فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مافیا در دنیای جادو

قسمت: 15

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۱۵: نبرد سطح بالا؟

این دو نفر در هوا با هم دعوا می‌کردند، طوری شناور بودند که انگار ساده‌ترین کار دنیاست.

طوری در هوا حرکت می‌کردند، انگار که روی زمین قدم می‌گذارند، در حالی که به یکدیگر حمله می‌کردند، طفره می‌رفتند، دفاع می‌کردند و ضدحمله می‌زدند.

در میان حرکات سریعی که غیرممکن بود وینسِنت بتواند آن‌ها را دنبال کند، حلقه‌های جادویی در اطراف آن‌ها ظاهر می‌شدند که با ظهور اشکال مختلفی از قدرت‌ها در اطرافشان، می‌درخشیدند.

همه چیز با سرعتی انجام می‌شد که برای کسی مانند وینسنت که کنترلی بر مانای خودش نداشت، سخت بود تا آن‌ها را دنبال کند. اما او می‌توانست ببیند چه زمانی یک حلقه زرد به شدت درخشید و یکی از بازوهای یکی از آن دو به اندامی چهار برابر بزرگتر تبدیل شد و خطوط حیوانی را نشان داد.

سپس آن فرد با چنگال‌هایی که روی بدنش رشد کرده بود به حریف حمله کرد و تیغه‌هایی را در هوا به‌سمت هدفش تشکیل داد.

ویژ!

مرد دیگر به‌سرعت در برابر این حمله حرکت کرد در حالی که یک حلقه سبز در مقابلش می‌درخشید.

از آن حلقه سبز، چیزی از خلاء فضا شروع به بیرون آمدن کرد، گویی یک پورتال فضایی است.

به‌زودی یک سپر طلایی غول پیکر در مقابل این جادوگر مستحکم شد که به نظر می‌رسید چیزی به اندازه کالسکه‌ای که خانواده فولر در آن بودند، باشد.

وینسِنت با تماشای این حرکات دهان باز کرد و در لحظات کوتاهی که از زمانی که متوجه آشفتگی ناشی از درگیری این دو شده بود، چند چیز را شناسایی کرد.

«پادشاه‌های جادو!» اندرو از پنجره کالسکه‌اش بیرون را نگاه کرد و فریاد زد، باور نمی‌کرد درست در این مکان دو جادوگر قدرتمند ظاهر شده‌اند.

«چی؟ اونا پادشاه جادو‌ هستن؟» وینس در حالی که لارن با دهان باز از پنجره به بیرون خیره شده بود، فریاد زد.

- پادشاه جادو... حداقل پادشاه جادو هستن چون اون یارو یه حلقه سبز جادو داره!

حلقه‌های جادویی طبقه بندی خاص خود را داشتند. آن‌ها با توجه به منشأ خود از نظر کیفیت متفاوت بودند، از بدترین تا بهترین به ترتیب زیر قرار داشتند:

قرمز، نارنجی، زرد، سبز، فیروزه‌ای، نیلی و بنفش.

طبق نظریه جادویی که وینس آموخته بود، حلقه‌های جادوی قرمز را می‌توان با شانس ۱ در ۱۰ از هر موجود جادویی طبیعی یافت.

[مترجم: منظورش اینه که از هر ۱۰ تا موجود جادویی یکیشون یه حلقه‌ی جادویی قرمز داره.]

به عبارت دیگر یافتن آن‌ها آسان بود و جذب آن‌ها حتی برای جادوگران مبتدی نیز نباید دشوار باشد.

حلقه‌های نارجی با شانس ۱ در ۲۰۰، زرد با ۱ در ۴۰۰۰، سبز با ۱ در ۸۰۰۰۰، فیروزه‌ای با ۱ در ۱۶۰۰۰۰۰، نیلی با ۱ در ۳۲۰۰۰۰۰۰ و بنفش ۱ در ۶۴۰۰۰۰۰۰۰ یافت می‌شوند.

اما وینس می‌دانست که این رکورد بر اساس اطلاعات فهرست شده توسط این تمدن جادویی است. در عمل، یافتن چنین حلقه‌هایی می‌تواند دشوارتر یا آسان‌تر باشد.

