فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مافیا در دنیای جادو

قسمت: 17

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۷: وضعیت کودکان؟

چند روز بعد…

گروه خانواده فولر در نهایت موفق شدند منطقه تحت تاثیر نبرد دو پادشاه را ترک کنند و به‌سمت شهر سالت‌استار برگردند.

بدون اسب و کالسکه این روزها کندتر در جاده‌های خطرناک منطقه حرکت کرده بودند. خوشبختانه، این روزها هیچ یک از خطرات فراوان آن‌ها را قربانی نکرده بود. با عبور از دو روستای بدون پزشک، بالاخره صبح امروز به شهری رسیدند.

وینسِنت، لارن و نینا حتی بدتر از روزهای پیش بودند و شرایطشان بین مرگ و زندگی بود.

اندرو با رسیدن به این مکان بلافاصله با آن دو نگهبان به‌سمت ملک یک پزشک محلی دوید.

پس از پرداخت پول به نگهبان محلی برای اطلاعات، آدرس یک پزشک و راهنمایی برای رسیدن به محل را دریافت کردند.

بنابراین، در حالی که سرمای شب آرام آرام مردم این شهر را به خانه‌هایشان می‌راند، این سه بزرگ‌سال جلوی خانه‌ای در ضلع جنوبی شهر آمدند.

این مکان کاملاً نجیب و آراسته به نظر می‌رسید، با روشنایی محله و خیابانی که با سنگ‌های شش ضلعی سنگ فرش شده بود.

هیچ حفره‌ای در پیاده‌روها وجود نداشت و همه اقامتگاه‌های این منطقه به اندازه کافی برای خانواده‌های ۱۰ نفره بزرگ بود و هر کدام طراحی خاص خود را داشتند.

تشخیص اینکه اینجا محله‌ای از افراد ثروتمند یا حتی نجیب بود کار سختی نبود.

«لطفا! دکتر مارکوس، لطفاً به ما کمک کنید! بچه‌هام دارن می‌میرن!» اندرو از کاری که می‌کرد اذیت نمی‌شد و در حالی که در آن خانه را می‌زد، ناامیدانه فریاد می‌زد.

نینا را به سینه‌اش تکیه داده بود و با یکی از بازوهایش او را گرفته بود، در حالی که وینس و لارن در آغو*ش دو نگهبان بودند.

هر یک از آن‌ها لباس تمیز پوشیده بودند و هیچ زخم و خونی در آن‌ها دیده نمی‌شد.

تمیز کردن و توقف خونریزی چیزی بود که هر کسی با توانایی کنترل مانا می‌توانست انجامش دهد.

اما این مردان، به‌ویژه اندرو، از آن روز سرنوشت ساز همچنان همان لباس‌ها را پوشیده بودند، و از آن زمان حتی یک بار دوش نگرفته بودند.

ریش‌های اندرو شلخته به نظر می‌رسید و عرق‌اش بوی بدی می‌داد، به‌طوری‌که تنها افرادی که مثل او کثیف بودند و فرزندان بیهوشش، اهمیتی نمی‌دادند که در کنارش بایستند.

در همین حال، دایره‌های تیره عمیق زیر چشمش ظاهر شده بود، چشمانی پر از غم و حسرت.

اما درخششی در آن‌ها باقی‌مانده بود، چیزی که به هر کسی که او را می‌دید، نشان می‌داد که هنوز تسلیم نشده است.

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب مافیا در دنیای جادو را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی