مافیا در دنیای جادو
قسمت: 14
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۴: سفر به شهر سالتاستار
چند روز آخر قبل از سفر خانواده فولر بهآرامی سپری شد و وینسِنت کم کم به واقعیت جدید خود بهعنوان فارغ التحصیل آکادمی ستاره عادت کرد.
ایان قبلاً به خانه عمه و عمویش در شهر سالتاستار رفته بود و در کمتر از دو ماه دیگر در آکادمی سلطنتی این شهر تست میداد.
اگر قبول میشد، یک سال بعد آنجا میماند تا بالاخره فرصتی پیدا کند که برگردد و با دوستان و خانواده قدیمی خود در روستای مارتِل دیدار کند.
از طرفی وینس این روزها روی آماده کردن وسایلش و تمرین هر چه بیشتر تمرکز کرده بود چون تا چند هفته آینده در سفر بود و نمیتوانست تمرین کند.
او همچنان همراه با پدرش مسئولیتهایی داشت، این روزها کمتر یاد میگرفت و بیشتر کمک میکرد، با وظایف بیشتر و بیشتر.
پس زمان برای او سپری شده بود و سرانجام در سپیده دم این روز جدید، او و خانوادهاش با کالسکهای که برای همه آنها بزرگ بود روستا را ترک کردند.
در حالی که پرندگان آواز میخواندند و خیابانهای خاکی این روستا هنوز ساکت بود و بسیاری از ساکنان هنوز در خواب بودند، اسبهای کالسکه خانواده فولر شروع به کشیدن آن کردند.
سه نفر در رأس کالسکه بودند، کالسکهچی پیر که هر از چند گاهی وینس از او چیزی میپرسید و او جواب سؤالاتش را میداد و دو جنگجو جادوگر.
جنگجو طبقه بندی خاص خود را داشت. آنها ژنرال نامیده میشدند و بین سطوح ۱ تا ۹ تقسیم میشدند. ظاهراً ژنرال سطح ۹ دارای قدرت رزمی معادل جادوگر بود.
بین این دو ژنرال یکی در سطح ۶ و دیگری در سطح ۷ قرار داشت.
از طرفی وینسِنت، خواهران، پدر و مادرش داخل کالسکه بودند. لارن کنار یکی از درها ایستاد در حالی که نینا بین او و وینس بود.
در مقابل آنها اندرو و کیت بودند که هر دو لبخند میزدند، اما این زن تا حدودی خسته به نظر میرسید.
«مامان، حالت خوبه؟» لارن با دیدن عرقی که از پیشانی مادرش میچکید پرسید.
«من خوبم عزیزم. فقط این که من خیلی راحت خسته میشم.» کیت با لبخندی ظریف گفت. «برادرت برای من خیلی سنگینه، بنابراین خیلی راحت خسته میشم.»
کیت هنوز باردار بود، اما تاریخ تولد چهارمین فرزندش دور از دسترس نبود.
باید حداکثر دو ماه دیگر وقتی که در شهر سالتاستار بودند این اتفاق بیفتد.
وینس با شنیدن حرف مادرش آهی کشید و امیدوار بود که برادر کوچکش بهزودی به دنیا بیاید، نه تنها برای اینکه بتواند او را ملاقات کند بلکه مادرش بتواند به حالت عادی خود بازگردد.
وینس عاشق خانوادهاش بود و مخالف داشتن چند خواهر و برادر نبود. اما بارداری در این دنیا حتی خطرات بیشتری نسبت به روی زمین داشت.
این او را نگران میکرد، بنابراین نمیتوانست از وضعیت مادرش نگران نباشد.
خوشبختانه خانواده او به اندازه کافی برای یک دکتر خوب پول داشتند و شانس مادر و برادر کوچکش چندان بد نبود.
«بابا! بابا، چقدر طول میکشه تا به مقصد برسیم؟» نینا کوچولو که در حال حاضر ۴ ساله بود، با صدای بلند پرسید، در حالی که به چشمان پدرش نگاه میکرد.
اندرو به نینا کوچولو نگاه کرد و لبهایش باز شد و دندانهای کاملا سفیدش را نشان داد. «به این زودیا نمیرسیم، نینا. اما قول میدم که سرگرم کنندهست. ما تا رسیدن به مقصدمون با چند جا آشنا میشیم، بنابراین مناظر جدید زیادی میبینیم.»
او گفت: «ها ها، من نمیتونم صبر کنم!»
لارن چشمانش را بست و سرش را تکان داد. - مناظر جدید... یعنی واسه مدتی توی این کالسکه گیر میکنیم.
فکر او بدبینانه بود، اما احساسش از درون بسیار بدتر بود.
لارن عملاً خفه میشد و مدام با دستگیره در کنارش دست و پنجه نرم میکرد و احساس میکرد هر لحظه میتواند آن را باز کند و فرار کند.
در پایان این سفر، او ۱۴ ساله میشود و از بیداری عبور میکند، چیزی شگفت انگیز. اما او یک زن بود و بهزودی نامزدیش را نیز اعلام میکرد!
همانطور که لارن آه میکشید، کالسکه این خانواده از روستای مارتِل خارج شد و سفر طولانی را بهسمت شهر سالتاستار آغاز کرد.
شهر سالت استار عملاً در نقطه مقابل منطقه اسکات از روستای مارتِل قرار داشت.