این فقط یک احتمال بود، بنابراین در یک منطقه، ممکن بود منابع یا مکان‌هایی وجود داشته باشد که قادر به تولید یک حلقه بنفش جادو باشند یا اینکه اصلاً چنین چیزی در آنجا نباشد.

با دیدن آن مرد با حلقه جادوی سبز، او یک شخص فوق العاده ممتاز و خوش‌شانس را دید، یکی از معدود افراد در این دنیا که دارای رتبه بسیار بالایی بود.

- منم می‌تونم اینجوری بشم؟

در حالی که با چشمانی براق، اندک نبرد را تا آن لحظه دنبال می‌کرد، متعجب بود.

در میان مشاهده دقیق وینس، پدرش برای مردان جلوی کالسکه‌اش فریاد زد. «سریع‌تر. هر چه سریع‌تر ما رو از اینجا دور کنید! برای ما خیلی خطرناکه که نزدیک نبرد دو پادشاه جادو باشیم!» با لحنی آشفته گفت و عرق سرد ریخت.

بعد از گذر از غافلگیری اولیه، آن روی منطقی او وارد زمین شد و دستوری را داد که باید.

در حالی که کالسکه‌چی آنچه را که باید انجام می‌داد، دو مردی که در آسمان می‌جنگیدند در میان ضربات خود با هم صحبت می‌کردند.

«امروز دیگه کارت تمومه، حشره پیر!» یکی از طرفین با مجموعه حلقه‌های بهتر گفت در حالی که یکی دیگر از حلقه‌هایش می‌درخشد و این بار رنگ زرد را نشان می‌داد.

«مالک، اینقدر مطمئن نباش. با اینکه من مجموعه ایده آلی از حلقه ندارم، می‌تونم نژادت رو کاملاً از بین ببرم!»

حلقه زرد دیگری در پای این مرد می‌درخشید در حالی که جواهر جادو روی پیشانی او مدام مانا را به‌سمت حلقه‌هایش تصفیه می‌کرد.

سپس اسکلت یک موجود حیوانی غول پیکر از فضا ظاهر شد که ابتدا یکی از پنجه‌های خود را آشکار کرد و سپس به‌طور کامل خود را نشان داد.

این اسکلت به رنگ خاکستری می‌درخشید، در حالی که در جای چشمانش، دو نور زرد وجود داشت.

احساس مرگباری از خود ساطع می‌کرد و هر موجودی که مایل‌ها در اطراف بود، وقتی استخوان‌های صورتش را حرکت می‌داد و هر لحظه زوزه می‌کشید، بدنش مورمور می‌شد.

همزمان، یک شبح زرد در پشت مالک ظاهر شد که چشمانش طوری می‌درخشید که هر لحظه به نظر می‌رسید منفجر می‌شود.

«دکس!»

«مالک!»

آن دو به هیچ چیز در اطراف خود توجهی نکردند و یک بار دیگر به‌سمت یکدیگر دویدند و با هرچه که داشتند حمله کردند.

چشمان شبح طلایی که بسیار شبیه بدن یک زن بود، منفجر شد و رعد و برق زرد رنگ بزرگی به‌سمت بدن دکس رفت.

همزمان با آن، اسکلت حیوانی به‌طور عجیبی دهان خود را تا جایی که می‌توانست باز کرد و غرش رعد و برقی بلند شد که باعث شد مانا در اطراف به‌شدت ارتعاش کند.

«اوه لعنتی!»

در آن لحظه، همه در کالسکه خانواده فولر با شنیدن آن صدای تیز تقریبا غیرقابل تحمل، دست‌های خود را به‌سمت گوش‌های خود بلند کردند.

این امر مخصوصاً در مورد بچه‌هایی که هنوز از بیداری خود عبور نکرده بودند و کاملاً در برابر آن بی‌دفاع بودند صادق بود.

«آآآآخ!»

