت، بهویژه، یکی از برجستهترین صداها را داشت.
سپس گفت: «امیدوارم شما رو هم اونجا ببینم. من قصد ندارم به آکادمی سلطنتی شهر سالتاستار برم، اما پدرم کارهایی برای انجام دادن داره که باعث میشه خانوادهام چند ماه اونجا بمونه. یه هفته دیگه به سفر میریم پس برای مدتی از روستای مارتِل دور میشم.»
روری این را شنید اما از اینکه قرار بود دوستانش برای مدتی از این روستا دور باشند، ناراحت نشد.
«من منتظرت میمونم. فعلا هیچ برنامهای ندارم من فقط منتظر میمونم تا وینس به خانوادهاش بپیونده.» روری با اطمینان از آنچه بهترین دوستش به او گفته بود، گفت.
وینسنت قبلاً به ایان و روری گفته بود که رویای تشکیل خانواده و زندگی به روش خودش را دارد.
ایان علاقهای به پیوستن به این خاندان نداشت، زیرا میخواست روزی وارد کالج جادویی سیِدل شود و جایگاه خود را در پادشاهی به دست آورد، شاید در یک خانواده بزرگ اصیل یا حتی عنوان اشراف به دست آورد.
اما روری طور دیگری فکر میکرد. او پس از نجات یافتن از چنگ درک و گروهش، چیزهای زیادی از وینسِنت آموخته بود و بدون علایق دیگر، تصمیم گرفته بود به این خانواده به نام مافیا بپیوندد.
او میدانست که آنها باید خارج از قانون زندگی کنند، اما فکر پیروی از قوانین خودشان و زندگی در سایه جامعه او را مجذوب کرده بود.
او بهعنوان پسر یک فا*حشه، هیچ علاقهای به تبدیل شدن به یک شخصیت عمومی نداشت، چه رسد به اینکه تبدیل به یک نجیب زاده شود.
«هوم، حداکثر شش ماه دیگه باید برگردم.» وینس یک بار دیگر این را به روری گفت و قصد داشت پس از بازگشت خانواده مافیایی خود را تشکیل دهد.
او فعلاً قصد داشت چنین چیزی را در معرض دید نزدیکان خود قرار ندهد و فقط روری را در کنار خود داشته باشد. تا زمانی که بالغ شد و آزادی بیشتری به دست آورد، قصد داشت همینطور ادامه دهد.
اما زمانی که بخشی از تجارت پدرش را به دست گرفت و خانه خانوادهاش را ترک کرد، نقشههای بزرگی در سر داشت!
روری بیشتر از ایان این را میدانست و سری برای وینس تکان داد که نشان میداد مشتاقانه منتظر آن است.
«امیدوارم شما بچهها توی این کار موفق باشید.» ایان به آنها نظر داد. «در هر صورت، دلم براتون تنگ میشه.»
این سه نفر، سالها دوستان خوبی بودند و در سالهای اخیر بهسختی بیش از چند روز همدیگر را ندیده بودند. اما حالا هر کدام راه خودشان را میرفتند…
وینسِنت گفت: «این چطوره؟ خانواده تو در آینده همچنان توی روستا میمونه، درسته؟ شنیدم آکادمی سلطنتی شهر سالتاستار سالی دو مرخصی داره. پس بیاید حداقل توی یکی از این تعطیلات سالیانه به اینجا برگردیم. میتونیم برای شکار بیرون بریم، یا نوشیدنی بخوریم...»
هیچ یک از این سه تا به حال نوشیدنی نخورده بودند، اما بهعنوان بچههای احمقی که اعضای خانواده و آشنایان کمی بزرگتر خود را در حال انجام این کار میدیدند، بخشی از وجود آنها به آن علاقه داشتند.
سه تای آنها در حالی که در مورد آن فکر میکردند خندیدند و قبول کردند که میتوانند چند ماه دیگر این کار را انجام دهند.
پس از رسیدن به کنار دروازه آکادمی، آن سه به یکدیگر نگاه کردند و با حرکت دست مخصوص گروهشان، با همدیگر خداحافظی کردند.
«چند ماه دیگه میبینمت!»
«چند ماه دیگه میبینمت!»
با گفتن این حرف، آنها بهسمت خانههای خود دویدند در حالی که بقیه دانش آموزان کلاس ۵ بهآرامی آکادمی را ترک کردند.
تعداد آنها کم بود، بنابراین جمعیت زیادی وجود نداشت که سر و صدا کند و کسی هم همراهش را در میان جوانان درحال ترک کردن آکادمی گم نکرد.
پروفسور جولیان با دیدن وینسِنت که بهسمت خانهاش میدوید، ماهرانه در میان جوانانی که فارغالتحصیلی خود را جشن میگرفتند، حرکت کرد و به این پسر که در شرف فارغالتحصیل شدن بود، نزدیک شد.
«وینسِنت یکم صبر کن.» در حالی که مثل باد حرکت میکرد و بهسرعت به هدفش نزدیک میشد گفت.
وینسِنت به عقب نگاه کرد و در حالی که شاهد بود معلمش بار دیگر از جادوی خود استفاده میکرد ایستاد.
اما کاری که جولیان و خیلیهای دیگر تقریباً مدام با مانا در بدنشان انجام میدادند، تکنیک یا طلسم نبود.
اکثر اوقات جادوگران از تواناییهای خود برای کارهای سادهتر مانند جابهجایی، یادگیری آسانتر چیزهای جدید، بهبود خواص بدن و غیره استفاده میکنند.
مانا وجود داشت و جادوگران از این ویژگی برای آسان کردن زندگی خود همیشه استفاده میکردند.
«چی شده پروفسور؟»
«لازم نیست دیگه پروفسور صدام کنی. از وقتی از دروازه آکادمی رد شدی، دیگه شاگرد من نیستی.» جولیان قبل از اینکه دستی به یکی از شانههای وینسِنت بزند، گفت.
«به هر حال واسه این صدات نکردم. بیا، این رو بگیر این یه هدیه است که به تو میدم.» یکی از دستانش را باز کرد و به وینسِنت نشان داد.
وینس با شنیدن این حرف اخم کرد و به چیزی که در دست جولیان بود خیره شد.
این یک گردنبند نقرهای با نماد ماه نیمهی سیاه بود.
«چی، پروفسور؟»
«اینو بگیر میخوام داشته باشیش.» جولیان با لحن جدی گفت. «این رو توی دوران جوونی توی سفر به استان پیدا کردم. همیشه احساس میکردم ارزش داره، اما هرگز اون رو نفروختم یا نفهمیدم که ارزشی داره یا نه. آخرشم، من اونقدر ضعیف بودم که نمیتونستم ارزشش رو تشخیص بدم.» وقتی ناتوانی خود را تشخیص داد آهی کشید.
وینس متفکرانه به او نگاه کرد، میدانست این مرد یکی از قویترین جادوگران روستاست که نباید از مثلث پنجم دور باشد.
«با این حال، تو بهترین شاگردی بودی که من تا به حال داشتم. برای همین ازت میخوام که این رو نگه داری. اگه یه روزی بهت کمک کرد و متوجه شدی که چیه، لازم نیست نگران این باشی که بهخاطرش به من چیزی بپردازی. من فقط میخوام بدونم چه چیزی رو برای چندین دهه با خودم حمل میکردم.»
جولیان جوان به نظر میرسید، اما ۶۹ سال داشت.
جادوگران میتوانستند جوانی خود را طولانی کنند. بنابراین یافتن افراد حتی مسنتر از این مرد معمول بود، اشخاصی که ظاهرشان مانند زمانی که در اوج بودند حفظ شده بود.
وینسِنت این را شنید و به داشتن آن علاقهمند شد.
او بلافاصله با برداشتن آن گردنبند احساس دژاوو کرد.
مشتهایش را گره کرد و قبول کرد.
«ممنونم پروفسور. اگه یه روزی بتونم، حتما جواب سوالتون رو پیدا میکنم.»
پس از آن وینس خداحافظی کرد و بالاخره رفت تا وسایلش را برای رفتنش آماده کند.
یک هفته دیگر او و خانوادهاش از این روستا به بزرگترین شهر استان میروند!
کتابهای تصادفی