این خانواده نمیتوانستند بهسرعت به مقصد برسند زیرا این سرزمین بیش از ۴۰۰۰۰۰ کیلومتر مربع بود.
اسبهای آنها تندرو بودند، اما در پادشاهی سیِدل هیچ جاده آسفالتهای مانند روی زمین وجود نداشت.
چرخ کالسکه میشکست، جادوگران سطح پایین نیاز به استراحت داشتند، غذا میخوردند و اگر بهدرستی از خود مراقبت نمیکردند، بیمار میشدند، بنابراین یک سفر طولانی مانند این به این صورت زمان میبرد.
اما نه تنها این، بلکه در دنیای جادویی، جنگلها و جادهها مکانهایی پر از خطر بودند.
نه تنها انسانها و حیوانات دیگر میتوانند در هر زمان مشکل ایجاد کنند، بلکه حتی پوشش گیاهی نیز میتواند کل گروهها را قربانی کند.
اگر فردی با بیدقتی از قلمرو ستاره قطبی عبور میکرد، بهراحتی میتوانست سمومی را که توسط گیاهان سمی آزاد میشود تنفس کند، مانایش توسط انگلها مکیده شود، به بیماریهای مانا مبتلا شود و غیره.
و بنابراین، گروه خانواده فولر بهآرامی سفر میکردند و تمام زمانی را که نینا برای تجربه مناظر جدید نیاز داشت، به او میدادند.
…
دو هفته پس از ترک روستای مارتِل، گروه خانواده فولر دشتهای منطقهای را که خانهشان در آنجا بود ترک کرده بودند تا وارد زمینهای ناهموارتر شوند.
هر چه آنها از آن منطقه دورتر میشدند، تسکین، آب و هوا و پوشش گیاهی شدیدتر و نامساعدتر میشد.
وینسِنت و لارن قبلاً فهمیده بودند که چرا این اتفاق افتاده است. ولی برای نینا، اندرو و کیت به تازگی به او توضیح داده بودند که این بهخاطر آزاد بودن مانا در جو است.
هرچه مانا در یک مکان متراکمتر باشد، ویژگیهای یک منطقه شدیدتر خواهد بود.
اگر مکانی بهطور طبیعی سرد بود، با داشتن غلظت مانا زیاد در آنجا ممکن است منطقه دچار یخبندان شود، یا اگر غلظت کم باشد، ممکن است فقط کمی سرد شود.
روستای مارتِل در یک منطقه نسبتاً فقیر از لحاظ مانا واقع شده بود و مانای آنجا فقط برای تهذیب کنندگان سطح پایین مانند انسانها، در یکی از دو قلمرو جادویی اول کافی بود.
از سوی دیگر، هرچه بهسمت شهر سالتاستار پیش میرفتند، به منطقهای بسیار متراکمتر در مانا نزدیکتر میشدند، جایی که موجودات قدرتمندتری میتوانستند رشد کنند.
با توجه به این تفاوت، طبیعی بود که در مسیر این گروه، آب و هوا و مناظر بسیار تغییر کند.
مخصوصاً امروز این گروه کاملاً خوش شانس بودند و منطقهای که از آنجا عبور میکردند آفتابی و با باد نسبتاً آرام بود.
محیط اطراف به رنگ سبز پر جنب و جوشی میدرخشید و عطر طبیعت موانع کالسکه این خانواده را نادیده میگرفت تا اینکه به مشام مردمی که به آنجا سفر میکردند رسید.
وینسِنت معمولاً در سفر خود کمی مطالعه میکرد. با این حال، در این روز، او کمی بیرون رفت تا بالای کالسکه خانوادهاش دراز بکشد و در حالی که اسبها در حال دویدن هستند، گرمای خورشید را حس کند.
«آه، روز عالیایه.» با چشمان بسته زمزمه کرد و احساس کرد نور روز به پوستش نفوذ میکند و بدنش را گرم میکند.
او نمیدانست که آیا هنوز برای تحریک تولید ویتامین دی در بدنش نیاز به آفتاب گرفتن دارد یا خیر. با این حال، او همچنان این عادت زمینی را حفظ کرد و انجام این کار احساس بسیار خوبی داشت.
همانطور که بالای آن کالسکه استراحت میکرد، میتوانست صدای جنگجویانشان که برای محافظت از آنها در آنجا بودند را بشنود که با کالسکهچی صحبت میکردند، آن هم در حالی که پدر و مادرش خواب بودند.
نینا و لارن داشتند چیزی میخوردند و او صدای جویدن آنها را میشنید.
همه چیز در میان این منطقه از چمنزارهای سبز بزرگ آرام بود.
بنابراین وینسِنت لبخند بزرگی بر لب داشت و نمیتوانست دندانهایش را پشت لبهایش پنهان کند.
اما بعد احساس کرد که ابری بالای سرش ظاهر شده است و متوجه شد که روشنایی آن ناحیه بهطور ناگهانی کاهش مییابد.
- اوه؟ همین الان هیچ ابری توی آسمون نبود...
قبل از اینکه چشمانش را باز کند فکر کرد.
وقتی این کار را کرد، چیزی را دید و با بالا و پایین رفتن سیب گلویش، چشمانش گشاد شد.
گلپ!
در آن لحظه، دو نفر در دهها متری بالاتر از جایی که گروهشان در حال عبور از آنجا بودند، در حال مبارزه در هوا ظاهر شدند.