وینسِنت در حالی که احساس می‌کرد خون از گوش‌هایش می‌ریزد، از درد جیغ می‌کشید، اما بیشتر نگران خواهرانش بود که حتی بلندتر از او فریاد می‌زدند.

برخلاف آنچه برخی ممکن است فکر کنند، شاهد نبرد جادوگران سطح بالا بودن چیز خوشایندی نبود!

به همان اندازه که می‌توان با تماشای مبارزه افراد قدرتمند چیزهای شگفت انگیزی یاد گرفت، نبرد مرگبار بین متخصصان می‌تواند همه کسانی را که در اطراف هستند به خطر بیندازد!

وینسِنت اولین باری که جادوگران را در حال مبارزه واقعی دید، بلافاصله متوجه شد که این دنیا واقعاً بسیار خطرناک‌تر از زمین است.

نه تنها این، بلکه با قدرت زیاد، مسئولیت بزرگی به وجود می‌آمد!

این دو نفر اصلاً برایشان مهم نبود که چه کسی در اطراف است و حالا تمام خانواده وینس در خطر بودند.

«لعنتی! لطفا! لطفا بس کن!» سعی کرد فریاد بزند، اما صدایش حتی به کسانی که در کالسکه بودند هم نمی‌رسید.

در همین حال، این دو حمله در آسمان با هم برخورد کردند و یکی از آن حملات از کانون اصلی خود منحرف شد.

لارن از پنجره بیرون را نگاه کرد و دید که پرتو نوری که از چشمان آن شبح بیرون زده بود، با ارتعاشات مانایی که توسط امواج صوتی ماهر حریف ایجاد شده بود برخورد کرد و از مسیرش منحرف شد و به‌سمت کالسکه آن‌ها آمد.

«نه!» در حالی که در چشمانش احساس درد می‌کرد فریاد زد.

لحظه‌ای بعد، پرتو نوری که در اثر حمله داکل منحرف شده بود، تقریباً به کالسکه این خانواده برخورد کرد و زمین کناری را که از آن عبور کردند ذوب کرد.

«آآآآخ!»

«اندرو! اندرو، باید پیاده فرار کنیم! اگه همینطوری ادامه بدیم، همه می‌میریم!» کیت به شوهرش گفت که همین حالا هم سعی داشت به لارن و نینا کمک کند.

این مرد به سردی عرق می‌کرد، اما تصمیم سختی گرفت که با فرار کردن شانس خود را امتحان کند.

«بریم!» به همسرش گفت، انتظار داشت که او جلوتر برود.

وقتی از آن کالسکه پیاده شدند، به سه مرد آنجا نگاه کرد و با استفاده از مانا برای ارتباط گرفتن با آن‌ها گفت. «یکی از شما راه رو پیش بره و یکی با وینسِنت بیاد. پیاده فرار می‌کنیم!»

«باشه!»

کالسکه‌چی و مرد دیگری به‌سرعت کالسکه را ترک کردند و چند قدم جلوتر از کیت و بقیه اعضای خانواده دویدند.

اندرو دو دخترش را در آغو*ش داشت و وینسِنت قبلاً روی شانه‌های آن ژنرال بود.

وینسِنت در حالی که توسط آن مرد حمل می‌شد، دوباره به آسمان نگاه کرد و تمام حلقه‌های آن افراد را دید.

یکی از آن‌ها قرمز، نارنجی، زرد و سبز بود. ترکیبی مناسب برای فردی که در این مرحله از جادوگری در قلمرو ستاره قطبی بود. اما دیگری کمی کم داشت و فقط قرمز، نارنجی، زرد و زرد داشت.

به هر حال، تمام حلقه‌ها در اطراف حملات ادغام شدند و شدت خود را به حداکثر رساندند.

«بمیر!»

«این دیگه آخرشه، دکس!»

برخورد دو حمله ادامه یافت و بخشی از قدرت خود را به اطراف منحرف کرد، در حالی که مالک کم کم توانست به دیوار صوتی رقیب خود نفوذ کند.

وقتی این اتفاق افتاد، یک انفجار عظیم در آسمان آن منطقه ظاهر شد.

بوووووووووووووم!

کتاب‌های تصادفی