مافیا در دنیای جادو
قسمت: 16
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۶: تراژدی
بووووووم!
هنگامی که حمله مالک بر قدرت دکس غلبه کرد، پرتو لیزری که از شبح طلایی پشت سر او میآمد، سرانجام بر دیوار صوتی غلبه کرد و مانع از برخورد آن به دشمنش شد.
وقتی این اتفاق افتاد، اسکلت حیوانات بزرگ شکسته شد و به قطعات بیشماری منفجر شد.
در آن لحظه، در حالی که خانواده وینس سعی میکردند با پای پیاده فرار کنند، حملات باقیمانده این درگیری همچنان اطرافشان برخورد میکرد، با لیزری که زمین را ذوب میکرد و امواج صوتی که همچنان در هوا پخش میشد.
نینا قبلاً در آغو*ش پدرش افتاده بود، در حالی که خون از گوش، چشم و بینی لارن بیرون میریخت.
وضعیت وینسِنت بدتر از آنها نبود، اما او بهسختی میتوانست چیزی بشنود وقتی که چمنهای اطراف را در حال تخریب شدن تماشا میکرد.
لیزر زمینی که به آن برخورد میکرد را ذوب میکرد، در حالی که امواج صوتی گیاهان کوچکتر منطقه را ویران کردند.
اما زمانی که اسکلت غول پیکر در هوا منفجر شد، تکههایی از آن از آسمان سقوط کرد و چیزی شبیه به یک بارش شهابی شکل گرفت.
هنگامی که اولین تکههای استخوان در آن نزدیکی افتاد، زمینلرزهها در سراسر اطراف پخش شدند.
تکههای خاک در هوا پرواز میکردند و جای خود را به دهانههایی به بزرگی کالسکه میدادند. در همان زمان، برخی از گیاهان نزدیک شروع به آتش گرفتن کردند.
وینسِنت همه اینها را فقط با یک نگاه به کنار دید در حالی که در طول تلاش برای فرار، بادهای شدید منطقه را احساس کرد که موهایش را حرکت میدهد.
بوم!
کالسکه خانوادهاش مورد اصابت یکی از آن تکههای استخوان قرار گرفت و به قطعات بیشماری منفجر شد.
- لعنتی! چه خبره؟ چرا ما درگیر این شدیم؟
در حالی که بهشدت عرق میکرد و سینهاش دردناک شده بود فکر کرد.
بوم!
یک تکه استخوان دیگر در کنار جایی که او با خانوادهاش از آنجا عبور میکرد افتاد و همه آنها بهسرعت تغییر جهت دادند.
اما حتی زمانی که آنها این کار را انجام دادند...
کتابهای تصادفی

